<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369</id><updated>2011-07-31T00:13:23.037-07:00</updated><title type='text'>سکوت شب</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>48</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-1883297316561993917</id><published>2007-10-24T15:38:00.000-07:00</published><updated>2007-10-25T02:03:23.308-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>یکبار دیگه برگشتم اومدم تا اینجا رو پر کنم از اراجیف و بارمنفی&lt;br /&gt;اما اینجا دیگه جالب نیست و اون جذابیت رو نداره مثل اینکه بعضی از این تراوشات مثل یک پتک گاهی میخوره&lt;br /&gt;توی این کله پوکم&lt;br /&gt;اما باید نوشت حماقت کرد از خودت با خودت برای خودت اگر که تونستم اینجا یک خونه تکونی کنم حتما دوباره&lt;br /&gt;اینجا رو به لجن میکشم در غیر این صورت ترجیح میدم یک گوشه دیگه از این دنیای مجازی لجن پراکنی کنم و سر هر کسی رو به درد بیارم&lt;br /&gt;چه میشه کرد انگار توی زندون افتادیم تنهائی, جائی که میشه یک کم راحت ترفریاد کشید اینجاست البته اگر بتونی از دست این عناصر حزب الله جون سالم به در ببری و یا فیلتر نشی  ویا ............راه دیگه ای هم مگه سراغ داری کدوم دیوونه احمقی حاضر چرندیات من و تو هزاران دیوونه دیگه رو منتشر کنه&lt;br /&gt;برو بابا حال داری&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-1883297316561993917?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/1883297316561993917'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/1883297316561993917'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title=''/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-115826687868860753</id><published>2006-09-14T00:10:00.000-07:00</published><updated>2006-09-14T13:47:58.710-07:00</updated><title type='text'>تصادف زندگی</title><content type='html'>زندگی پر از فراز و نشیب است بی آنکه ما بخواهیم آن را در اختیار بگیریم بی توجه به ما می گذرد در حالیکه دیگان قصد دراند ما را در اختیار بگیرند تا آنطور که دلشان می خواهد من و تو را همچون یک بوته گوجه فرنگی پرورش دهند در صورتیکه خودمان از همان روز اول از خویشتن خویش غافل بوده ایم و در هر زمان آنطور که ما را پیچ و تاب داده اند پیش رفته ایم یعنی در هر شکل یک زندگی بدون ارده زندگی تصادفی&lt;br /&gt;در حقیقت روش و آئین زندگی همه مردم دنیا به همان شکل سنتی شکل می گیرد شما بروشهائی زندگی را می آموزید که سالها پیش از این اجداد شما آنگونه زیسته اند و در عین حال وجود وسایل و ابزارهای پیشرفته برای آسایش من و تو باز هم نتوانسته شیوه درونی زندگیمان را تغئیر دهد&lt;br /&gt;در این زمینه بهتر است مقاله ای بخوانیم به ترجمه یلدا یزدان پناه از آشو همان هندوی معروف&lt;br /&gt;عاشق,بالغ است&lt;br /&gt;کودک بدنیا می آید. مطمئنا نمی تواند به مادرش عشق بورزد; او حتی مادر و پدرش را نمی شناسد او کاملا ناتوان است موجودیتش هنوز انسجام نیافته, یکپارچه نیست; هنوز به خودش متکی نیست او فقط یک امکان است مادر و پدر باید به او عشق بورزند خانواده باید باران عشق را بر سر او ببارد اینک او فقط یاد می گیرد که همه باید او را دوست داشته باشند او هرگز دوست داشتن را فرا نمی گیرد. کودک به همین ترتیب بزرگ می شود و اگر با این نگرش که همه باید او را دوست داشته باشند بزرگ شود تمامی زندگیش را نابود ساخته است&lt;br /&gt;رشد فیزیکی می کند اما ذهنش نابالغ می ماند&lt;br /&gt;انسان بالغ نیازهای دیگران را می شناسد, به این معنی که احساس می کند اینک وقت آن است تا او هم کسی را دوست داشته باشد&lt;br /&gt;نیاز به معشوق بودن نیازی بچه گانه و نابالغانه است. نیاز به عاشق شدن از روی بلوغ است. زمانی که آماده ی دوست داشتن هستید رابطه ای زیبا بوجود می آید در غیر اینصورت هرگز وجود چنین رابطه ای عملی نیست آیا ممکن است در یک رابطه دو نفر برای هم بد باشند؟ بله این اتفاقی است که در سراسر دنا رخ می دهد خوب بودن بسیار سخت است&lt;br /&gt;شما حتی با خودتان هم خوب نیستید چطور می توانید برای دیگری خوب باشید؟ حتی خودتان را دوست ندارید! چطور می توانید دیگری را دوست داشته باشید؟ عاشق خودت باش با خودت مهربان باش.رهبران باصطلاح مذهب به شما آموخته اند که هرگز خودت را دوست نداشته باش هرگز با خودت مهربان نباش احمقانه و بی معنی است- این بخش پیرامون خودآزاریهای مذهبی مانند روزه و یا حرکات مرتاضها و... است لااقل نظر مترجم و نویسنده بر این اصل موافق است&lt;br /&gt;من اولین و مهمترین اصل را به شما آموزش می دهم . نسبت به خودتان مهربان و عاشق باشید خشن نباشید آرام و لطیف باشید به خودتان توجه کنید یاد بگیرید که چطور خودتان را ببخشید بارها و بارها 7 مرتبه 77 مرتبه 777 مرتبه , نحوه بخشیدن خودتان را بیاموزید – منظور همان است که خو را سرزنش نکنید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خشن و نامهربان نباشید به خودتان دشمنی نورزید. سپس شکوفه م کنید و با این به گل نشستن گلهای دیگر نز به سمت شما کشیده می شوند. طبیعی است سنگ سنگ را جذب می کند و گل به طرف گل جذب می شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب&lt;br /&gt;گشت و گشت&lt;br /&gt;قرنها از مرگ آدم هم گذشت&lt;br /&gt;ای دریغ&lt;br /&gt;آدمیت برنگشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فریدون&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-115826687868860753?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/115826687868860753/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=115826687868860753&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/115826687868860753'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/115826687868860753'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/09/blog-post_14.html' title='تصادف زندگی'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-115765647970190171</id><published>2006-09-07T12:12:00.000-07:00</published><updated>2006-09-14T14:10:17.463-07:00</updated><title type='text'>هنر خوار شد جادوئی ارجمند</title><content type='html'>گذار زمان گاهی این فکر را در ذهنم ایجاد می کند که این مردم بیش از این حکومت لیاقتشان نیست مردمی که خودشان با آئین عقب افتاده عرب خودزنی می کنند و به جای بزرگان علم و دانش پیرو عربهای پابرهنه سالیان دراز پیش از این شده اند چه افرادی بهتر از حاکمین امروز می تواند بر آنها حکومت کند&lt;br /&gt;وقتی که یک ریزپردازنده یا آی سی الکترونیکی را بر روی صفحات بورد مشاهده می کنم با خود می گویم واقعا در مقابل کدامیک باید فروتنی کرد و احترام گذاشت آن خزعبلات دینی یا صاحب این دانش&lt;br /&gt;امروز تمام زندگیمان و یا حداقل بخش بزرگی از آن را مدیون همین کفار و بدحجابهای خارجی هستیم مانده ام مردم ما به چیز خودشان غرور می ورزند مگر غیر از این است که هر چه هم در علم و دانش پیشرفت کنیم باز هم 3نایع خارجی و علم آنها در این زمینه دخیل بوده اند&lt;br /&gt;شعر زیر از فردوسی مصداق آنچه است که امروز در این سرزمین می گذرد روزگاریست که مشتی رمال خرمهره دار جای صاحبان علم و دانش را تنگ کرده اند و ریاست قوه مجریه احمدی نژاد دیوانه قرار بر تصفیه دانشگاه ها از اساتید سکولار می گذارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نهان گشت آئین فرزانگان&lt;br /&gt;پراکنده شد نام دیوانگان&lt;br /&gt;هنر خوار شد جادوئی ارجمند&lt;br /&gt;نهان راستی , آشکارا گزند&lt;br /&gt;شده بر بدان دست دیوان دراز&lt;br /&gt;ز نیکی نبودی سخن جز به راز&lt;br /&gt;ندانست خود جز بد آموختن&lt;br /&gt;جز از کشتن و غارت و سوختن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهریور ماه یاد دکتر حسابی را زنده می کند چند خطی در باب این استاد فرهیخته در روزنامه جام غم خواندم خوبست که شما هم ایشان را بیشتر بشناسید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سید محمود حسابی در سال 1281 هجری شمسی در تهران بدنیا آمد.پدر و مادرش تفرشی بودند. پس از سپری کردن 4 سال از دوران کودکی اش در تهران بهمراه پدر و مادر و برادرش عازم شامات شد.در 7 سالگی تحصیلات لبتدائی را در بیروت در مدرسه کشیشهای فرانسوی آغاز و همزمان تحت آموزش تعلیمات مذهبی و ادبیات فارسی از سوی مادرش قرار گرفت.&lt;br /&gt;استاد حافظ قرآن و دیوان حافظ بود وبه بوستان سعدی,شاهنامه فردوسی و مثنوی مولوی اشراف کامل داشت.&lt;br /&gt;شروع تحصیلات متوسطه ایشان مصادف با آغاز جنگ جهانی اول و تعطیلی مدارس فرانسوی زبان بیروت بود. به همین دلیل پس از 2 سال تحصیل در منزل برای ادامه به کالج آ»ریکائی بیروت رفت و در سن 17 سالگی لیسانس ادبیات فارسی و در سن 19 سالگی لیسانس بیولوژی و پس از آن مدرک مهندسی راه و ساختمان را اخذ کرد. استاد در آن زمان با نقشه کشی و راه سازی به امرار معاش خانواده کمک می کرد. شرکت راهسازی فرانسوی که استاد در آن مشغول به کار بود به پاس قدر دانی از زحماتش وی را برای ادامه تحصیل به فرانسه فرستاد و به این ترتیب در 1924 میلادی به مدرسه عالی برق پاریس وارد شد و در 1925 میلادی فارغ التحصیل شد 1924-1925&lt;br /&gt;همزمان با تحصیل در رشته معدن در راه آهن برقی فرانسه مشغول به کار شد. پس از پایان تحصیل در این رشته کار خود را در معادن آهن شمال فرانسه و معادن زغال سنگ ایالت سار آغاز کرد&lt;br /&gt;سپس بدلیل وجود روحیه علمی به تحصیل و تحقیق در دانشگاه سوربن در رشته فیزیک پرداخت و در سال 1927 میلادی در سن 25 سالگی دانشنامه دکترای فیزیک خود را با ارائه رساله ای با عنوان حساسیت سلولهای فتوالکتریک با درجه ای عالی دریافت کرد.&lt;br /&gt;دکتر محمود حسابی همچنین در رشته های پزشکی, ریاضیات و ستاره شناسی به تحصیلات آکادمیک پرداخت و با شعر و موسیقی سنتی ایران و موسیقی کلاسیک غرب بخوبی آشنائی داشت. در چند رشته ورزشی هم موفقیت هائی بدست آورد که از آن میان می توان به دیپلم نجات غریق در رشته شنا اشاره کرد&lt;br /&gt;او جزو برترین شاگردان انیشتین شد و پس از بازگشت به وطن پیشنهاد تاسیس دانشگاه تهران را داد و خود معمار دانشکده فنی آن شد و تا آخرین روزهای عمر ریاست گروه فیزیک این دانشکده را بر عهده داشت. پروفسور حسابی در دوران نخست وزیری دکتر مصدق وزیر فرهنگ دولت او شد. استاد به چهار زبان انگلیسی, فرانسه, آلمانی و عربی سخن می گفت و به زبانهای سانسکریت, یونانی, پهلوی, اوستائی, ترکی و ایتالیائی تسلط داشت&lt;br /&gt;دکتر حسابی در 1990 میلادی به عنوان مرد نخست علمی جهان معرفی شد و در 1366 در کنگره 60 سال فیزیک کشور لقب پدر فیزیک ایران را گرفت&lt;br /&gt;پروفسور حسابی بدلیل عشق به میهن و با وجود امکان ادامه تحقیقات در خارج از کشور به ایران بازگشت و با ایمان و تعهد به طور خستگی ناپذیر تلاش کرد تا جوانان ایرانی را با علوم نوین آشنا کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمود 4 ساله بود و محمد برادرش 5 ساله که پدر بزرگشان علی حسابی ملقب به حاج یمین الملک یا معز السلطان که مدتی کنسول ایران در روسیه و سپس در بغداد بود ماموریت جدید خود یعنی سر کنسولی ایران در شامات یا همان سوریه , لبنان و اردن را به پسرش معزالسلطنه سپرد. به این ترتیب سفیر کبیر ایران در دولت عثمانی شد و موظف شد بسرعت خودش را به بغداد برساند. سفر ناگهانی خانواده به بغداد همه برنامه های زندگیشان را تغئیر داد زیرا باید با اسبو قاطر و گاری سفر می کردند و به سختی خودشان را به پایتخت عثمانی می رساندند و چون هر روزه 11- 10 کیلومتر بیشتر پیش نمی رفتند سفر خسته کننده شان حدود یک سال طول کشید خانواده حسابی یک سال نیز در بغداد ماندند و بعد عازم شامات محل اصلی ماموریت پدر محمود شدند و در بیروت سکونت یافتند سال اول سال خوبی بود و بچه ها در کنار پدر و مادر زندگی آرام و راحتی داشتند اما بزودی پدر شروع به نامه نگاری کرد تا راهی را پیدا کند و به ایران بازگردد تا پست و مقام مهمتری بگیرد. این تلاشها بزودی نتیجه داد و معزالسلطنه به گوهرشاد خانم گفت: کارمان درست شد باید برگردیم ولی بهتر است بچه ها را همین جا به دایه بسپاریم. این جا ماندن برایشان بهتر است&lt;br /&gt;چرا؟&lt;br /&gt;اینجا به اروپا نزدیک تر است و امکانات تحصیلی خوبی هم دارد می خواهم بچه ها با علوم روز آشنا شوند&lt;br /&gt;اما مادر قانع نمی شد. نمی توانست بچه هایش را به امید دایه رها کند و خودش برای زندگی بهتر به ایران بازگردد پس پدر به تنهائی به ایران بازگشت و برای این راه پیشرفت و ترقی و کسب مقامات بالاتر ره هموار کند تصمیم به ازدواج دوباره گرفت. این وصلت او را به دربار قاجار نزدیکتر می کرد. البته همسر جدید برای فراهم کردن زمینه این نزدیکی شرطی هم گذاشته بود شرط اول این بود که پدر محمود خرجی خانواده ای را قطع و آنها را از منزل سفارتی بیرون کند معزالسلطنه سرانجام به این پیشنهاد تن داد و با این تصمیم وحشتناک محمود و برادر و مادرش در فقر و تنگدستی فرو رفتند اما گوهرشاد که مادری فداکار و متدین و با همت بود تصمیم گرفت با همه سختی ها به هر ترتیبی که شده بچه هایش را بزرگ و به بهترین شکلی تربیت کند و چنین بود که محمود در دامان مادر قرآن و دیوان حافظ را خواند و از حفظ کرد بعد بخشی ازز گلستان و بوستان سعدی را حفظ کرد و سپس منشات قائم مقام و مثنوی مولانا و شاهنامه فردوسی را آموخت به گونه ای که پیش از ورود به مدرسه بسیاری از درسهائی را که باید در مدرسه می آموخت از مادر آموخته بود در این میان تنها کسی که به این خانواده مظلوم و درمانده کمک می کرد و همچون فرستاده ای به داد آنها می رسید حاج علی مستخدم سفرت بود مادر توانست با کمک او 2 فرزندش را در مدرسه فرانسوی بیروت نام نویسی کند این مدرسه را کشیشهای فرانسوی اداره می کردند و تنها مدرسه ای بود که در آن از دانش آموزان شهریه نمی گرفتند به این ترتیب و با این سختی ها استاد وارد مدرسه شد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-115765647970190171?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/115765647970190171/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=115765647970190171&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/115765647970190171'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/115765647970190171'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/09/blog-post.html' title='هنر خوار شد جادوئی ارجمند'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-115662500587761742</id><published>2006-08-26T00:06:00.000-07:00</published><updated>2006-08-26T13:56:29.193-07:00</updated><title type='text'>بهاره</title><content type='html'>حتما فکر می کنی هوش از سرم رفته فکر می کنم بهاره نه بهار نیست گل تابستونه اصلا همون که گفت در بهار زندگی احساس پیری می کنم.شاید مفهومی از این نوع&lt;br /&gt;بهاره اسم قشنگیه از شنیدنش خیلی زود به دوران پیش تر از این بر می گردم ناخودآگاهم با خودش تصاویری از گذشته به همراه داره همان روزهائی که کودکی بیش نبودیم و از دانستنیهای دنیا اندکی از دانسته های امروزمان را نداشتیم آن وقتها که فاصله طبقاتی مانند حال و هوای امروزی معنائی نداشت من, او, یک بازی کودکانه با دیگر کودکان محله فارغ از زمین و زمان در دنیای کودکانه مان غرق می شدیم&lt;br /&gt;امروز دیگر از شنیدن نام بهاره یاد و خاطره شیرین آن روزها در ذهنم تداعی نمی شود بلکه تلخی دیدن دختری را به یاد می آورم که همین چند روز پیش در مقابل چشمانم خواسته یا ناخواسته رنج زندگی را بر دوش می کشید دختری 17 یا 18 ساله با لهجه کردی که در دست جوانان و یا همان اوباش تشنه جنسی گرفتار شده, مانند یک فاحشه کار کشته بد دهن است حتی از من هم بدتر فحش و بد و بیراه بلد است خب درک کردنش سخت نیست زندگی در این وضعیت چنین شرایطی را هم به طور حتم طلب می کند&lt;br /&gt;یک دستش در برخورد ناشایست همین اوباش یا مشتریهای جنسی در همین چند روز می شکند بارها کتک می خورد اما باز هم ناچار به این کار تن در می دهد منظورم خودفروشی است تمام آنچه که در یک ویدئو پورنو یا سکس مشاهده می کنید او بلد است از سکسهای گروهی تا سکس وحشی هر بلائی را سرش می آورند به ناچار می پذیرد اعتراض هم نمی کند مطمئنا چاره ای غیر از این ندارد واین خواسته همین اوباش است&lt;br /&gt;شاید نکته نه چندان جالب وجود یک دفترچه خاطرات درون کیف دستی اش باشد تمام آنچه که بر او طی این مدت گذشته در دفترچه خاطراتش یادداشت کرده حاضر نیست کسی آن را مطالعه کند یکی از همین جوانها با زور و کتک دفتر را از او می گیرد&lt;br /&gt;نمی خواهم وارد جزئیات شوم تنها چیزهائی که قابل توجه است بهاره ,متولد 1368 خورشیدی از بجنورد, فاقد شناسنامه, پدرو مادر و تنها خواهرش را حدود 5 سال پیش در یک حادثه رانندگی از دست می دهد گویا پدرش شخصی ثروتمند بوده, البته زیاد ظریف نمی شوم چون بطن خاطرات بیشتر شبیه یک داستان تراژیک و تخیلیست, شاید کمی شبیه فیلمهای هندی اما در ادامه اینگونه آمده, بعد از مرگ همه اعضای خانواده اش عمو یا همان برادر پدرش تمام اموال دختر را بالا می کشد و و دختر بخت برگشته را به همراه ده میلیون پول در اختیار خانواده ای می گذارد تا از او نگهداری کنند و خودش به پاکستان می رود بعد از چند سال حال به دلایلی چون ناسازگاری با خانواده جدید و یا اذیت و آزار او از طرف این خانواده از خانه می گریزد و به این شهر که ما امروز ساکن آن هستیم می آید مدتی را در یک فاحشه خانه که صاحب آن آزیتا نام دارد می گذراند و پس از آن مدت یک سال در اختیار یکی از همین بچه اوباشها یا مشتریهای سکس قرار می گیرد و اکنون مدتیست که او سرگردان و آواره در ازای خودفروشی از خانه ای به خانه دیگر می رود تا شبی را به صبح برساند&lt;br /&gt;آنقدر عرصه بر او تنگ شده که حتی حاضر است همین اوباش خانه اجاره کنند تا او مخارج خانه را از طریق خودفروشی بپردازد&lt;br /&gt;بار اولی نیست که با چنین افرادی برخورد می کنم دفعه پیش از این دختری بود که تمام دستانش را با سیگار سوزانده بود حاضر بود هر کاری بکند تا یک جا نگهش دارم اما بماند با مقداری پول به هر شکلی که بود سعی کردم تا او را روانه خانه کنم نمی دانم پس از آن چه بر سرش آمد آن دیگران که بعد ها دیدم و دیدیم بماند&lt;br /&gt;حال حکومت اسلامی می تواند گند بزند به نام جمهوری و آنچه که حق و حقوق این مردم است چپاول کند باور کنید حتی در بسیاری از اماکن و سازمانهای حکومتی که برای این افراد در نظر گرفته شده هیچ امنیت و تضمینی وجود ندارد و سوابقش پیش از این بر همه اثبات شده است .باور کردنش سخت نیست وقتی که وارد خانه یکی از فاحشه ها یا به زبان عادی بکشهای محل شدیم یکی از مقامات مهم نیروی انتظامی را هم آنجا ملاقات کردیم و یا همان فرمانده ای که چندی پیش با یک دختر 17 ساله گرفتار شد&lt;br /&gt;شاید استحقاق مردم لبنان بر نفت و سرمایه های این سرزمین بیش از مردمش باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لازم نیست توضیح اینکه چگونه به این مکانها می روم و اطلاعات جمع می کنم اما بدون شک از مشتریان خودفروشها نبوده و نیستم و این تنها خواسته درونیم برای نجات این افراد است که به این مکانها کشیده می شوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ/ن&lt;br /&gt;پیش چشم آدم آواره گل هم بوی کاهگل می دهد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-115662500587761742?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/115662500587761742/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=115662500587761742&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/115662500587761742'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/115662500587761742'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/08/blog-post_26.html' title='بهاره'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-115596454974597883</id><published>2006-08-18T08:39:00.000-07:00</published><updated>2006-08-26T13:54:59.496-07:00</updated><title type='text'>تب</title><content type='html'>طی این روزهای گرمی که گذشت و دولت مهرورز تنها دوساعت از بیست وچهار ساعت شبانه روز قطعی آب نداشت و زندگی مثل همیشه از سمت تلخش به کام ما شده بود رفتیم تا یک کمی زیر تیغ آفتاب حداقل یک خدمتی کرده باشیم درسته همه چیز سخت بود اما هنر من هم همینه و زمانی که به نتیجه می رسم یعنی درست وقتی که دستگاه بعد از یک هفته تلاش راه می افته خستگی کار کمی از تنم خارج میشه اما درست وقتی که یک ضد حال از مالک بخوری دیگه صد برابر خستگی توی بدنت جا خوش می کنه&lt;br /&gt;کاریش نمیشه کرد این فرهنگ عقب مانده ایرانیه دیگه با یک کوله بار ادعا&lt;br /&gt;همه توی تئوری خوب حرفه ای هستن اما موقع عمل&lt;br /&gt;اصلا چه ربطی داشت این جنگ اسرائیل هم حالا میشه گفت به پایان رسید اما نتیجه باید گفت که دقیقا مثل &lt;a title="عاقبت حسن نصر الله" href="http://www.imgfreehost.com/uploads/3c8499f998.jpg" target="_blank"&gt;این&lt;/a&gt; شده&lt;br /&gt;اما حقیقتا از شنیدن اسم لبنان یاد جبران خلیل معروف می افتم با شناختنش می توانیم عنوان کنیم که همه مردم لبنان جنگ طلب نیستند&lt;br /&gt;یک خلاصه از زندگیش سعی کردم اینجا بیارم خواندنش خالی از لطف نیست من که از زندگی این شخصیت لذت می برم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جبران خلیل جبران (1883-1931) نویسنده شاعر و نقاش پر آوازه لبنانی که بیشتر زندگی اش را در آمریکا گذرانده است. او که نوشته هایش- به ویژه کتاب " پیامبر دیوانه" او- تا بیش از پنجاه سال در رده پرفروش ترین کارهای ادبی جهان به شمار می آمدند نزدیک جنگل های " سدر مقدس" لبنان در روستای بشری دیده به جهان گشود و. در یازده سالگی همراه خانواده اش با تاب آوردن سختیهای فراوان و از راه دریا به آمریکا رخت کشیده و در گوشه فقرنشین" چینی ها"ی بوستون نشیمن گزید.جبران در شانزده سالگی و پس از آنکه در دبستان های بوستون آموزش گرفت وبه ویژه در نگارگری از خود نبوغ چشمگیری نشان داد به لبنان بازگشت و در دانشکده فلسفه بیروت نام نویسی کرد. پس از چند سال برای پیگیری آموخته های هنری اش به پاریس رفته و در آنجا شیفته کارهای رودن نقاش و پیکره ساز برجسته فرانسوی شد و در نگارگری و نویسندگی تجربه هایی به دست آورد و دیری گذشت که نقاشی هایش به نمایشگاههای بزرگ جهان راه یافته و او را در رده نگارگران نامداری چون"رودن" فرانسوی و "ویلیام بلیک" انگلیسی جای دادند. پس از 3 سال او از فرانسه به آمریکا بازگشت و نوشته هایش را در نشریات و انجمن های ادبی آمریکا به چاپ رساند. این نویسنده توانا در زندگی خود نزدیک به 18 کار ارزشمند ادبی به یادگار نهاد و در آنها ژرف ترین اندیشه های فلسفی و پر جوش و خروش ترین احساسات شاعرانه و لطیف خویش را پیش کشید&lt;br /&gt;خلیل جبران در نوجوانی و زمانی که در لبنان بود دلباخته دختری زیباروی شد اما پدر و مادر دختر از آنجا که او تهیدست بود او را به دامادی خود نپذیرفتند&lt;br /&gt;پس از چندی جبران دلباخته ژوزفین پیبادی شاعره گمنام بوستونی شد اما او نیز از بهر تنگدستی پیشنهاد ازدواجش را نپذیرفت و خود با مرد دیگری ازدواج کرد. بعدها جبران با ماری هسکل آشنا شد که 10 سال از او بزرگتر بود و با ویرایش کارهای ادبی او و پشتیبانی ها و دلگرم سازی هایش دل او را ربود. اما ماری نیز پیشنهاد زناشوئی جبران را از بهر اختلاف سن شان نپذیرفت. جبران همواره بیم داشت که نقش ماری در پایه پشتیبان مالی او پیوند روحی میان آنها را کدر سازد و آن دو پیوسته درباره دشواری های مالی و ازدواج و مسائل دیگر با هم بگومگو داشتند. سرانجام ماری نیز با مرد دیگری ازدواج کرد. اما تا 17 سال با خلیل جبران پیوند نامه نگاری داشت و همواره الهام بخش و پشتیبان کارهای او بود.در سال 1923 جبران نامه نگاری نزدیکی با زن نویسنده عربی به نام "می زیاده" آغاز کرد. بعدها می قهرمان نوشته های جبران شد و در پایه ویراستار و همدم دوردست او در زندگی اش نقش بزرگی بازی کرد اما جبران بیمارتر و تنگدست تر از آن بود که برای ازدواج با او به لبنان بازگردد. خلیل جبران سرانجام در سال 1931 از بیماری قلبی در نیویورک درگذشت و پیکرش با بزرگداشت بسیار در زادگاهش به خاک سپرده شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ/ن&lt;br /&gt;زندگی جزیره ای است در اقیانوس تنهائی جزیره ای با تخت سنگهای امید درختان رویا گلهای تنهائی و نهرهای تشنگی&lt;br /&gt;جبران خلیل جبران&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-115596454974597883?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/115596454974597883/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=115596454974597883&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/115596454974597883'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/115596454974597883'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/08/blog-post_18.html' title='تب'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-115524368412276297</id><published>2006-08-10T12:25:00.000-07:00</published><updated>2006-08-10T14:01:24.136-07:00</updated><title type='text'>ایران تا حزب الله</title><content type='html'>مدتهاست خواهان این بودم تا در مورد مسئله امروز خاورمیانه بحث کنم و یا اینکه مواضع فکریم را روشن کنم و تا می توان برای برخی از افراد روشنفکر زده بخصوص چپوکهای عقب مانده نه آن عده که دیگر شدیدا بصورت امروزی فکر می کنند و در میان جنگ و آتش حاصل از بازیهای سیاسی به دنبال امپریالیسم جهانی نیستند بلکه آنهائی مد نظرم هستند آن عقب افتاده هائی هستند که به دنبال خمینی پفیوز راه افتادند و گمان بردند که در کنار اسلام می توانند خواستهای جامعه کمونیستی لنینیسم را در ایران تحقق ببخشند&lt;br /&gt;همه ما خوب بر این موضوع واقفیم کودکان و مردمان اسرائیلی یا لبنانی تنها قربانیان بی گناه جنگ امروز منطقه هستند خوب می دانیم که نباید هرگز نباید به هیچ یک از حقوق اساسی انسانی تعرض کرد چه برسد به اینکه نعمت یا ذلت زیستن را از او سلب کرد و جانش را گرفت&lt;br /&gt;در جامعه امروز زندگی بشر باید جوانب متفاوتی را در نظر گرفت و بازیهای سیاسی پشت پرده را نباید فراموش کنیم اینکه چه افرادی از جنگ سود می برند و برای دستیابی به اهدافشان به چه ابزارهائی تکیه می کنند&lt;br /&gt;متاسفانه برخی از مردم درون کشور اسیر بخشی از جنگ روانی شده اند که رسانه های وابسته به حکومت براه انداخته اند . در حقیقت این رسانه ها چه خوب و کارآمد تا بدینجا توانسته اند در هویت دروغینشان از ساختن اخبار کذب ظاهر شوند در حالیکه بخش عظیمی از سرزمین لبنان توسط نیروهای نظامی اسرائیل مورد حمله قرار می گیرد و بسیاری از مردم آنهم گاهی ناخواسته توسط ارتش اسرائیل کشته می شوند حکومت اسلامی باز هم دست بر دار نیست و از حرکتهای بسیار ضعیف گروه تروریستی حزب الله لبنان قصه های بزرگ رشادت و جنگاوری می سازد و اسرائیل مردمش را در جنگ خوار و ناتوان معرفی می کند&lt;br /&gt;اگر هم واقعا این موضوع در یک صدم هم صدق کند که اینطور نیست و در ایمن میان طبق اخبار رسانه های شدیدا وابسته به حکومت حزب الله لبنان واقعا انسانهائی جنگجوی واقعی و قهرمان باشند و ارتش اسرائیل تماما مشتی خونخوار و انسان ستیز آیا باز هم این فکر در ذهنتان خطور نمی کند که چرا ارتش اسرائیل باید به جای مواضع نظامی مناطق مسکونی را هدف قرار دهد ؟ و یا اینکه چرا حزب الله لبنان بعد از اینهمه سال باید دو سرباز اسرائیلی را گروگان بگیرد و به این جنگ دامن بزند؟به این فکر نمی کنید که چرا دولت لبنان با داشتن ارتش باید حضور حزب الله تروریست را تحمل کند ؟ آیا مردم لبنان خود خواستار حضور این نیروها در کشورشان هستند؟و یا اینکه بطور کلی حزب الله لبنان از کجا تغذیه می شود و چه کسی منفع بیشتری از حضور این گروه تروریستی در منطقه می برد؟&lt;br /&gt;در مورد اول اینکه اسرائیل مناطق مسکونی را تا بحال هدف قرار داده است این خیلی مهم است بدانید که گروه تروریستی حزب الله برای شلیک موشکهایش در برخی موارد از خانه های مردم جنوب لبنان استفاده می کند برای خودم هم جای تعجب اما وقتی از طریق تصاویر ماهواره ای توسط یکی از شبکه های خارجی مشاهده کردم چطور نیروهای  حزب الله لبنان در حال شلیک موشک از یک آپارتمان به سمت اسرائیل هستند&lt;br /&gt;اما این حقیقت داشت و تنها علی نوری زاده نیست این موضوع را میداند&lt;br /&gt;خوب در ادامه همان تصاویر نیروهای اسرائیلی هم بیکار ننشستند و دقیقا همان ساختمان را منهدم کردند حالا دیگر تعجبی ندارد که رسانه های حکومتی و یا شبکه های الجزیره و المنار از کشته های این ساختمانها بر علیه اسرائیل و آمریکا دست به تبلیغات گسترده بزنند&lt;br /&gt;در این میان مردم ایران بیش از همه متضرر شده اند در حالیکه خودشان نمی دانند با حمایتشان از حزب الله لبنان دامنه آتش  را به کجا سوق داده اند و چه زیانهائی بر اقتصاد کشور وارد کرده اند&lt;br /&gt;شاید با بالا رفتن ارزش نفت گمان کنید وضعیت اقتصادی کشور بهتر خواهد شد اما این هم یک خیال خام است مطمئن باشید چندین برار سود حاصل از افزایش قیمت نفت را ملاهای عقب مانده صرف بازسازی جنوب لبنان می کنند تا بار دیگر ارتش شکست خورده اشان را بازسازی کنند و مانند قبل دست به جمع آوری نیرو بزنند هم اکنون نیز با احتساب تمام هزینه های دولت برای مردم لبنان خودتان بهتر پی خواهید برد&lt;br /&gt;با یک حساب سر انگشتی خودتان بهتر می فهمید چرا من اینطور فکر میکنم البته این موضوع نیاز به دید وسیع و تحقیقات کاملتری دارد&lt;br /&gt;خوب نگاه کنید هر روز در ادارات وابسته به حکومت چه هزینه هائی صرف تبلیغات بر علیه اسرائیل و آمریکا و از طرفی به سود حزب الله و این مرتیکه تروریست حسن نصر الله می شود&lt;br /&gt;و یا همین تبلیغات و برنامه سازیهای مضحک برای مظلوم نشان دادن حزب الله لبنان و ظالم نمایاندن اسرائیلیها که هر ساعت از رسانه های حکومتی در حال نمایش است واقعا نمی دانم گناه کودکان ایرانی چیسنت در حالیکه هنوز بزرگترهایشان خوب و بد روزگار را نمیشناسند باید وارد بازیهای سیاسی اینها شوند و مسائل کودکانه شان با این خشونتها گره بخورد&lt;br /&gt;اما علاوه بر کمکهای نظامی حکومت به حزب الله آنها کمکهای فراوان دیگری را هم برای این تروریستها از درون مردم جمع آوری می کنند مثلا همین چند وقت پیش وارد ادارات می شدنند و از کارمندها می خواستند تا حقوق یک روز خودشان را به اصطلاح با رضایت خودشان برای کمک به مردم لبنان فضل و بخشش کنند خوب می دانیم اگر کارمندی از این امتناع کند حسابش با چه کسی است&lt;br /&gt;البته دیدن تصاویری از صندوقهای صدقات در خیابانهای لبنان و یا بیمارستان ساخته شده توسط همین ملاها در لبنان همگی حاکی از خروج سرمایه های عظیم کشورمان به سمت تروریستهای اسلامی لبنان است&lt;br /&gt;هزینه های خانواده های کشته شدگان حزب الله هم بماند&lt;br /&gt;اما شما باز هم با تمام فقری که بر ایران مسلط شده و با علم به اینکه عامل بدبختی مردم لبنان همین حکومت امروز ایران است می توانید از فردا باز هم بر علیه امپریالیسم به مخالفت برخاسته و از عاملین جنگ حمایت کنید&lt;br /&gt;تنها راه نجات مردم منطقه سقوط حکومت ملاهای حاکم بر ایران است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ/ن&lt;br /&gt;اکبر محمدی مانند یک قهرمان در راه عقایدش جان داد او توسط عاملین خونخوار اسلامگرا در زندان اوین به قتل رسید اما حکومت فاشیست فراموش نکند اکبر محمدیها هنوز زنده اند&lt;br /&gt;منصور اوسانلو آزاد شد امید که تمامیه زندانیان سیاسی هر چه زودتر از بند آزاد شوند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طی این مدت که نبودم جی میل بنده هم گویا هدف حملات تروریستی قرار گرفت و به فاک رفت&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-115524368412276297?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/115524368412276297/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=115524368412276297&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/115524368412276297'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/115524368412276297'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/08/blog-post.html' title='ایران تا حزب الله'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-115040823014034595</id><published>2006-06-16T01:16:00.000-07:00</published><updated>2006-06-15T15:27:22.640-07:00</updated><title type='text'>حلوای دموکراسی</title><content type='html'>انسان یا همان موجود ناشناخته قرن بیست یکم هر روز پا را فراتر می نهد تا یک قدم به جلو در جهت دستیابی به خواستها و آرزوهای بی انتهای خودش بردارد و در این میان از هیچ کوششی چشم بر نمی دارد و ازاینکه در این مسیر بسیاری انسانهای دیگر جان ناقابلشان را از دست بدهند ابائی ندارد&lt;br /&gt;انسان موجود ستیزه جو, پرخاشگر, قدرت طلب, مستبد و خودرای از همان دوران کهن تنها یک هدف را دنبال می کرده است و آن کشف آمال ناخواسته ای که در طول حیات او در ذهنش شکل گرفته است و این هدف همان جاودانگیست&lt;br /&gt;او برای این کار خدای را آفرید و سپس تحت شرایطی که خود و منافع فردیش را در خطر نابودی دید خداوند را کشت&lt;br /&gt;تاریخ و تکرار آن جزئی انکارناپذیر از زندگی بشر است از همان دوران که انسان حس خودکامگی را در باطن خویش لمس کرد کشتار و ظلم به هم نوع را در سرلوحه کارهایش قرار داد&lt;br /&gt;اما در این میان بودند تعدادی نه چندان زیاد از انسانهای راستین و حقیقت پرست, افرادی چون سقراط که به راستی در این مدت کوتاه زندگی اسیر جبر زمان و تاریخ نشدند و از کتمان حقایق در میان مردم جلوگیری کردند&lt;br /&gt;روزها می گذرد, ماه و خورشید به وظیفه خودشان عمل می کنند و زمین این جولانگاه امروز موجود دوپا, انسان میلیونها سال است که به دور خود و خورشید در گردش است, ما انسانها می آئیم و می رویم حرکات صعودی انسان به سمت پیشرفتهای علمی و انسانی هر چند با سرعتی کند باز هم به حرکت خود به سمت جلو ادامه می دهد و در این برهه از تاریخ سرعت آن بیشتر از همیشه شده است اما باز هم یادآور باشیم که هرگز حس قدرت طلبی درون انسان از بین نخواهد رفت و تصور یک مدینه فاضله تنها توّهم و خیالی خام است و حتی ایجاد بهشت شدّاد هم نمی تواند این آرزوی دست نایافتنی را محقّق کند&lt;br /&gt;باری تمام آنچه که بر این متن رفت پیش زمینه ای بود تا بدانیم که تمامیّه حکومتهای دیکتاتور و خوکامه در گذار تاریخ و پیشرفت فرهنگی جامعه از بین خواهند رفت امّا این حس جاه طلبی درون انسان باقی خواهد ماند و هرزگاهی به سمت بیرون و اجتماع جلوه می کند و انسان هیچگاه که من و تو تصورش را بکنیم به مرزهای واقعی سرزمین دموکراسی دست نخواهد یافت و این تنها شعاریست که جماعتی برای کسب شهرت و جاودانگی در کتب آیندگان برای دیگر اقشار جامعه می دهند&lt;br /&gt;خب آن دیگری برای کسب شهرت دست به کشتار دسته جمعی می زند و نامش می شود هیتلر, خمینی و یا....و این یکی هم شعار می- دهد, افشا می کند, مردم را به خیابان دعوت می کند, به زندان آن دیکتاتور می رود و سپس از دست جان برکفان ثروت مملکتش در خارج از سرزمین مادریش جایزه می گیرد, مدال افتخار کسب می کند و بعد اگر به همین جا قانع باشد از این پس سکوت اختیار می کند و اگر تب قدرت رهایش نکند بیکار نخواهد نشست دوباره شروع می کند, امّا اینبار از ترس چماق دیکتاتور مکان امنی را انتخاب می کند و شروع می کند به تحریک مردم در این بین اگر خودش یک چماق ناقابل خرده باشد از آن هالوکاست می سازد و اگر زندانی که عقایدش هم راستای تفکّرات و ایدئولوژیهای او نباشد همچنین در آستانه اعدام قرار گرفته باشد به صورتی بسیار وقیح به فراموشی می سپارد و خودش را می زند به همان کوچه معروف چپ علی خودمان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آری از آنروز همه همّ و غمشان این شد که از پس خوردن یک چماق داد آزادی سر دهند و کاسه داغتر از آش شوند و یاد بگیرند چگونه مردم زحمتکش و جوانان ساده لوح این دنیای کوچک را به خیابانها بیاورند و سپر بلا کنند و خودشان حتی بدون عینک دودی جلوی آفتاب هم نروند&lt;br /&gt;این بود که کلاغ هرگز به خانه اش نرسید و از آن پس گروههای متفاوتی  با نامهای فرنگی و داخلی مانند کمونیست, مارکسیست, سلطنت طلب (سلطه جویان-طاغوت), فیمینیست(جنبش مرد ستیز), لیبرالیست,مجاهدین خلق, روشنفکران اسلامی(جلّ الخالق- عجیبا غریبا), چریکهای فدائی, سوسیالیست, مشروطه خواه و................ با عنوان اپوزیسیون بر آن شدند تا به وظیفه الهی خود عمل کنند و در این راه از هیچ کوششی فرو گذار نشوند (حتی به قیمت جان مردم) تا اینکه خانه کلاغ را پیدا کنند و راه رسیدن به شهرت یا همان آزادی را برای خود هموار کنند و فرصت گرانبها را غنیمت شمارند و از حضور ملّا در کشور استفاده کافی را ببرند زیرا پس از این کسب جایزه و مدال مشکل خواهد شد و گوی و میدان معلوم نیست به دست کدامیک می افتد&lt;br /&gt;_____________________________________________________________________&lt;br /&gt;بیست و دوّم خرداد هم با تحقیر و حمله به زنان به پایان رسید گروهی این شبها را در زندان دهشتناک اوین به سر می برند, در این روز رژیم ددمنشان اسلامی به سرکردگی سیّد علی, رابط امام زمان بر خلاف دفعات پیشین از زنان شعله زرد پز علاوه بر مردان چماقدار برای سرکوب اجتماع آرام زنان معترض به حقوقشان استفاده کرد&lt;br /&gt;سربازان گمنام یا ره گم کرده امام زمان از لشکر زرهی عشرت شائق, مادر همه شعله زردپزها بیست و دوّم خرداد به خیابان آمدند و به جای اینکه در آشپزخانه هایشان ملاغه به دست منتظر شوهر یا شوهرانشان باشند در کنار دیگر همسنگران آدمخوارشان باطوم به دست به سمت زنان و دختران بی گناه یورش بردند و از جمع آوری ثواب در این امر خطیر از هیچ عمل ناصوابی کوتاهی نکردند و تا جائی پیش رفتند که یکی از زنان را به شکل بسیار فجیعی بر روی آسفالت خیابان کشیدند&lt;br /&gt;بیست و دوّم خرداد فرزندان خلف بیت رهبری برای حفاظت از امّ القری یکبار دیگر ثابت کردند که هنوز چگونه آدمخوارانی هستند و اسلام ناب محمدی را بار دیگر به همه اهل خرد یادآوری کردند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-115040823014034595?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/115040823014034595/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=115040823014034595&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/115040823014034595'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/115040823014034595'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/06/blog-post_16.html' title='حلوای دموکراسی'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-114980458840894873</id><published>2006-06-09T01:35:00.000-07:00</published><updated>2006-06-09T13:35:22.363-07:00</updated><title type='text'>Cry</title><content type='html'>To cry&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Prisoner&lt;br /&gt;I lived many of them.&lt;br /&gt;We had a pregnant woman who gave birth in jail.&lt;br /&gt;We made clothes for her baby by cutting pieces of our&lt;br /&gt;Own clothes and sewing them together&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Solmaz soltankhah&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6479/1801/1600/solmaz.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 196px; CURSOR: hand; HEIGHT: 170px" height="142" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/6479/1801/320/solmaz.jpg" width="241" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;(Swedish): Mom….&lt;br /&gt;She crying and sob))&lt;br /&gt;Can you hear me?&lt;br /&gt;(To cry loud)&lt;br /&gt;I need you Mom….&lt;br /&gt;I'm lonely&lt;br /&gt;Can you hear me?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Sound&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;br /&gt;&lt;object id="MediaPlayer3" height="37" width="160" classid="clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6"&gt;&lt;param name="URL" value="http://h1.ripway.com/sound/solmaz_0.mp3"&gt;&lt;param name="rate" value="1"&gt;&lt;param name="balance" value="0"&gt;&lt;param name="currentPosition" value="0"&gt;&lt;param name="defaultFrame" value=""&gt;&lt;param name="playCount" value="1"&gt;&lt;param name="autoStart" value="0"&gt;&lt;param name="currentMarker" value="0"&gt;&lt;param name="invokeURLs" value="-1"&gt;&lt;param name="baseURL" value=""&gt;&lt;param name="volume" value="50"&gt;&lt;param name="mute" value="0"&gt;&lt;param name="uiMode" value="mini"&gt;&lt;param name="stretchToFit" value="0"&gt;&lt;param name="windowlessVideo" value="0"&gt;&lt;param name="enabled" value="-1"&gt;&lt;param name="enableContextMenu" value="-1"&gt;&lt;param name="fullScreen" value="0"&gt;&lt;param name="SAMIStyle" value=""&gt;&lt;param name="SAMILang" value=""&gt;&lt;param name="SAMIFilename" value=""&gt;&lt;param name="captioningID" value=""&gt;&lt;param name="enableErrorDialogs" value="-1"&gt;&lt;param name="_cx" value="4233"&gt;&lt;param name="_cy" value="979"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/object&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من اشکهایم سرازیر می شود&lt;br /&gt;بغضم می ترکد پهنای صورت نحیف و لاغرم خیس می شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز صبح بچه گربه ای از بالای دیوار افتاده بود پائین&lt;br /&gt;برای مدتی که از مادرش دور بود چنان سر و صدائی براه می اندازد و ناله و فغان می کند که اول صبح همه را از خواب ناز بیدار می کند حال تصورش سخت نیست وقتی اسم از روابط میان مادر و فرزند به میان می آید&lt;br /&gt;این صاحب کدام تفکَر است که به خود اجازه می دهد تا کودکی را از حق داشتن مادر و نوازشهای مادرانه اش تنها به خاطر نوع تفکرش و یا به سبب وجود ورقی کاغذ محروم کند,حتما میدانید صاحب این اندیشه پست قبل از کشتن و شکنجه وضو می گیرد و به نماز می ایستد&lt;br /&gt;وقتی که مادر بچه گربه برای بردنش به پائین دیوار آمد همه چیز آرام شد و این مادر بود که بچه اش را می بوئید و نوازش می کرد و او بود که بچه را به دهان گرفت و از دیوار بالا رفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ/ن&lt;br /&gt;Al-zarqawi killed&lt;br /&gt;وقتی که ابومصعب الزرقاوی کشته شد در سایت عربی این گروه چنین نوشته شده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فزتُ و ربّ الکعبه الشیخ ابومصعب الزرقاوی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-114980458840894873?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/114980458840894873/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=114980458840894873&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114980458840894873'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114980458840894873'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/06/cry.html' title='Cry'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-114923308336849067</id><published>2006-06-02T10:51:00.000-07:00</published><updated>2006-06-09T01:15:52.823-07:00</updated><title type='text'>اسلام دموکرات</title><content type='html'>زن خیلی آرام نشست روی صندلی ماشین, قرار شد راننده خانم رو تا در خونشون برسونه توی راه سر صحبت رو با خانم باز کرد دلش خیلی پر بود راننده گاهی از آئینه به عقب نگاه می کرد وسعی می کرد با نگاهش نشون بده که داره گوش می کنه&lt;br /&gt;و گهگاهی هم جوابی میداد کم کم وقتی از اندیشه ها و تفکرات بیخدائی دوستان آگاه شد گویا از خوشحالی پر در آورده بود میشد احساس خوشحالی رو توی چشمای خانم خوند&lt;br /&gt;اینطور که می گفت یک بهائیه و به حضرت بهاء الله عقیده راسخ داره به گفته خودش زمان شاهنشاه معلم بوده و تدریس میکرده اما بعد از انقلاب ننگین پنجاه و هفت حکومت مسلمین به رهبری خمینی جاکش و دار و دستش خانم و تمام اقوام بهائیش رو از کارهای دولتی بر کنار کردن&lt;br /&gt;می گفت ما ناامید نشدیم از عقیده خودمان هم بر نگشتیم فبول کردیم که از کار برکنار بشیم اما یک بهائی باقی بمانیم&lt;br /&gt;بعد از اون توی خونه دست به یک کار تولیدی می زنه و تا الآن اموراتش از همون طریق میگذره&lt;br /&gt;از تنها دخترش می گفت که به خاطر بهائی بودنش توی دانشگاههای سرزمین خودش به خاطر عقایدش نتونست درس بخونه و الآن مجبور شده در یکی کشورهای خارجی ادامه تحصیل بده و هزینه اونجارو تقبل کنه&lt;br /&gt;الآن حدود دو ساله که بهائیها به دلیل اعتراضاتشون می تونن توی کنکور پر از نقص نظام آموزشی کشور شرکت کنند اما حتی با بهترین رتبه ها هم قادر به نشستن پشت میزهای دانشگاه نیستن&lt;br /&gt;از این موضوع به یاد دوستان بهائی خودم افتادم دوستانی که باهم پشت یک میز مدرسه می نشستیم خوب به خاطر دارم که چه انسانهای با نظم و مرتبی بودند به خوبی می توانستی آنها را از بقیه تشخیص دهی علی رغم بسیاری از کودکان مسلمان زاده آن زمان که بسیار بی نظم و ژولیده بودند آنها همیشه دارای نظم و آرایش خاصی در ظاهر خویش بودند(قصد اغراق ندارم این عین حقیقت است باید در یک محله فقر زده زندگی کنی تا بفهمی).&lt;br /&gt;اما اغلب اوقات به حالت انزوا بودند گویا بقیه چنین درس می گرفتند که از آنها دوری کنند, بارها می شنیدم که می گفتند اینها نجس هستند و نباید با آنها برخورد فیزیکی داشت و در این صورت هر روز شاهد این بودم که تعدادی از بچه ها کنار آبخوری در حال شستن دستهایشان پس از دست دادن با این دوستان بهائی بودند&lt;br /&gt;حتی خوب در خاطرم هست که ملائی شیاد وقتی برای درس جنایت نامه(قرآن) به مدرسه می آمد زمان دست دادن با این دوستان که با اشتیاق آنچنانی به سمتش می رفتند آنها را سنگ روی یخ می کرد و از این کار ِابا می نمود&lt;br /&gt;این همان بخشی از دموکراسی اسلامی در این سرزمین است همان که شما هر روز و شب سنگش را به سینه می زنید, نظر به گفته و تحریفات جناب عبدالله شهبازی که بیشتر باید لقب یک خائن تاریخی به ایشان داد باید عرض کنم حتی در زمان شاه درگذشته محمد رضا با وجود حضور افرادی همچون امیر عباس هویدا و هژبر یزدانی در دستگاه حکومت باز هم بهائیان از گزند حملات خشونت آمیز مسلمانان رادیکال و و فتاوای ملا ها در امان نبودند نمونه آن جنگ و دعوای مسلمانان بر سر ساختن قبرستان بهائیان در سنگسر است که حاج همٌت, مسلمان چماقدار و تفنگدار با اسلحه به آنجا رفت و مانع از ساختن این قبرستان شد و به جای آن مهدیه ای درست کردند در حالیکه هژبر یزدانی به عنوان یک بهائی دارای قدرت نتوانست در مقابل این جانیان کاری از پیش ببرد&lt;br /&gt;آنچه که گفتم تنها بخشی از جنایات رژیم و مسلمانان عرب زده ایران در حق بهائیان است با این هنوز روزنامه های وابسته به رژیم کوتاه نمی آیند و بر علیه بهائیان دست به جوسازی دروغین می زنند و آنها را به سبب وجود بیت العدل در اسرائیل وابسته به اسرائیل می دانند&lt;br /&gt;اینها را برای آنهائی گفتم که به راحتی می گویند ایران دموکراسی دارد و راحتی خودشان را راحتی همه می دانند برای آنهائی گفتم که در ینگه دنیا نشسته اند پشت مشتی تلویزیون مزخرف و می گویند ایران بهشت است&lt;br /&gt;برای آنهائی که بسیار راحت بر سر کارهای دولتی خویش میروند آنهائی که به راحتی به دانشگاه می روند و گمان می کنند این قانون همگانیست و آنها شاهکار قرن را به جای آورده اند برای آنهائی که خیلی راحت به پای صندوقهای رای می روند و رای میدهند&lt;br /&gt;اینها را برای همه گفتم تا بدانند چه بر سر آن دختر شانزده ساله بهائی آمد و با قبرستان بهائیان چه کردند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ/ن&lt;br /&gt;سرزمین داد سرزمین دود سرزمین من بیداد سرزمین من اعتیاد سرزمین من فساد&lt;br /&gt;ره به کجا می بریم؟ آسان نتوان گذشتن از اینچنین دردهائی&lt;br /&gt;به دلیل زیر پای گذاردن اصول سقراط این جمله حذف شد&lt;br /&gt;وقتی که دلم می گیره به اینجا پناه میارم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;br /&gt;&lt;object id="MediaPlayer3" height="37" width="160" classid="clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6"&gt;&lt;param name="URL" value="http://h1.ripway.com/sound/01-Track1.mp3"&gt;&lt;param name="rate" value="1"&gt;&lt;param name="balance" value="0"&gt;&lt;param name="currentPosition" value="0"&gt;&lt;param name="defaultFrame" value=""&gt;&lt;param name="playCount" value="1"&gt;&lt;param name="autoStart" value="0"&gt;&lt;param name="currentMarker" value="0"&gt;&lt;param name="invokeURLs" value="-1"&gt;&lt;param name="baseURL" value=""&gt;&lt;param name="volume" value="50"&gt;&lt;param name="mute" value="0"&gt;&lt;param name="uiMode" value="mini"&gt;&lt;param name="stretchToFit" value="0"&gt;&lt;param name="windowlessVideo" value="0"&gt;&lt;param name="enabled" value="-1"&gt;&lt;param name="enableContextMenu" value="-1"&gt;&lt;param name="fullScreen" value="0"&gt;&lt;param name="SAMIStyle" value=""&gt;&lt;param name="SAMILang" value=""&gt;&lt;param name="SAMIFilename" value=""&gt;&lt;param name="captioningID" value=""&gt;&lt;param name="enableErrorDialogs" value="-1"&gt;&lt;param name="_cx" value="4233"&gt;&lt;param name="_cy" value="979"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/object&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-114923308336849067?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/114923308336849067/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=114923308336849067&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114923308336849067'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114923308336849067'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title='اسلام دموکرات'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-114859363043937315</id><published>2006-05-26T01:43:00.000-07:00</published><updated>2006-05-25T16:05:13.906-07:00</updated><title type='text'>کوی خون</title><content type='html'>دوباره کوی دانشگاه, دوباره مردمی که لال میشوند و به کنج خانه هایشان میخزند, دوباره لباس شخصیها, بار دیگر باطوم وپلیس ضد شورش, دوباره ریشوهای کثافت, دوباره خون, شعار و لباس خونین دانشجو, اینک اعتراض,تحصن, اعتصاب غذا, دوباره پرتاب دانشجوئی از طبقه چندم و باردیگر دانشجوئی که برای مدتها مفقودالاثر میشود و..............همه جا بوی مرگ میدهد آیا روزی خواهد آمد که آفتاب آزادی در این سرزمین طلوع کند&lt;br /&gt;کوی دانشگاه تهران به همراه تعدادی از دانشگاههای شهرستانها مانند 18 تیر بار دیگر آبستن اعتراضات و تجمعات تعداد زیادی دانشجو شده است و میدانیم مانند دفعات پیشین مردم ساکت می مانند و این دانشجوی بیگناه است که در راه آزادی وطن جان و تمام هستی خویش را فدا میکند&lt;br /&gt;هیچ کس حمایت نخواهد از جوامع بین المللی گرفته تا مردم کوچه بازار این کشور, این تنها به رغم عدم اطلاع رسانی نیست باور کنید که همه جا بوی خیانت می دهد و این تنها جوانان خام و ناپخته این سرزمین هستند که با تمام خلوص جان خود فدای آزادی می کنند&lt;br /&gt;نمیدانم چه بر سر دانشجویان می آورند نمیدانم در این شبها آنها چگونه سر می کنند در حالیکه من و تو به راحتی سر بر بالین می گذاریم وشبی را به صبح می رسانیم&lt;br /&gt;امشب حادثه ای برایم رخ داد شاید بد نباشد گفتنش تا تصویری بسیار تار از آنچه که بر سر دانشجویان می آید برای شما تداعی کند توسط یک ریشوی بو گندو بی هیچ دلیل خاصی دستگیر شدیم پس از مدتی در کلانتری همراهم از معرکه گریخت من را به جای او به بازداشتگاه انداختند بی شرف آنچنان به درون بازداشتگاه هلم داد که فکر میکرد قاتل پدرش را گرفته&lt;br /&gt;از پشت میله ها مواظب حرکات و رفتار افسر تحقیق بودم البته به حایش یک استوار بیشعور نشسته بود در حال بازی با موبایلش بود دهانش را که باز می کرد میشد فهمید که سالهاست مسواک را لمس نکرده&lt;br /&gt;یک نفر را به دلیل نداشتن گواهینامه موتور گرفته بودند وارد شد, موتورش را گرفته بودند مدام آه و ناله می کرد&lt;br /&gt;استوار: اسم&lt;br /&gt;جوان باز آه ناله میکرد :جناب سروان من مستاجرم&lt;br /&gt;پس از مدتی استوار چلغوز از کوره در رفت داد زد: چقدر کس وشعر میگی ببند دهت رو دیگه&lt;br /&gt;بازجوان آه و ناله میکرد جناب سروان این وسیله نون درآوردنمه, تو رو خدا بزارین برم&lt;br /&gt;اینبار استوار گاگول داد زد: اگه یکبار دیگه کس و شعر بگی اینجا اونقدر میزنمت تا صدای سگ کنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واقعا که فکر میکردی طلب باباش رو داره و این تنها رفتارشون با یک متخلف راهنمائی و رانندگی بود&lt;br /&gt;بماند چند نفر آمدند و با آنها به همین روال رفتار کرد و برای بنده چقدر کرکری خواند که امشب تا صبح اینجا نگهت میداریم و یا اصلا به بازداشتگاه زیرزمین تو را خواهیم برد و سعی داشت تا انگ جرمی را به من به زور ببندد که در نهایت با ترفندی توسط همان دوست آمدم بیرون&lt;br /&gt;اما حالا تصور کنید با یک دانشجو که علیه این نظام شعار میدهد چگونه رفتار خواهند کرد&lt;br /&gt;به یاد احمد باطبی و حادثه 18 تیر افتادم در آن قسمت که به قاضی دادگاه چنین نوشته بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از بازداشت نوشته خود احمد باطبی&lt;br /&gt;چند ساعت بعد از آنها خواستم که مرا به دستشوئی ببرند بعد از طی مسیر طولانی به دستشوئی رسیدیم و وقتی که خواستم دستشوئی بروم نگذاشتند در را ببندم. گفتند که تو خودت را می کشی, باید ما تو را نگاه کنیم باید درب باز باشد و وقتی که با اعتراض من مواجه شدند گفتند که تو باید کارت را انجام دهی و درب باز باشد. من انصراف خود را ازدستشوئی رفتن اعلام کردم ولی آنها گفتند حتما باید به دستشوئی بروی و درب باز باشد و سعی کردند بزور کمربند مرا باز کنند. من مقاومت کردم و بناچار به صورت یکیشان کوبیدم. آنها مرا به داخل یکی از دستشوئی ها بردند که چاهش بند آمده بود و آب گند آن در کاسه توالت پر شده بود. آنها سرم را در گنداب توالت فرو کردند آنقدر این کار را ادامه دادند که سرانجام گندآب از بینی و دهانم به داخل گلویم پائین رفت و تا ساعتها از شستشوی صورتم جلوگیری کردند. بطوریکه چند روز بعد هنگام بازجوئی یک از بازجوها متوجه بوی تعفن موها و چشم بند شد و به من اجازه داد که حمام کنم و چشم بندم را عوض کنم.در حین بازجوئی بارها تهدید به اعدام خود و خانواده ام, شکنجه, تجاوز و زندان طویل المدت شدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امشب دلم گرفته دستم از همه چیز کوتاهه, یکی نیست به فریاد دانشجو برسه, مگه شما همون مردمی نیستید که صبح تا شب آلت مبارکتون رو حواله خوار مادر خامنه ای می کنین پس چرا مردین؟کدوم گوری هستین؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a title="کوي دانشگاه تهران در آتش و خون" href="http://beyade67.blogfa.com/" target="_blank"&gt;احتمال درگيري شديد در دانشگاه تهران&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a title="کوي دانشگاه تهران در آتش و خون" href="http://www.autnews.com/" target="_blank"&gt;اخبار درگیری های کوی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;برخی دیگر گزارشها جمع آوری شده توسط گروه ایران امروز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیشب سه شنبه ساعت نه شب در حدود 3000 نفر از دانشجویان خوابگاه دانشگاه&lt;br /&gt;تهران در اعتراض به کشتار در تبریز , اخراج دانشجویان و استادان از دانشگاه ، امنیتی شدن فضای دانشگاه در فضای کوی به تجمع و اعتراض دست زدند. این اعتراضات تا صبح ادامه یافت و در ساعات اولیه روز بود که نیروهای انصار به مانند واقعه 18 تیر و با کمک پلیس به کوی ریخته و دانشجویان را به طور وحشیانه ای مورد ضرب و شتم قرار دادند. در این حادثه دهها دانشجو بازداشت و چندین تن از دانشجویان مجروح شدند که حال یکی از انان که در اثر ضربه آجر به سر مصدوم شده است ، بسیار وخیم است . گفته شده است که به دانشجویان مصدوم در بیمارستان اجازه ترخیص داده نشده و پلیس با همکاری بیمارستان ایشان را بازداشت کرده است .&lt;br /&gt;در پی وقایع کوی بیش از هزار تن از دانشجویان دانشگاه تهران امروز ظهر در دانشگاه حقوق جمع شدند و در اعتراض به وقایع اخیر کوی و کشته شدن دهها تن در تبریز تجمع برگزار نمودند . گفتنی است که دانشجویان پیراهن خونین دانشجوی مصدوم در کوی را به دست گرفته بودند تا توحش عناصر جمهوری اسلامی را به تمامی دانشجویان نشان دهند. این تجمع منجر به تعطیلی تمامی کلاسهای دانشگاه شد . ابعاد این تجمع بسیار گسترده بود و به تمامی دانشکده های محوطه کشیده شد .در این تجمع نیز میان نیروهای شبه نظای دانشگاه و دانشجویان درگیری رخ داد و طی آن بسیاری از شیشه های ساختمان های دانشکده شکسته شد . امشب دانشجویان در خوابگاه کوی به تجمع خود ادامه خواهند داد&lt;br /&gt;مرکز خبری&lt;br /&gt;کمیته تشکیلات کل کشور حزب کمونیست کارگری ایران • حکمتیست&lt;br /&gt;٢٤ مه ٢٠٠٦ • ٣ خرداد ١٣٨٥&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ادامه تجمعات دو روز گذشته در دانشگاه تهران سه شنبه شب دانشجویان این دانشگاه اقدام به برگزاری تجمعی در کوی واقع در محله امیر آباد تهران کردند. طبق خبرهای رسیده تعداد این دانشجویان به 1500 نفر می رسید و یکی از دربهای این خوابگاه دانشجوئی شکسته شد و پس از آن تعدادی از دانشجویان به خارج از کوی رفته پس از آن نیروهای ضد شورش یک بار وارد کوی شده وپس از مانور دادن از کوی خارج گردیدند.&lt;br /&gt;ورود نیروهای پلیس به دانشگاه و خوابگاههای دانشجوئی سابقه ندارد و در درگیریهای سالهای گذشته نیز همواره پس از گسترش درگیریها و شدت گرفتن بحران صرفا نیروهای لباس شخصی با حمایت پلیس وارد اماکن دانشجوئی می شدند اما در طی روزهای گذشته نیروهای پلیس وارد دانشگاه شدند. این امر در روزهای گذشته در دانشگاه تهران وامیر کبیر نیز اتفاق افتاده بود.&lt;br /&gt;این تجمع پس از ساعاتی به درگیری با نیروهای لباس شخصی منجر شد که بر اثر آن تعدادی بسیاری از دانشجویان مضروب شدند وهمچنین یکی از دانشجویان از یکی از ساختمان ها به پائین پرتاب گردیده است که این عمل منجر به شکسته شدن استخوان های وی گردیده است. و حداقل 20 نفر به وسیله آمبولانس به مراکز درمانی منتقل گردیدند. همچنین تعدادی از نیروهای لباس شخصی از پشت کوی وارد خوابگاه شده و حداقل 7 تن از دانشجویان را بازداشت کردند.&lt;br /&gt;در حال حاضر کوی دانشگاه کاملا در محاصره نیروهای ضدشورش و یگان ویژه می باشد و حضور نیروهای لباس شخصی در اطراف کوی کاملا محسوس است.&lt;br /&gt;بنابر اخبار امروز( چهارشنبه) دانشگاه تهران تعطیل می باشد.&lt;br /&gt;گفتنی است که ظهر امروز(چهارشنبه) دانشجویان دانشگاه امیر کبیر مجددا تحصن خود را آغاز خواهند نمود و شایان ذکر است که شب گذشته دست کم 100 نفر از دانشجویان این دانشگاه شب را در صحن دانشگاه به سر بردند. همچنین امروز دانشجویان دانشگاه علامه طباطبائی نیز تجمعی را در اعتراض یه حوادث اخیر کشور در دانشکده روانشناسی این دانشگاه برگزار خوهند کرد دانشجویان این دانشگاه روز گذشته نیز تجمع مشابهی را در دانشکده ادبیات وزبانهای خارجه برگزار کردند&lt;br /&gt;مرکز خبری&lt;br /&gt;کمیته تشکیلات کل کشور حزب کمونیست کارگری ایران • حکمتیست&lt;br /&gt;٢٤ مه ٢٠٠٦ • ٣ خرداد ١٣٨٥&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در جریان اعتراضات دیروز و دیشب کوي دانشگاه تهران ١٥نفر از دانشجويان مفقود و ٧٠ نفر زخمي شده اند&lt;br /&gt;در پی اعتراض‌های دانشجوئی در کوی دانشگاه تهران، نیروهای امنیتی و انتظامی جمهوری اسلامی سه‌شنبه‌شب به کوی دانشگاه وارد شدند و درگیری‌ها در این منطقه تا صبح چهارشنبه (امروز) ادامه داشت. خبرگزاری جمهوری اسلامی به نقل از فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ، مرتضی طلائی گزارش داد در این درگیری‌ها، هیچیک از دانشجویان معترض بازداشت نشدند، اما چنانکه علی نکونسبتی، عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت، در مصاحبه با رادیوفردا می‌گوید، دست کم 15 تن از دانشجویان در جریان این درگیری‌ها مفقود شدند. وی به این سئوال پاسخ می‌دهد که علت اصلی اعتراض دانشجویان چه بود؟&lt;br /&gt;علی نکونسبتی (عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت، تهران): دانشجویان به کمیته انتظامی، برخورد بد حراست، و بستن فضای دانشگاه‌ها و تغییر فضای اداری دانشگاه اعتراضاتی داشتند. احضار دانشجویان به کمیته‌های انتظامی هم مزید بر علت شده و این تجمعات ادامه پیدا کرد و دیروز هم ادامه داشت تا اینکه دیشب در کوی دانشگاه همه اینها با هم پیوسته شد و حادثه دیشب را پدیدار کرد. دانشجویان در مجموع به رفتارهای آقای عمید (زنجانی، رئیس دانشگاه تهران) معترض بودند و به خاطر همین روز به روز تجمع زیادتری برگزار شد و جمعیت تقریبا به دو سه هزار نفر می‌رسید که با حمله نیروهای امنیتی و لباس شخصی به زدو خورد شدیدی کشیده شد و حداقل آنطور که بچه‌ها می‌گویند 15 نفر ربوده شدند و بیش از 70 نفر زخمی شدند.&lt;br /&gt;کیوان حسینی (رادیو فردا): سردار طلائی فرمانده نیروی انتظامی تهران می‌گوید تعداد زیادی از نیروهای پلیس هم زخمی شدند. آیا دانشجوها به طرف پلیس سنگ پرتاب کردند و آیا اساسا درگیر شدند با آنها؟&lt;br /&gt;علی نکونسبتی: اصولا کلوخ‌انداز را پاسخ سنگ است. ایشان الان توضیح بدهند که در کجای دنیا نیروی حفاظتی و امنیتی می‌آید سنگ پرتاب می‌کند به جمع دانشجویان که متقابلا دانشجویان مجبور شوند به طرف آنها سنگ پرتاب کنند؟ شیوه‌های نوین کنترل حفاظت از دین مردم پرتاب سنگ است که اگر این است ایشان حق دارند اگر غیر از این است که فکر می‌کنم هدف‌ها مشخص باشد. اصولا به چه مجوزی نیروهای لباس‌شخصی درگیر می‌شوند با دانشجویان؟ وارد کوی می‌شوند؟ یک سری را می‌ربایند پیش از گفتگو و عمل انسانی؟&lt;br /&gt;ک.ح.: آیا نیروهای انتظامی هم شب گذشته وارد کوی دانشگاه شدند و با دانشجوها درگیر شدند یا فقط بیرون کوی در خیابان جانبی کوی با دانشجوها درگیر بودند؟&lt;br /&gt;علی نکونسبتی: مجموعه نیروهای انتظامی و لباس شخصی بودند. هیچکس نمی‌تواند بیرون نیروهای انتظامی و لباس شخصی تفکیک قائل شود که کی بوده و کی نبوده.&lt;br /&gt;ک.ح.: می‌توانید به ما بگوئید که تعداد نیروهای پلیس و امنیتی چند نفر بودند؟ تعداد دانشجویان چند نفر بوده؟&lt;br /&gt;علی نکونسبتی: واقعا مشکل است که گفت چقدر دانشجو بوده و چقدر نیروی پلیس بودند. پلیس‌ها از بیرون آمده بودند و یقینا بالای دویست نفر بودند ولی خوب، پشت درخت، پشت دیوارها، سنگ پرتاب کردن‌ها، اینها نمی‌گذارد تخمین درستی شما داشته باشید. نیروهاشان سیال هستند. به همین خاطر نمی‌شود جمع آنها و تعداد را بگوئید اما نفس حمله به کوی دانشگاه برای بار سوم در چند سال اخیر صورت گرفت.&lt;br /&gt;ک.ح.: فضای خود دانشگاه تهران و فضای کوی الان چطور است؟&lt;br /&gt;علی نکونسبتی: دانشجوها دارند همچنان اعتراض می‌کنند نسبت به مسائل اخیر و تظاهرات ادامه دارد. کوی ولی امروز الان آرام آست و طبیعی هم هست. رفتند دارند در دانشگاه حرکت می‌کنند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-114859363043937315?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/114859363043937315/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=114859363043937315&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114859363043937315'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114859363043937315'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/05/blog-post_26.html' title='کوی خون'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-114798810729852795</id><published>2006-05-19T01:28:00.000-07:00</published><updated>2006-05-20T00:56:39.520-07:00</updated><title type='text'>هیجده ماه می</title><content type='html'>هیجده ماه می روز بزرگداشت آن یار فیلسوف و دانشمند نیشابوری حکیم عمر خیام است و من بر حدیث این سرور گرانمایه سر تعظیم فرود می آورم تا یکبار دیگر این نقد بگیرم و آن نسیه بدارم و شبی را به یاد او تا به صبح باده نوشانوش بزنم و پیمانه روی پیمانه و این بدانم که عمر جاودانی در حقیقت همین است و بس و جوانی حاصلی نخواهد داشت جز دمی زندگانی خوش&lt;br /&gt;پس با شادکامی خویش فرامین سرور همه میخوارگان به جای آوریم و دل و جان و جام و باده در رهن شراب بگذاریم و فارغ از امید رحمت و بیم عذاب کوچکترین لطمه ای بر آستان مبارک این سرور گرانقدر نزنیم و سوای آنچه که نیست دلخوش نکنیم به آینده پس از مرگ که خیالی بیش نیست&lt;br /&gt;و این لباس نیرنگ و حیله از تن ملا و مفتی شهر در آوریم تا او را رسوا کنیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما کسی را که زهره عمل به آن درآمد که بر این مقاله راندم نباشد او را راهی نیست برای کشف معرفت دانشمند و فیلسوف نیشابوری , و تا طعم مستی نچشی محال است بتوانی تعبیر این رباعیات چیستی و چگونگی را کردن&lt;br /&gt;حال تو خود از آن رباعیات دروغین برای خودت بساز و بیاور, و مراد از می و معشوق را الهی بدان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حکیم عمر خیام نیشابوری فیلسوف, ریاضیدان و ستاره شناس بزرگ ایرانی, شخصیتی که اکثریت مردمان باصطلاح فرهیخته این سرزمین از او بیش از مثلث معروفش نشناختند و نمی شناسند&lt;br /&gt;دانشمند بزرگ ایرانی شخصیتی که هنوز بسیاری از مسائل ریاضیاتش لاینحل باقی مانده و نظرات فلسفی او هنوز بر سر زبانهاست, اگر در این دیار کهن آفت زده آریائی درباره او بپرسی تا حدودی همه صمُ و بکم می شوند اما تا بگوئی تقی و نقی و حسن و حسین که بودند هر کس از خودش شروع می کند به قصه ساختن و چرندبافی و این در صورتی است که تمام آنچه می گویند حتی ذره ای با تاریخ همخوانی ندارد و این همان چرندیات ملای تهی مغز محل است که هجره دروغ و تزویر برای این مردمان عوام به راه انداخته تا مانند انگلی خون ایشان در شیشه کند و بدون هیچ زحمتی حاصل دسترنجشان را به جیب بزند&lt;br /&gt;کاش در عوض پر کردن مغزهایشان از اراجیف بیشتر آنها را با این بزرگان تاریخ ایران آشنا می کردیم و دیوانگانی که آن روزها نامشان امام محمد غزالی بود و امروز سید علی و هزران روانپریش دیگر را به زیر می کشیدیم تا بزرگانی چون عمر خیام را زندیق نخوانند و تهدیدشان نکنند&lt;br /&gt;و حال باید بنشینیم و بگذاریم همین مردمان سرزمینهای کفار از چند صد سال پیش بر روی آثار این دانشمند بزرگ به نقد و بررسی بپردازند و آن را به چندین زبان مختلف در همان دوران ترجمه کنند در حالیکه تو هنوز از مفتی محلتان باید روضه شب هفت عمه ات را بشنوی&lt;br /&gt;این سخن می گذاریم و به مقاله ای که چندی پیش در باب سخنی از این بزرگوار خوانده ام می پردازیم&lt;br /&gt;این مقاله بقلم دکتر وین دایر معروف است که توسط محمد رضا آل یاسین ترجمه شده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به مجّرد این که انگشت تو حرکت کرد و چیزی نوشت و به نوشتن ادامه داد نه زهد و تقوا و نه فهم و زیرکی تو می تواند نیم خط آن را باطل کند و نه اشک های تو می تواند کلمه ای از آن را بشوید و محو کند- عمر خیام 1122-1048&lt;br /&gt;عمر خیام مدرس و منجم ایرانی است که اشعارش نمایانگر افکار او در زمینه الوهیت خیر و شر,روح,ماده و سرنوشت است&lt;br /&gt;تقریبا هزار سال از تولد عمر خیام معروف ترین خیمه ساز, شاعر و منجم–که همه این ویژگیها را در داستانهای فلسفی و ارزشمندش متمرکز کرده –می گذرد.این رباعی خاص از رباعیات خیام شامل درسی است که هنوز پس از گذشت هزار سال از قدر و بهای آن کاسته نشده است, این کلمه های مشهور حاوی حقیقتی ظریف است که اغلب از دید و نظر مردم پنهان می ماند&lt;br /&gt;یکی از شیوه های درک حکمت نهفته در این رباعی آن است که جسم خود را قایقی تندرو تصویر کنید که با سرعت چهل گره دریائی پیش می رود و شما در عقب قایق ایستاده و به دقت به آب نگاه می کنید.آنچه در این صحنه خیالی مشاهده می کنید خط و اثری است که قایق هنگام حرکت بر جا می گذارد.اکنون در چارچوب فلسفه و منطق سه پرسش قابل تامّل و تعمّق زیر پیش می آید&lt;br /&gt;پرسش1-اثر به جا مانده از حرکت قایق چیست؟ به احتمال زیاد پاسخ می دهید: قایق پس از حرکت بر روی آب خط و اثری را به جا می گذارد&lt;br /&gt;پرسش2-چه نیروئی قایق را به جلو می راند؟(قایق نمایانگر حرکت شما در مسیر زندگیست).پاسخ آن است که نیروی کنونی توسط موتور تولید می شود و چیز دیگری مسئول جلو راندن قایق نیست. به بیانی دیگر اندیشه هائی که در حال حاضر در ذهن شما فرآیند می شود جسم شما را به حرکت وا می دارد و نه هیچ چیز دیگر را&lt;br /&gt;پرسش 3- آیا خط و اثر به جا مانده از قایق ممکن است آن را به حرکت در آورد؟ پاسخ به طور قطع منفی است.زیرا رد و خطی که پشت قایق به جا می ماند برای راندن قایق به جلو نیروئی ندارد. این تنها یک رد و اثر است و نه هیچ چیز دیگر, به مجرّد این که انگشتان تو حرکت کرد و چیزی نوشت و به نوشتن ادامه داد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از تصورات پوچ زندگی ما آن است که پیوسته جامه دانی مملو از تجربه های ناگوار گذشته را با خود یدک می کشیم و آن ها را عامل و مسبب نابسامانی های امروز خود می شناسیم و بر این پندار ناصواب که خط و اثر به جا مانده از گذشته زندگی کنونی ما را به جلو می راند مهر تائید می زنیم&lt;br /&gt;به هر حال شما خط و اثری از خود به جا گذاشته اید ضمن اینکه می توانید با مرور و بررسی این خط و اثر تجربه بیاموزید. ضرورت دارد به این حقیقت واقف شوید که برداشت و استنباط شما از این خط و اثر مسبب و مسئول زندگی کنونی شماست&lt;br /&gt;بارها این عبارات نغز و ارزنده را شنیده ایم که "اوضاع و شرایط زندگی انسان را نمی سازد بلکه توانائی های او را آشکار می کند" اگر این کمبودها و کاستی های کنونی را به ناملایمات گذشته نسبت دهیم قید و بندهای دست و پا گیری را به خود تحمیل کرده و در این راه به جز تحلیل نیروها و تضعیف قوای جسمانی چیزی دستگیرمان نمی شود. در واقع ملامت گذشته به خاطر شرایط کنونی دستاویز شسته رفته ای است که به ما امکان می دهد از جسارت و ماجراجوئی ای که ضرورتی است برای پیش بردن قایق زندگی مان به جلو طفره برویم&lt;br /&gt;کمبودهای ناشی از رفتار نامناسب والدین, اعتیاد و عادتهای مضر, ترس های واهی و بی اساس, فرصتهای از دست رفته, بد اقبالی, شرایط نامطلوب اقتصادی و حتی ترتیب و توالی تولد, جملگی ما را وسوسه می کند تا دنیا و روزگار و کائنات را به باد ملامت بگیریم و از بخت بد خود گله و شکایت کنیم&lt;br /&gt;عمر خیام از مکان و زمان دیگر و با زمانی متفاوت به ما گوشزد می کند که گذشته نه تنها گذشته است بلکه ارزش مرور و یادآوری هم ندارد. اکنون بیائید با گوش کردن به عقل و حکمت عمر خیام گذشته را از ذهن خود پاک و دلبستگی عاطفی به آن را رها کنیم.ذهن خود را به زندگی امروزتان معطوف کنید. کمبودها و نابسامانی های کنونی زندگی را به گذشته نسبت ندهید.شما محصول و ثمره تصمیم های کنونی زندگی تان هستید و هیچ چیز گذشته در وضعیت کنونی تان تاثیر ندارد. پس گذشته را رها کنید و از تمام قدرت ذهن برای کامجوئی از این لحظه و آفرینش لحظه های عظیم سود ببرید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ/ن&lt;br /&gt;این تنها خلاصه ای از مقاله بود&lt;br /&gt;نوش&lt;br /&gt;برخیز زخواب تا شرابی بخوریم&lt;br /&gt;زان پیش که از زمانه تابی بخوریم&lt;br /&gt;کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی&lt;br /&gt;چندان ندهد زمان که آبی بخوریم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتما به &lt;a title="این است نحوه برخورد با زنان میهنم باز هم آرام بنشینید" href="http://www.ijna-ir.com/tazeha/news_1001.htm/" target="_blank"&gt;اینجا&lt;/a&gt; و&lt;a title="لعنت بر حامیان رژیم فاشیستی اسلامی"target="_blank"href="http://jenayatjomhoreeslame.blogspot.com"&gt;اینجا&lt;/a&gt; سری بزنید &lt;br /&gt;تا با نحوه برخورد با زنان این مرزو بوم آشنا شوید و باز هم آرام بنشینید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این هم &lt;a title="درود بر تمامیه آزادیخواهان"target="_blank"href="http://www.bodogmusic.com/artists/nazanin.php"&gt;نازنین آذرمهر&lt;/a&gt;  فعال آزادیخواه در کانادا&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;به &lt;a href="http://www.pix2pix.blogfa.com/" target="_blank"&gt;اینجا&lt;/a&gt; هم سری بزنید بد نیست&lt;br /&gt;همچنین به &lt;a title="متاسفم" href="https://www.host.sk/registration/index.php" target="_blank"&gt;این&lt;/a&gt; یکی هم سری بزنید واقعا جای تاسف داره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متن زیر مربوط به ایمیلی است که تازه به میل باکسم رسیده منظور از این ایمیل را کاملا نفهمیدم و فعلا میان رابطه افشاء اسرار و کمک مالی سردرگمم اگر کسی از این متن چیزی دستگیرش شد با ایمیل یا هر راه دیگری به بنده اطلاع دهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Good day !&lt;br /&gt;I pray to God that this message reaches you in good health.I am making this contact with you based on trust and confidence irrespective of the fact that we have not meet before and due to nature of the situation i found myself as a victim of Sudan political crises in my country which involved lost of my parent during the war between the government and rebel leader(John Garang) who died in a plane crash after 21 days of his sworn in as the first vice president.My name is Umar Yaman,from southern part of sudan.My late father Capt. Ausman Yaman was a bodyguard to the Rebel leader (John Garang).My father was murdered in cold blood latelast year 2004,while my mother died during the bombing of our village,Rahad Kabolong in western sudanese state of north Darfur.Iam contacting you based on a pitiable situation in which I found myself today.Please find a way to help me out and I will remain grateful.There is an information I would like you to keep very confidential.There is sum amount of money my late father deposited in a finance company for safe keeping before his death on the battle field by the Sudanese Millitary force.The squable happened as over the issue of mineral and allocation resource of diamond using his influence as opportunity to smuggle diamond to the neighbouring countries in exchange for money and other valuable assets. Presently,the money is $6.700.000 MilllionU.S.Dollars.I need your assistance for the withdrawal of the safe box and also transfer the money to your position for partnership investment in your country under your care.My father registered the beneficiary of the consignment with my name as his next of kin.The deposit documents are with me. What I would want you to do,is to assist me to get the funds withdrawn from the finance company,have the same transfered to your position with your name and thereafter offer you 20% from the total sum as your rewards for assisting me.Please there is no risk in this transaction.I will use the remain balance of the money for an investiment in your country for the future of my family.If you are intrested,and can maintain the very confidentiality of this transaction,you e-mail me immediately for the withdrawal of the fund.The Sudan government through it's various agents has confisticated all my late father known properties since his death.Go through bellow website to find more details of what my country have passed through.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://news.bbc.co.uk/2/hi/africa/2134220.stm" target="_blank"&gt;http://news.bbc.co.uk/2/hi/africa/2134220.stm&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;Please reply immediately you receive this mail for further discussion to enable me nominate you and for you to be able to establish contact with the finance company on how the money can be transfered to your position once it leaves treasury department of the finance company.Thanks for your anticipated understanding and co-operation.Regards,&lt;br /&gt;Umar Yaman.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-114798810729852795?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114798810729852795'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114798810729852795'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/05/blog-post_19.html' title='هیجده ماه می'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-114738429539659183</id><published>2006-05-11T01:18:00.000-07:00</published><updated>2006-05-15T13:20:22.920-07:00</updated><title type='text'>صحنه؟</title><content type='html'>صحنه نشریه ای دانشجوئی در یکی از دانشگاههای شهرمان است امّا زیاد نام آشنا نیست&lt;br /&gt;هفته پیش شماره دوم این نشریه که پس از جندین ماه به خاطر شماره اوّلش بسته شده بود توسط شخصی به دستم رسید ابتدا فکر نمی کردم محتوای پر باری داشته باشد امّا پس از کمی خواندن دست خط نویسنده نکات بسیار مهّمی نظرم را جلب کرد بر همین اساس برآن شدم تا این دستنوشته ها را که نامش را گذاشته نشریه صحنه برای شما فارسی زبانان اینجا بیاورم&lt;br /&gt;این نشریه پس از نوشتن متن آن با خودکار به تعداد محدودی فتوکپی گرفته می شود تا در دسترس بقیه دانشجویان قرار بگیرد لازم است همین ابتدا بگویم که بنده اصلا دانشجو نبوده و نیستم و این نشریه توسط شخصی در اختیار حقیر قرار گرفته است&lt;br /&gt;به جز نام صحنه که با حروف بریده شده از روزنامه در بالای نشریه با یک علامت سئوال بزرگ مرتب شده است در جائی زیر این عنوان نوشته شده( فریزه نامه مستراح) و درست سمت دیگر نوشته (به مستراح خوش آمدید) و نکته بسیار جالب ادعیّه ایست تحت عنوان دعای ورود به مستراح با متن عربی و ترجمه فارسی&lt;br /&gt;ترجمه فارسی آن چنین است&lt;br /&gt;به نام خدا خدایا من پناه می برم به تو&lt;br /&gt;از شیطانهای نر و ماده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قابل توجه شما دوستان که روی تمام این جملاتی که بالا گفته شد با یک قلم یا خودکار و یا شاید هم ماژیک نقطه گذاری شده است به گونه ای که به سختی قابل خواندن است&lt;br /&gt;متن زیر در این نشریه دانشجوئی نوشته شده بود که برای شخص خودم بسیار خواندنیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای قوی سپید برخیز و برگیر&lt;br /&gt;صحنه 6 ماه از فعالیت نشریاتی بازداشته شد&lt;br /&gt;این حکمی بود که شورای فرهنگی دانشگاه پس از تعدیل حکم کمیته نظارت بر نشریات دانشگاه صادر کرد تا شاید این گونه مسائل بصورت کدخدامنشی و واسطه گری حل شود.لایه درونی حکم صادره تنها لغو موقت فعالیت بود. اما آیا این همه همه چیز بود؟&lt;br /&gt;فعالیت انتقادی همواره مورد مواخذه و تهدید بوده است.کسانی که جلوتر از نوک بینی خود را نمی بینند در زندگی شان جز خوردن,خوابیدن,راه رفتن,قدم زدن,دویدن, نشستن,ایستادن,به مستراح رفتن,جنباندن فک به مثابه حرف زدن,سکس کردن و بسیاری از کارهای دیگر بجز فکر کردن را بصورت ریتمیک,مستمر و مداوم انجام می دهند قادر به تحمل مخالفت نیستند آنها می خواهند تا حدامکان همگان در سکوت و سکون باشند . زندگی در خلاء با انبوهی از مخدّرات مختلف زندگی برای آنها تلفیقی است از لذّت و.... هنر نیز در زندگی اینها تبدیل به کالائی شده که می توان به تعداد نامحدود تکثیر و دردسترس قرار گیرد کالای هنری نباید افراد را به کار ممنوعه یا همان اندیشیدن بکشاند بلکه باید مخدّری باشد که مخاطب را در زندگی ساختگی آنها غرق کند وگرنه باید معلوم گردد&lt;br /&gt;تکرار مکرّر فعالیّت هائی محدود در هاله ای از رعب و وحشت و لذّت ساختگی ارمغان آنها برای انسانهاست هر کس خلاف این سیکل فاسد و خراب اقدام کند باید ساکت گردد.نباید بگوید, بنویسد و حتّی فکر کند کاغذ سفید را نباید به تراوشات ذهنش آلوده کند,آری این است انسانی که آنها می خواهند این است تفّکری که آنها می پسندند و این است نشریه ای که به آنها آسایش می دهد&lt;br /&gt;امّا!&lt;br /&gt;ما اینگونه نیستیم. ما این اجبار را بر نمی تابیم&lt;br /&gt;منتظر شماره بعدی صحنه باشید با همه سانسورهایی که بر پیکرش می کوبند. اما باز مقاومت می کنیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدیر مسئول: مزدک پاکزاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ/ن&lt;br /&gt;امشب با دوستی در حال بحث و مناظره بودم بیچاره ادعای روشنفکری و بیخدائی هم دارد به او گفتم اگر دانشجوی خانه کارگر بودی مانند بقیه اعضا باید در راهپیمائی روز کارگر شرکت میکردی و به تهران می رفتی&lt;br /&gt;عمدا روی کلمه باید تکیه کردم تا نظرش با حقیقت درونش مطابقت پیدا کند&lt;br /&gt;فورا گفت به هیچ عنوان شرکت نمی کنم اصلا به من چه&lt;br /&gt;فکر کردم با اصل و پایه اعتراضات کارگری مشکلی دارد&lt;br /&gt;پرسیدم به چه دلیل&lt;br /&gt;گفت این مردم حقشان است لیاقتشان بیشتر از این نیست&lt;br /&gt;واقعا تاسف خوردم یعنی انسان دوستی کجا میرود این کدام وجدان است که اینگونه خودش را به خواب غفلت زده است&lt;br /&gt;تو چشمهایت را بر روی کودکی می بندی که شبها گرسنه می خوابد و فقر را که بزرگترین عامل بدبختی بشر است نیک می شماری&lt;br /&gt;چون تو و دیگر هم کیشانت در آسایش نسبی که در نظرتان آسایش است به سر می برید&lt;br /&gt;تو خودت را مخالف اعدام هم میدانی برایت متاسفم&lt;br /&gt;با همه شما هستم که اینطور اندیشه می کنید و خودتان را به خواب زده اید و چشمهایتان را بر روی همه چیز و همه کس به راحتی می بندید&lt;br /&gt;پس چون تو تحت شرایطی نیستی تا مرتکب جرمی شوی باید این را هم اضافه کنی که اعدام عمل خوبیست&lt;br /&gt;پس هر عملی که قانون بر علیه منافع ما تصویب کرد و به ثبت رساند عملی زشت است&lt;br /&gt;درست همان لحظه بحث هزینه دانشگاه را به میان آورد و از سنگینی هزینه نالید نگاهش کردم و حالم از او به هم خورد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_______________________________________________________________&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;IMPORTAN&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6479/1801/1600/feyz_mahdavi.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 170px; CURSOR: hand; HEIGHT: 108px" height="108" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/6479/1801/320/feyz_mahdavi.jpg" width="182" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;T&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;تنها چند روز دیگرفرصت برای نجات جان فیض مهدوی باقیست&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ولی الله فیض مهدوی جوان آزادیخواه هم اکنون در زندان گوهردشت مرگ را انتظار می کشد&lt;br /&gt;نامبرده تنها به صرف داشتن عقایدش محکوم به مرگ شده است و تا چند روز دیگر یعنی بیست و شششم اردیبهشت قرار است به چوبه دار آویخته شود&lt;br /&gt;از روزی که قرار شد پرونده هسته ای رژیم به شورای امنیت فرستاده شود حکومت سر تا پا کثافت و خونخوار ملایان دست به اقدام گسترده جهت اعدام زندانیان بخصوص زندانیان سیاسی زده است&lt;br /&gt;و با این عمل سعی در نشان داد افسارگسیختگی خودش از فرامین حقوق بشری و پیمانهای بین المللی دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و می خواهد ثابت کند او اگر بخواهد می تواند در مقابل دنیا بایستد و همچنان ناهنجار باقی بماند و اصول مذبوحانه خودش را بدون واهمه از سازمانهای جهانی پیش ببرد&lt;br /&gt;امروز ولی الله فیض مهدوی جوان بیست و هشت ساله خودش را برای مرگ و بوسه بر طناب دار آماده می کند&lt;br /&gt;هموطنان کوچکترین کمکی که می توانیم بکنیم دست زدن به یک اعتراض گسترده بر علیه این عمل بسیار زشت و غیر انسانیست&lt;br /&gt;تا با اعتراض خود سبب افزایش فشارهای بیشتر بین المللی برای نجات جان یک انسان بیگناه باشیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیام دّوم ولی الله فیض مهدوی از زندان گوهر دشت&lt;br /&gt;من ولی الله فیض مهدوی که در مهرماه 1380به اتهام پیوستن به سازمان مجاهدین خلق در&lt;br /&gt;عراق و اقدام علیه امنیت کشور دستگیر شدم . چون من یک زندانی عقیدتی هستم و اقدام تروریستی علیه حکومت انجام نداده ام و فقط صرف داشتن عقیده ام در داخل زندان به سر می برم از تمام افراد آزادی خواه و سازمان های حقوق بشری می خواهم که از اعدام من ممانعت به عمل بیاورند و جلوی این عمل غیر انسانی حکومت را بگیرند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزگار مرگ انسانیت است&lt;br /&gt;من که از پژمردن یک شاخه گل&lt;br /&gt;از نگاه ساکت یک کودک بیمار&lt;br /&gt;از فغان یک قناری در قفس&lt;br /&gt;از غم یک مرد در زنجیر-حتی قاتلی بر دار&lt;br /&gt;اشک در چشمان و بغضم در گلوست&lt;br /&gt;وندرین ایام, زهرم در پیاله, اشک و خونم در سبوست&lt;br /&gt;مر گ او را از کجا باور کنم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فریدون مشیری&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;li&gt;&lt;a title="برای نجات جان یک انسان این کوچکترین کمک است لطفا دریغ نکنید" href="http://www.petitiononline.com/val16may/petition.html" target="_blank"&gt;پتیشن برای نجات جان ولی الله فیض مهدوی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;li&gt;&lt;a title="برای نجات جان یک انسان" href="http://yadname.blogspot.com/" target="_blank"&gt;فیض مهدوی1&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;li&gt;&lt;a title="برای نجات جان یک انسان" href="http://feyz.blogspot.com/" target="_blank"&gt;فیض مهدوی2&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;li&gt;&lt;a title="برای نجات جان یک انسان" href="http://hra-iran.blogfa.com/" target="_blank"&gt;فیض مهدوی3&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;li&gt;&lt;a title="برای نجات جان یک انسان" href="http://faizemahdavi.blogspot.com/2006/05/blog-post_05.html" target="_blank"&gt;فیض مهدوی4&lt;/a&gt; &lt;/li&gt;&lt;br /&gt;&lt;li&gt;&lt;a title="برای نجات جان یک انسان" href="http://faizemahdavi.blogspot.com" target="_blank"&gt;فیض مهدوی5&lt;/a&gt; &lt;/li&gt;&lt;br /&gt;&lt;li&gt;&lt;a title="برای نجات جان یک انسان" href="http://www.didgah.net/maghalehMatnKamel.php?id=12313/" target="_blank"&gt;فیض مهدوی6&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صدای ولی الله فیض مهدوی از درون زندان&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;br /&gt;&lt;object id="MediaPlayer3" height="37" width="160" classid="clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6"&gt;&lt;param name="URL" value="http://h1.ripway.com/sound/VAMAHDAVI_DSP.wav"&gt;&lt;param name="rate" value="1"&gt;&lt;param name="balance" value="0"&gt;&lt;param name="currentPosition" value="0"&gt;&lt;param name="defaultFrame" value=""&gt;&lt;param name="playCount" value="1"&gt;&lt;param name="autoStart" value="0"&gt;&lt;param name="currentMarker" value="0"&gt;&lt;param name="invokeURLs" value="-1"&gt;&lt;param name="baseURL" value=""&gt;&lt;param name="volume" value="50"&gt;&lt;param name="mute" value="0"&gt;&lt;param name="uiMode" value="mini"&gt;&lt;param name="stretchToFit" value="0"&gt;&lt;param name="windowlessVideo" value="0"&gt;&lt;param name="enabled" value="-1"&gt;&lt;param name="enableContextMenu" value="-1"&gt;&lt;param name="fullScreen" value="0"&gt;&lt;param name="SAMIStyle" value=""&gt;&lt;param name="SAMILang" value=""&gt;&lt;param name="SAMIFilename" value=""&gt;&lt;param name="captioningID" value=""&gt;&lt;param name="enableErrorDialogs" value="-1"&gt;&lt;param name="_cx" value="4233"&gt;&lt;param name="_cy" value="979"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/object&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/li&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-114738429539659183?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114738429539659183'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114738429539659183'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/05/blog-post_11.html' title='صحنه؟'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-114677872768818169</id><published>2006-05-05T01:06:00.000-07:00</published><updated>2006-05-08T08:01:47.166-07:00</updated><title type='text'>بابا نان نداد</title><content type='html'>همچون برّه ای دنبال مادرش او پشت سر پدر در میان تاریکی و مه صبحگاهی می دوید چکمه های نارنجی رنگش از شبنم روی علفها و بوته های لوبیا خیس شده بود .هنوز ده سالش تمام نشده بود, دختری نحیف و لاغر, کار هر روزشان همین بود وقتی که بقیه همسن و سالانش در خواب به سر میبردند او به قول خودش خروس خوان به همراه پدر از خانه خارج میشد تا بعد از طی چندین فرسخ راه به مزارع پنبه ای برسند که شب پیش قول جمع آوری پنبه هایش را به ارباب داده بودند&lt;br /&gt;بیش از دوازده ساعت کار و جمع آوری مقداری پنبه تا هنگام تاریکی و خوردن تکه ای نان بیات که بخت و روزگار اگر یاری میکرد و گوجه ترش و ریزه ای در میان بوته های پنبه پیدا میشد مزه و طعمی دگر به نانشان میدهد بطوری که تا شب از شر سکسکه راحت شوند, تیغ آفتاب از طرفی عطش دخترک را بیشتر میکرد, با آن پاهای ضعیف و کوچکش بالای جوی آب کنار مزرعه می ایستاد و و مانند آهوئی تشنه در بیابان لبانش را در آب فرو میکرد و در آن حالت واژگون آب مینوشید&lt;br /&gt;آنسوی دگر جمعیتی از خواهران و برادران کوچکترش در کنار مادر در خانه ای کاهگلی انتظارشان را میکشیدند تا شبی دیگر در کنار هم در مقابل آتش وسط اتاق جمع شوند و شام ناچیزشان را دور هم بخورند&lt;br /&gt;این بود گوشه ای از زندگی مردمان تهیدست و قشر کارگر در زمان فئودالهای رژیم گذشته زندگیه ارباب رعیتی&lt;br /&gt;سالهاست که دخترک طعم خوشی را نچشیده این بخش کوچکی از خاطراتش در سالهای 1344-45 بود&lt;br /&gt;اینک سالها از آنروزها میگذرد حکومتی دگرگون شد به گمان آمدن روزهای بهتر, اما کاش متحوّل میشد&lt;br /&gt;و اینچنین روزهائی در تاریخ این سرزمین به ثبت نمیرسید&lt;br /&gt;مرگ از در و دیوار احساسات مردم بالا میرود و سقوط انسانیت فاجعه دقایق مردمان این دیار است&lt;br /&gt;کودکان و زنان دستفروش, دختران خودفروش و مردان وطن فروش&lt;br /&gt;به مردم اینجا چه باید گفت در صورتی هر سال هزینه بسیار زیادی صرف ساختن مساجد و رفتن به سرزمین اعراب می کنند که بسیاری از نزدیکانشان در فقر دست و پا میزنند&lt;br /&gt;سالهاست دنیا بر اساس تلاش کوشش طبقه فرودست و کارگر در گردش است اما این نظام سرمایه داریست که هیچگاه حاضر نبوده و نخواهد بود تا میدان را برای آسایش این قشر بسیار ارزشمند و البته بسیار ضعیف باز کند و همآره با ایجاد موانع سعی در جلوگیری از پیشرفت اقتصادی آنها داشته است&lt;br /&gt;وجود نیروی انسانی در هر اجتماعی نقش همانند منابع نفتی را بازی میکند کافیست تنها در یک جامعه کارگران برای مدتی از کار کردن دست بکشند آنگاه به سرعت چرخهای صنعت از حرکت باز خواهد ایستاد&lt;br /&gt;و اقتصاد جامع فلج خواهد شد&lt;br /&gt;نگو روزت گرامی آب از سر من سرگردان مدتهاست گذشته&lt;br /&gt;در انتها تنها اکتفا میکنم به قطعاتی از حقایق همراه با توهم از جبران خلیل جبران, شاید کمی از این تشویش بیکاری و سردرگمی بکاهد وتسکین این درد مزمن باشد&lt;br /&gt;کاش آن شب شوم نبود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جبران چنین میگوید&lt;br /&gt;دوست تنگدستم, اگر تنها میدانستی که نداری که اینچنین تهی دستت ساخته, همان چیزی است که راز دانش داد ورزدیدن و شناخت زندگانی را برایت می گشاید, دیگر از بخت خویش نمی نالیدی&lt;br /&gt;می گویم دانش دادورزی, زیرا دارا چنان سرگرم اندوختن دارائی های خویش است که دیگر زمان جستن دانش ندارد&lt;br /&gt;و می گویم شناخت زندگی, زیرا توانگر در تلاش خویش برای رسیدن به توانمندی و شکوه آزمندتر از آن است که بتواند راه راست و راستی را بپیماید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و رنجی که به جان خریده ای&lt;br /&gt;به خواست آسمان&lt;br /&gt;جای خود را به شادمانی خواهد داد&lt;br /&gt;و نسل هائی که خواهند آمد تنگ دستی و اندوه را&lt;br /&gt;آموزه های برابری و مهر خواهند شمرد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-114677872768818169?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/114677872768818169/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=114677872768818169&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114677872768818169'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114677872768818169'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title='بابا نان نداد'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-114621728306800338</id><published>2006-04-28T13:08:00.000-07:00</published><updated>2006-04-28T02:41:23.086-07:00</updated><title type='text'>خشونت&amp;آمریکا</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;خشونت مذهب حکومت آمریکاست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این عنوان نوشته ایست از اوشو راجنیش عارف هندو&lt;br /&gt;وی در یازده دسامبر سال 1931 در ناحیه کوچودا در مادهاپرادش هند بدنیا آمد&lt;br /&gt;در بیست و یک سالگی تحصیلات دانشگاهی اش را بپایان رساند و بمدت چند سال در دانشگاه جلال پور فلسفه تدریس کرد&lt;br /&gt;وی به سراسر هند سفر کرد و با رهبران ادیان رسمی در ملاعام به مناظره پرداخت&lt;br /&gt;او می گوید انسان جدید زیر بار سنگین سنتهای کهنه گذشته و بی قراریهای زندگی روزگار نو نفس نفس می زند&lt;br /&gt;او می گوید من آغاز آگاهی دینی بدیعی هستم.لطف کنید و مرا با گذشته گره نزنید- گذشته حتی ارزش یادآوری را هم ندارد&lt;br /&gt;گفتگوهای او با مریدان و سالکان ساسر دنیا در بیش از ششصد مجلد چاپ و منشر شده است و نیز به بیش از سی زبان ترجمه شده است&lt;br /&gt;اوشو در نوزده ژانویه سال 1990 کالبد خویش را ترک گفت&lt;br /&gt;متن زیر یکی از مقاله های بسیار جالب این شخصیت در مورد آمریکاست و پیش بینی درباره وضع موجود&lt;br /&gt;این متن بهمن هزار و سیصدو هشتادو سه در ماهنامه روانشناسی جامعه چاپ شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;ریشه های خشونت آمریکائی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;چرا ایالات متحده آمریکا-کشوری که به عنوان سرزمین آزادی به خود می بالد-چنین مکان خشنی است؟ آیا بین خشونت در آمریکا و آنچه آزادی نامیده می شود ارتباطی وجود دارد؟&lt;br /&gt;خشونت در آمریکا ریشه های عمیقی دارد.در تمام دنیا تنها قاره ای است که حکومتش به دست خارجیهاست&lt;br /&gt;سرخپوستان بومی که این قاره متعلق به آنهاست تقریبا از بین رفته اند و باید گفت کسانی که فکر می کنند آمریکائی هستند هیچ یک آمریکائی نیستند. همه آنها از کشورهای دیگر آمده اند آنها به کشوری فقیر هجوم آورده اند و به بومیان فقیر و بیگناه آن سرزمین تجاوز کردند.ریشه خشونت آنجاست. کل جامعه پیوندی از خشونت است.آنجا سیاه پوستان افرادی محروم و رنج کشیده اند هزاران انسان بی سرپناه در خیابانها به سر می برند.توقع دارید آنها چه کنند؟ آنها هر جنایتی می کنند زیرا چیزی برای از دست دادن ندارند و آمریکا در تمام دنیا وانمود می کند هرگاه مشکلی بوجود آید برای کمک عازم می شود.شما نمی توانید حتی به مردم خودتان کمک کنید!25 درصد از آمریکائیها ی مستعد کار بیکارند و آمریکا قصد دارد به اتیوپی کمک کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330099;"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;آمریکا بالاتر ازهمه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;در حقیقت آمریکا یکی از بزرگترین قدرتهای مخرب در دنیاست. تمام سیستم دولت تنها با یک هدف کار می کند پیروزی در جنگ جهانی سوم.اما آنها کاملا احمق اند زیرا هیچ کس نمی تواند در جنگ جهانی سوم پیروز شود.اختلاف شاید حداکثر در ده دقیقه باشد. هرکس اول حمله کند جناح دیگر در طول ده دقیقه عقب نشینی خواهد کرد. هردو جناح مجهزند به سلاح هسته ای بنابراین مهم نیست که چه کسی شکست می خورد و چه کسی پیروز می شود.این جنگ خودکشی محض است و هر دو طرف نابود خواهند شد و با آنها تمام زندگی بر روی کره زمین نیز نابود خواهد شد اگر رهبران بزرگ-سیاسی,مذهبی و دیگران-مصمم باشند که جنگ جهانی سوم را به پا کنند اگر تمام تلاشهای علمی و ارتشی فقط به یک نقطه هدف گیری شود چه کسی مسئولیت کل دنیا را بر عهده خواهد گرفت؟هیچ ربطی به آنها ندارد. دولت آمریکا کاملا خشن است.کل ساختار اجتماع پرخاشجویانه و خشن است. افرادی بسیار ثروتمند و افرادی بسیار فقیرند. فاصله بزرگی بین ثروت و فقر وجود دارد. طبیعتا انسان فقیر خشن می شود.او عصبی است. کشیش ها و اسقف ها به فقرا آموزش می دهند تا قانع و راضی باشند اما فکر می کنید تا کی می توان آنها را قانع و راضی نگه داشت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;خشونت مذهب آمریکاست&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;در تمام دنیا آمریکا مورد تنفر و محکوم به مرگ است حتی کشورهائی که از کمک آمریکا برخوردارند نیز با آمریکا موافق نیستند. می دانم در هند حتی یک نفر را هم پیدا نمی کنید که با آمریکا موافق باشد و آمریکا کمک می کند هر زمان که به مدت چندین سال قحطی سیل و یا خشکسالی باشد و بر اثر آن مردم بمیرند او همیشه آماده کمک کردن است.اما کمک آمریکا برایش همدردی و موافقتی به وجود نمی آورد.این عمل در مقایسه تخطی و تخلف محسوب می شود زیرا آنها خوب می دانند با فقرای خودشان چه می کنند! چرا آمریکا به دیگرا کمک می کند در حالیکه برای محرومان خود هیچ کاری انجام نمی دهد؟ کمک آنها به اتیوپی هند و یا هر جای دیگری که فقر و بیماری وجود دارد همدردی نیست تلاشی است برای به وجود آوردن منطقه ای برای ارتش و سلاح های هسته ای شان.تمام آن کشورها نیز بخوبی می فهمند که این صرفا یک تجارت است&lt;br /&gt;نه کمک.در تمام دنیا آمریکا محکوم به مرگ ترین کشور است و هیچ دوستی در هیچ کجا ندارد تنها به این دلیل ساده که مخرب ترین قدرت روز است.وقتی کل سیستم دولتی انرژی مردم و هوش و زکاوت دانشمندان تنها به یک سو-انهدام- حرکت کند چگونه می توانند از خشونت بری باشند؟ زمانی که هم بر مسند قدرت هستید و هم بزرگترین قدرت دنیا دیگر نمی توانید انسان با فکر و ملاحظه ای باشید. بنابراین پدیده ای ساده و آسان نیست بسیار پیچیده است. خشونت جنبه های بسیاری دارد. در آمریکا بیش از هر جای دیگر تجاوز جنسی صورت می گیرد. عجیب است در کشوری ثروتمند و تحصیلکرده چرا باید تا این اندازه تجاوز جنسی وجود داشته باشد؟ علت این است که کشیش ها همچنان حرفهای احمقانه به خورد مردم می دهند. آنها درباره تک همسری می گویند و به گفته آنها اگر ازدواج نکنید داشتن هر گونه روابط جنسی گناه است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;جامعه ای بر پایه خشونت&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;کل جامعه از پایه اشتباه است چرا که بر اساس خشونت بنا شده است. بیست درصد از روسای جمهور آمریکا به قتل رسیده اند.گزارشها چنین نشان می دهند!در هیچ کشور دیگری تاکنون چنین اتفاقی رخ نداده است. یکباره ممکن است شخصی به قتل برسد اما نه بیست درصد از روسای جمهور و اگر رئیس جمهور تا این حد ناامن است –به یا داشته باش رئیس جمهور آمریکا ایمن ترین فرد در دنیا است- اگر احتمال کشته شدن ایمن ترین فرد دنیا به دست مردم خودش وجود داشته باشد دیگر چه کسی می تواند نجات یابد؟ هر لحظه خشونت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پ/ن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این نوع خشونت در مورد حکومت امروز ایران نیز صدق می کند&lt;br /&gt;در هر صورت پرزدینت و دولت آمریکا امروز یکی از محبوبترینها در میان مردم ایران هستند آینده را نمی دانم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-114621728306800338?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/114621728306800338/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=114621728306800338&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114621728306800338'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114621728306800338'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/04/blog-post_28.html' title='خشونت&amp;آمریکا'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-114557614521165689</id><published>2006-04-21T03:03:00.000-07:00</published><updated>2006-04-20T18:28:58.113-07:00</updated><title type='text'>پر از تهی</title><content type='html'>کمی از ناشناسی که هنوز نمی شناسمش مرحوم پرویز شاپور&lt;br /&gt;چرا او چنین آورده نمیدانم استفاده از افعال مثبت و منفی در هم شاید نوعی سبک است اما جالب &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قلب پرنده محبوس لبریز از عشق آسمان است&lt;br /&gt;آدم ساده لوح در بازار آهنگرها از سکوت تقاضای پناهندگی می کند&lt;br /&gt;دوست داشتن را بیشتر از دوست داشتن دوست دارم &lt;br /&gt;گوشم آنچنان سنگین شده است که حاصل جمع فریادها را سکوت می شنوم&lt;br /&gt;عاشق مسافری هستم که در جاده مارپیچ هم به راه راست هدایت می شود&lt;br /&gt;سکوت ساکن گورستان است&lt;br /&gt;آتش در آستانه در خروجی زندگی خاکستر را در آغوش می گیرد&lt;br /&gt;به حال چشمی اشک می ریزم که نگاهی در روبرو ندارد&lt;br /&gt;عاشق باغبانی هستم که هنگام سیراب کردن گلها تشنگی خود را فراموش می کند&lt;br /&gt;عمر کفاف نداد جسم و روحم را با هم آشتی دهم&lt;br /&gt;برای اینکه زحمت به دوش کشیدن جسدم را به کسی ندهم در گورستان خودکشی می کنم&lt;br /&gt;قلبم برای شنیدن ضربان قلبت سکوت می کند&lt;br /&gt;باقیمانده عمرم از خودکشی نافرجام جان سالم به در برد&lt;br /&gt;به حال موجودی اشک میریزم که می خواهد با زنگ ساعت از خواب غفلت بیدار شود&lt;br /&gt;عمر هزار پا کفاف بستن بند کفشهایش را نمی دهد&lt;br /&gt;با سکوت سرگرم گفتگوی یکطرفه هستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;______________________________________________________________&lt;br /&gt;نمیدانم از کیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست &lt;br /&gt;گرهم گله ای هست دگر حوصله ای نیست&lt;br /&gt;سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم &lt;br /&gt;هرلحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست&lt;br /&gt;دیری است که از خانه خرابان جهانم&lt;br /&gt;بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست&lt;br /&gt;در حسرت دیدار تو آواره ترینم &lt;br /&gt;هرچند که تا منزل تو فاصله ای نیست&lt;br /&gt;_______________________________________________________________&lt;br /&gt;گرد و غبار زندگی  را از روی لباس عمر می تکانم&lt;br /&gt;آیا حافظ شیرازی در تمام زندگیش توانسته به رندی من بر اسب زندگی چهار نعل بتازد &lt;br /&gt;هویت گمشده ای که دیگر پیدا نخواهد شد&lt;br /&gt;به حال خودش رها شده در آسمان بی نهایت کهکشان وسیعتر از کائنات پیش میرود &lt;br /&gt;مسیر مشخصی ندارد &lt;br /&gt;همه جا در انزواست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گر آمدنم به خود بدی نامدمی&lt;br /&gt;ورنیز شدن بمن بدی کی شدمی&lt;br /&gt;به زان نبدی که اندر این دیر خراب&lt;br /&gt; نه آمدمی نه شدمی نه بدمی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیّام&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-114557614521165689?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/114557614521165689/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=114557614521165689&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114557614521165689'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114557614521165689'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/04/blog-post_21.html' title='پر از تهی'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-114496439006914939</id><published>2006-04-14T01:07:00.000-07:00</published><updated>2006-04-20T16:37:02.540-07:00</updated><title type='text'>لطفا اعدامم کنید</title><content type='html'>صبح سه شنبه است بیست و دوّم فروردین هزار و سیصد و هشتاد و پنج خورشیدی یازده آوریل 2006&lt;br /&gt;آنچه که قرار است اینجا بیاورم یک داستان نیست بلکه حقیقت تلخی است که هرزگاهی مردم این سرزمین به صورت آشکارا شاهد آن هستند&lt;br /&gt;ساعت نزدیک هشت است کودکان هنوز در حال رفتن به مدرسه هستند و بزرگترها در حال حرکت به سمت محل کارشان آسمان ابریست در گوشه ای از فضای خالی کنار چهار راه جائی که تا قبل از این محل کاسبی دستفروشهای هفتگی بوده . جرثقیلی پیشانی سفید حاضر میشود این وسیله دیگر برای همه آشناست حتما همه یکبار آنرا از طریق تلویزیون سراسری جام غم دیده اند دیگر باید نامش را گذاشت ماشین مرگ&lt;br /&gt;در چشم به هم زدنی قاتلان وآدمکشان نیروی افتضاحی در محل مستقر می شوند&lt;br /&gt;جمعیّتی از زنان و مردان و کودکان کم کم دور تا دور ماشینها حلقه می زنند&lt;br /&gt;شیپورچی یا جارچی شروع می کند به خواندن نامه مرگ جوان بیچاره ای که در ماشین خودش را آماده مرگ کرده است&lt;br /&gt;بسم... بنابر کیفرخواست مورخ.....قانون کیفری قوه قضائیه کل کشور بند....آقای سعید حبیبی به جرم شرارت  واسترداد یک عدد اسلحه کلاشینکف, یک قبضه کلت کمری و کلاه گیس ....محکوم به حکم اعدام در ملاء عام  .................این حکم پیش از این به تائید دیوان عالی کشور رسیده است ......تا درس عبرتی باشد برای همه مردم&lt;br /&gt;ضربان قلبهای تماشاچیان تندتر و تندتر می شود آدرنالین خون همه در حال بالا رفتن است و مدام کورتیزول ترشح می شود&lt;br /&gt;قربانی بیچاره با پای خودش از ماشین مرگ بالا رفته و آماده سفری اجباریست برای همیشه&lt;br /&gt;لحظه ای بعد با چشمهای بسته او را در میان چشمهای از حدقه درآمده مردم بالا می کشند دیدن چهره زنان و دختران بسیار دردناک است چادرها و یا روسریهایشان را بر صورت گرفته اند و مدام اشک می ریزند صدای ناله هایشان را میتوانی بشنوی  پس از چند تکان کوچک جان میدهد&lt;br /&gt;بیچاره قربانی روزگار خودش شد, زجرآور است, شخصی که این صحنه را تعریف می کرد ابتدا سعی کرد تا ناراحتی و روان پریشان درونش را پنهان کند اما در انتها نتوانست و با خشم گفت اگر خمپاره اندازی داشتم همه شان را می کشتم&lt;br /&gt;قربانی را تا حدودی می شناختم از لحاظ روانی انسان سالمی نبود باید او را درمان می کردند نه اعدام&lt;br /&gt;کثیف ترین عملی که در طول زندگی از آن یاد خواهم کرد اعدام است او اسیر یک ایدئولوژی پوسیده شد&lt;br /&gt;چرا هیچ کس سئوال نمیکند پس قاتلین قتلهای زنجیره ای چه شدند قاتل زهرا کاظمی کجاست&lt;br /&gt;آنقدر عرصه را بر این جوان تنگ کردند که خودش از قاضی خواسته بود تا اعدامش کنند&lt;br /&gt;یاد روزی افتادم که که می خواست سیگار بخرد بیچاره وقتی دست در جیبش برد سر تبری را میان لباسش دیدم به رویش خندیدم میدانست که او را به تمسخر گرفته ام خودش هم می خندید&lt;br /&gt;او مشکل داشت هر وقت که مشروب می خورد تعادل روانی نداشت و یکبار شاهد نزاع بعد از مستی او بودم به هیچ عنوان در حالت عادی نبود بی هیچ واهمی با تبرش حمله می کرد&lt;br /&gt;آنروزها که او اینچنین بود گویا خبری از عوامل چماقدار نبود و همه مرده بودند&lt;br /&gt;اینها همه از تبعات زندگی در مناطق فرودست اجتماعیست&lt;br /&gt;شاید او نیز دوران کودکی در خیابان شاهد اعدام و به قتل رسیدن شخص دیگری بوده است و اینگونه بر او استنباط شده, چون مردان قانون می کشند پس کشتن خوب است&lt;br /&gt;نمیدانم او چه کسی است که تشخیص مرگ و زندگی برای یک انسان می دهد و جواز مرگ صادر می کند پس فرق شما با یک قاتل در چیست؟&lt;br /&gt;هیچ وقت کسی به این فکر نمیکند که همه انسانها برابر نیستند چرا شخصی قاتل و یا سارق میشود و آن دیگری پزشک پروفسور و یا دانشمند&lt;br /&gt;شرایط اجتماعی دوران کودکی سازنده فردای یک انسان است هر گاه توانستیم در تربیت کودکان موفق باشیم جامعه و یا گروه سالمی خواهیم داشت&lt;br /&gt;حاکمین و ظالمین همیشه راه آسان را انتخاب می کنند و به جای حل مسئله صورت مسئله را از میان بر میدارند&lt;br /&gt;در این جامعه به حرمت انسانی تجاوز می کنند و آنقدر اندوه در میان مردم ریشه میزند که دیگر تنها شکست است که در اجتماع حاکم میشود و مردم با روحیّه سرخوردگی به زندگی که به تن داده اند و عادت کرده اند ادامه می دهند در صورتیکه که خلاقیّت از بین رفته است&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-114496439006914939?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/114496439006914939/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=114496439006914939&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114496439006914939'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114496439006914939'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/04/blog-post_14.html' title='لطفا اعدامم کنید'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-114435729838379037</id><published>2006-04-07T01:29:00.000-07:00</published><updated>2006-04-20T16:38:08.786-07:00</updated><title type='text'>خاطرت هست؟</title><content type='html'>یکی یکی به کلاسها سر می زد.دنبال استاد پیر و خرفت زیست می گشت. هوا داشت تاریک می شد&lt;br /&gt;فلق بود.همه دانشجویان به جزء اندکی رفته بودند&lt;br /&gt;حتما باید استاد را پیدا میکرد تا نمره زیست این ترمش را درست کند میدانست که نمره اش بیشتر از اینهاست&lt;br /&gt;به خودش اطمینان داشت.تند و تند به کلاسها سر می زد.اگر نمره زیست را درست نمی کرد این ترم مشروط می شد&lt;br /&gt;مجبور شد به طبقه دوّم برود, به تک تک کلاسها سر میزد امّا كسی نبود. از پنجره یکی از کلاسها به بیرون نگاه کرد&lt;&lt;پژوی جگری رنگ&gt;&gt;استاد هنوز سر جایش بود. به انتهای راهرو که رسید صداهائی نظرش را جلب کرد.کلاسها را به آرامی نگاه می کرد&lt;br /&gt;خبری از استاد نبود&lt;br /&gt;آخرین کلاس ته راهرو درش بسته بود. جلوتر رفت خوب گوش کرد صدای نیشخندها و قهقهه هائی که می شنید به گوشش آشنا بود&lt;br /&gt;به آرامی در کلاس را باز کرد&lt;br /&gt;لحظه ای بعد ساناز دوست و هم اتاقیش را در آغوش استاد پیر زیست با آن عینک فکاهیش دید روی صندلی استاد نشسته بودند و لب روی لب خشکشان زده بود&lt;br /&gt;پیشانی خیس از عرق استاد , ساناز که مشخص نبود صورتش از لب و لوچه استاد سرخ شده یا از شرم&lt;br /&gt;از منظره ای که دیده بود شوکه شده بود&lt;br /&gt;ماتش برده بود&lt;br /&gt;به سرعت در را بست&lt;br /&gt;در راهرو تند تند می دوید پلّه ها را یکی در میان می پرید&lt;br /&gt;در راه مدام فکر می کرد چرا؟ چرا؟ چرا؟......نه&lt;br /&gt;هرگز آنچه دیده بود به روی ساناز نیاورد&lt;br /&gt;پس از مدّتی از آنجا به شهر خودش رفت درس را رها کرد&lt;br /&gt;پ.ن&lt;br /&gt;همه جا بوی گند می ده بوی تعفّن&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-114435729838379037?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/114435729838379037/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=114435729838379037&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114435729838379037'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114435729838379037'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/04/blog-post_07.html' title='خاطرت هست؟'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-114375934547695640</id><published>2006-03-31T02:24:00.000-08:00</published><updated>2006-04-20T16:38:50.763-07:00</updated><title type='text'>سگ زرد</title><content type='html'>امسال طبق  نامگذاری  سالها بر اساس طالع بینی چینی سال سگ نامگذاری شد  بنده گمراه و ملحد از نظر میلادی  متولّد سال سگ بحساب میام حالا خورشیدی بماند مرغ تخمگذار&lt;br /&gt;همین باعث شده که به اخلاقم بنازم امّا نه وفاداریش که به سگی بودنش, فکر کنم امسال همه چیز به کام ما باشه سال قبل که جنبش تخم مرغی بود به قول اونی که نباید اسم ببرم اپوزیسیون تخم مرغی راه انداخته بودیم چیزی نمانده بود که از گرسنگی تلف بشیم&lt;br /&gt;خلاصه امسال همه چیز سگیش خوبه زندگی سگی, اخلاق سگی,عرق سگی, تازه  ریئس منفور (جمهور) هم سگی&lt;br /&gt;اما ولیّ وقیح با نامگذاری امسال به نام پیامبر اعظم (گویا پیامبر مونّثی هم شناسائی شد) باعث شد  تا سگها رو سفید شوند&lt;br /&gt;چند هفته قبل در پی رسیدن به بدبختیها و مشکلات صبح  کمی زودتر از خانه خارج شدم خیابانهای این شهر نه چندان کوچک و بزرگ به طور باور ناکردنی شلوغ شده بود&lt;br /&gt;سوار ماشین دوّمی که شدیم فحش و بد بیراه از دهان مبارک راننده همانطور سرازیر بود  خوب که گوش کردم متوجّه شدم برای صاحبان نظام شرافتی که نداشتند آقا به باد داده&lt;br /&gt;جویای عّلت فحشهای آقا شدم به یک جواب که نه به چند جواب که رسیدم هیچ ,تازه به مقصد هم رسیدم&lt;br /&gt;وفهمیدیم علّت معلول ما  پا گذاشتن قدم (جناب) میمون, پرزیدنت محبوب در این شهر است&lt;br /&gt;به به چه سعادتی, هنوز هیچّی نشده متوجّه جمعی ساده لوح شدم که کاغذ به دست به سمت محل تجمّع حضرات مستراح (به جای واژه مستطاب) در حرکتند&lt;br /&gt;از پیرمردی که فرتوری از جناب پرزیدنت آنگولائی در دست داشت شنیدم : آقا قرار است به هر نفر سی هزار تومان بدهد&lt;br /&gt;حال این اوّلین نفری نبود که می دیدم, زن مسنّی که زیر چادر سیاهش گم شده بود از پول نفت می گفت, یکی از بخشش پول آب و برق و دیگری از پول نفت سر سفره و چه و چه&lt;br /&gt;کمی فکر می کنم, آیا این مردم لایق حکومتشان نیستند؟ آیا تا خر سواری میدهد و جفتک ننداخته نباید سوارش شد؟&lt;br /&gt;امّا به یاد مشکلاتی می افتم که به جای پول نفت بر سر سفره های مردم گذاشته اند به اینکه خواست همه این نبوده است&lt;br /&gt;امّت اسلامیه خودکش فراموش کرده اند که دراکولا خمینی در آن روز ننگین چه گفت واقعا که هر چه گفت برای مردگان همان قبرستان بود&lt;br /&gt;نمی دانند سگ زرد برادر شغال است عنتری نژاد با ملّای خندان ماتمی تفاوتی ندارد و یا رفسنجانی همان است که خامنه ای و یا این  رابینسون کروزو (لاریجانی) همان تیر خلاص زن اوین است&lt;br /&gt;از یک سوراخ چند بار باید گًًٌَزیده شد&lt;br /&gt;امسال سال شغال است نه سگ همان سالیست که ملّای  مفعول گفت&lt;br /&gt;آقایان نمی خواهد پول نفت بدهند به ایشان بگوئید لا اقل پول خون آنهائی را بدهید که بی هیچ و پوچ در زندان کشته اید و یا همین آقای کریه الچهره تیر خلاصشان را زده است&lt;br /&gt;بیچاره خانواده هایشان حتی پول تک تک گلوله ها را داده اند&lt;br /&gt;درست در مقابل خانه پدری همین مرتیکه دلقک هنرپیشه وزیر خارجه آقای منوچهر متکی  خانه ایست متعلق به یک سید از در که وارد حیاط خانه می شوی  در گوشه ای از حیاط چهار قبر در کنار یکدیگر قرار گرفته&lt;br /&gt;متعلق به چهار جوان&lt;br /&gt;آقایان حتی نگذاشتند آنها را در قبرستانهای عمومی دفن کنند&lt;br /&gt;باشد تا پول نفت به شما مردم الاغ چران بدهند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-114375934547695640?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/114375934547695640/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=114375934547695640&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114375934547695640'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114375934547695640'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/03/blog-post_31.html' title='سگ زرد'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-114315092400125238</id><published>2006-03-24T01:22:00.000-08:00</published><updated>2010-11-30T12:51:26.914-08:00</updated><title type='text'>ماهی سیاه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;این پست وبلاگ رو حذف کردم تا به وبلاگ جدیدم منتقلش کنم شاید اگر فرصتی پیش آمد دوباره گذاشتمش همین جا&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ ن&lt;br /&gt;خوشحالم که قبلا نوشته بودمش&lt;br /&gt;و قانون کپی رایت را زیر پا نگذاشتم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-114315092400125238?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/114315092400125238/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=114315092400125238&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114315092400125238'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114315092400125238'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/03/blog-post_24.html' title='ماهی سیاه'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-114254530964945119</id><published>2006-03-17T02:10:00.000-08:00</published><updated>2006-04-20T16:40:53.513-07:00</updated><title type='text'>از نو</title><content type='html'>بهار و تابستون و پائیز و زمستون که گذشت یکسال عمر که گذشت&lt;br /&gt;آخرین روزهای سرد و سپید رو به پایان است و نیمکره ای با تغئیر زاویه زمین در حال تغئیر زاویه اش نسبت به منبع عظیم گرما ستاره زیبا و طلائی خورشید است&lt;br /&gt;سالهاست این گردونه به جلو پیش می رود و این ما انسانهائیم که در میان حرکات این چرخ عظیم می آئیم و می رویم نقش آفرینی انسان در این نظام لطیف و وحشی بیش از آنکه مفید باشد مضر بوده است&lt;br /&gt;این گیتی و کائنات در هر صورت به فعالیت خودکار خود ادامه می دهند و این آدمیزاد است که باید از این چرخه زیبا درس زندگی بگیرد هر روزش متفاوت باشد نوگرائی را سرلوحه تمامیه افکار و اعمالش قرار دهد تا غبار ناکامیها و غمهای گذشته را با شادی و تلاش از آئینه دلش بزداید&lt;br /&gt;اکنون که مادر طبیعت در حال زایش و رویش است بیائیم در کنار هم ماهیهای قرمز و کوچک دلهایمان را در میا ن دشت سرسبز زندگی رها سازیم و افکار گذشته را به تاریخ بسپاریم تا تنگ شیشه ای شکستها را در هم بشکنیم و در دریائی از امید همچون شکوفه ای از نو سر برآوریم به امید به بار آوردن میوه های سرخ و زرد به دوراز هر کرم و آفتی&lt;br /&gt;مانند سبزه سبز باشیم و در برابر اشعه های خورشید امید دوباره بروئیم از نو متولد شویم و به سرمای یخبندان یأس نه بگوئیم&lt;br /&gt;به شمعی سوزان بمانیم در شامگاه زندگی بسوزیم به امید طلوع خورشید آزادی برای همه در حالیکه بنیان کوچکترین گروه اجتماعی در حال از هم پاشیدن است بسوزیم و روشنی بخش باشیم برای آیندگان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوروز نیکوئی داشته باشید میخوارگان گرامی همواره مست و پاتیل باشید و خوبرویان و نیک خویان آغازی پر از سرور و امید داشته باشید&lt;br /&gt;از یاد نبریم کارتون خوابها فرودستان در بند شدگان و زندانیان سیاسی را&lt;br /&gt;از یاد نبریم منوچهر و اکبر محمدّی,احمد باطبی, امیرعبّاس فخرآور, پیمان پیران و بسیاری دیگر از زندانیان سیاسی را, هرگز اشکهای مادر محمدّیها از یادم نمی رود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Madonna-Hung Up----The best music 2006&lt;br /&gt;&lt;a href="http://h1.ripway.com/sound/madonnahungup2.rar" target="_blank"&gt;Click here&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;Is a gift&lt;br /&gt;To new year&lt;br /&gt;Happy new year&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این قافله عمر عجب می گذرد&lt;br /&gt;دریاب دمی که با طرب می گذرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساقی غم فردای حریفان چه خوری&lt;br /&gt;پیش آر پیاله را که شب می گذرد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-114254530964945119?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/114254530964945119/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=114254530964945119&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114254530964945119'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114254530964945119'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/03/blog-post_17.html' title='از نو'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-114194509153308418</id><published>2006-03-10T02:26:00.000-08:00</published><updated>2006-04-20T16:41:46.086-07:00</updated><title type='text'>8 march</title><content type='html'>به یادآر آن روزهائی را که در کنار هم بودیم, خوب یادت هست؟ من تو همبازی یکدیگر بودیم ,چگونه احساسات کودکانه مان را با هم تقسیم می کردیم&lt;br /&gt;از آن زمان که تو را در پوششی از لباس جای دادند تا حائلی شود میان من وتو, از آن هنگام که پشت نیمکتهای چوبی مدرسه نشستیم کم کم همه آن احساسات پاک و کودکانه رنگ باخت ,جایش را به دنیای توخالی از تفکرات بزرگترها داد. نگاهمان دیگر متفاوت شد نه من از دنیای تو چیزی فهمیدم و نه تو از من&lt;br /&gt;هر بار که تو سرراهم قرار میگرفتی و نگاهمان در همدیگر گره میخورد سرخی خون بود که بر چهره ام می دوید و بدنم پر از حرارت می شد دیگر من و تو آن کودک دیروز نبودیم&lt;br /&gt;تو را به خاطر من و من را به خاطر تو مواخذه کردند ,به پشت میزهای محاکمه کشیدند. چه سیلیها که به خاطر هم بر صورتهایمان نواخته نشد. از آن شبی که تو را در کنارم پیدا کردند چه جنگ و جدالها که به را نیفتاد, تازیانه شلّاق بود که تحمّل می کردیم .هرگز نفهمیدم که چرا تو را به خاطر ارضاء غرایزت به گرده سنگها بستند و تو را به گودالی انداختند تا با برخورد سنگی جان دهی&lt;br /&gt;نمیدانستم که بهای در کنار هم بودن آنقدر هست که جان تو را بگیرد و من را اسیر کنج زندانها وبازداشتگاهها کند. همه چیز را به دیده انسانی می دیدم نه یک فاصله زنانگی و مردانگی هرگز این مرزها را نشناختم&lt;br /&gt;تو را در پستوی آشپزخانه ها حبس کردند تا از اجتماع دور بمانی و فسیل شوی و یا تبدیل به یک ماشین جوجه کشی شوی و هر سال یک بچه به بارآوری آنطور که آقا میخواهد&lt;br /&gt;هر شب که او هوسش بالا رفت تو را به زیر کشید و هر زمان که تو نیاز به ابراز احساسات داشتی آن را در نطفه خفه کردی تا کسی نگوید بی حیائی&lt;br /&gt;دیروز هشت مارس روز تو بود روزت گرامی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درود فراوان بر سیمین بهبهانی اگر چه یک شاعر است و نه یک دارنده جایزه صلح نوبل ونه یک فعال آنچنانی حقوق زنان اما دیروز هشت مارس با تمام کهولت سن و کسالت حاصل از بیماری به پارک دانشجو رفت تا در کنار دیگر زنان آزادیخواه فریاد آزادی سر دهد و چوب چماقداران دیکتاتوران زن ستیز را تحمل کند&lt;br /&gt;هیچ مردی بدون وجود زنان ساعتی نمی تواند زندگی آرامی داشته باشد تمامیه مردان بزرگ تاریخ که مجرد بودهاند در دستنوشته ها و یا آثار و خاطراتشان حضور زن یا زنانی فاش شده است مانند خیّام, ویلهم نیچه, ویتنگشتاین و بسیاری دیگر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخشی ازشعر سیمین بهبهانی در مورد زن با صدای خود سیمین بهبهانی&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;br /&gt;&lt;object width="160" height="37" classid="clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6" id="MediaPlayer3"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="URL" value="http://h1.ripway.com/sound/behbahani_DSP.wav"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="rate" value="1"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="balance" value="0"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="currentPosition" value="0"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="defaultFrame" value&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="playCount" value="1"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="autoStart" value="0"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="currentMarker" value="0"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="invokeURLs" value="-1"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="baseURL" value&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="volume" value="50"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="mute" value="0"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="uiMode" value="mini"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="stretchToFit" value="0"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="windowlessVideo" value="0"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="enabled" value="-1"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="enableContextMenu" value="-1"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="fullScreen" value="0"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="SAMIStyle" value&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="SAMILang" value&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="SAMIFilename" value&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="captioningID" value&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="enableErrorDialogs" value="-1"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="_cx" value="4233"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="_cy" value="979"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/object&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;گزارش از سیمین بهبهانی از حادثه دیروز در مصاحبه با صدای آمریکا&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span lang="fa"&gt;&lt;br /&gt;&lt;object width="160" height="37" classid="clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6" id="MediaPlayer3"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="URL" value="http://h1.ripway.com/sound/behbahani1_DSP.wav"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="rate" value="1"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="balance" value="0"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="currentPosition" value="0"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="defaultFrame" value&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="playCount" value="1"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="autoStart" value="0"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="currentMarker" value="0"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="invokeURLs" value="-1"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="baseURL" value&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="volume" value="50"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="mute" value="0"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="uiMode" value="mini"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="stretchToFit" value="0"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="windowlessVideo" value="0"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="enabled" value="-1"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="enableContextMenu" value="-1"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="fullScreen" value="0"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="SAMIStyle" value&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="SAMILang" value&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="SAMIFilename" value&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="captioningID" value&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="enableErrorDialogs" value="-1"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="_cx" value="4233"&gt;&lt;br /&gt;&lt;param name="_cy" value="979"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/object&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-114194509153308418?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/114194509153308418/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=114194509153308418&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114194509153308418'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114194509153308418'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/03/8-march.html' title='8 march'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-114134329877833585</id><published>2006-03-04T03:41:00.000-08:00</published><updated>2006-04-20T16:42:39.103-07:00</updated><title type='text'>شرحی دیگر</title><content type='html'>دیر زمانیست که تمام افکارم به آنچه که در این دنیای فانی حول ایران و مردمش میگذرد مشغول شده است و همین موجب گشته تا حدودی از نوشتن همیشگی و مالوف باز مانم&lt;br /&gt;چطور وچگونه باید گفت و شروع کرد اندیشه شبانه روز من شده است چه در کوچه و بازار این شهر و چه در پشت این جعبه هوشمند و صفحه شیشه ای دنیای مجازی در نهایت باید فاش کنم و مانند حاکمیّت مهرورزمان دست به افشاگری بزنم و بگویم به دلیل آنکه پست پیشین را با عجله و بدون ویرایش قبلی آنجا گذاشتم هر چند نتیجه مدّتها تلاش و تحقیق بنده است اما پر از اشکال است و به غیر از غلطهای املائی خواننده را نیز اگر کمی دقیق نباشد گمراه و سردرگم می کند&lt;br /&gt;حال با این استدلال که ویرایش نشده است سعی دارم تا با این نوشتار تکمیلش کنم و در انتها اگر دغدغه های پنجم مارس رهایم کند پرونده این مهم را ببندم تا خویشتن را از کانون این نوع قلم فرسائی که خود صاحب نظران بسیاری دارد نجات دهم&lt;br /&gt;نگرانی از آینده سبب شد تا مطلب را دوباره ادامه دهم و یا روشنتر از قبل بیان کنم. برای شروع خوب است بدانیم که این دوّمین بار است در تاریخ که مردم ایران زیر سلطه اعراب و اندیشه های عقب مانده تازی قرار می گیرند و تاوان سنگینی می دهند&lt;br /&gt;در حدود هزار و سیصد, چهارصد سال پیش پس از شکست یزدگرد سوّم در برابر اعراب بادیه نشین و عقب افتاده وحشی مردم ایران بعد از آنکه مورد تجاوز بیرحمانه عربها قرار می گیرند تا پانصد سال بار این ظلم و ستم را به دوش می کشند و تمامیه جنبشهای آزادیخواهانه مردم ایران به شکست منجر میشود مانند بابک خرمدّین, یعقوب لیث ,روزبهان خراسانی و بسیار دیگر از مبارزین در این راه ناکام می شوند و برای پانصد سال خفقان و کشتار بر ایران حکفرما میشود و عربها جنایات و ستمهای فراوانی را در حق مردم ایران متحمّل شدند&lt;br /&gt;در زمان ناصرالدّین آخرین خلیفه عبّاسی این تنها تاخت و تاز چنگیز خان مغول به ایران است که سبب فروپاشی حاکمیّت عربها بر این سرزمین میشود اما به خوبی تاریخ به خاطر سپرد که حمله مغول دوّمین جنایت بزرگ پس از اعراب در حقّ ایرانیان است امّا به دور از اثرات زشت وعقب مانده فرهنگی&lt;br /&gt;آن روز این تنها هجوم بیگانگان بود که توانست بنیاد حکومت تازی در ایران را سرنگون کند و امروز نیز این تنها هجوم بیگانگان است(که برای نفت و گاز و ثروتهای این سرزمین سینه چاک کرده اند)که میتواند موجب سقوط رژیم فاشیست حاکم بشود و رول ناجی را برای مردم ایران بازی کند.امّا به چه قیمتی آن زمان به قیمت کشتار مردم ایران و ساخت مخروطهای بزرگی از سر انسانها در اصفهان و امروز به قیمتی که باید دید و قرنها به خاطر سپرد&lt;br /&gt;آنروزها شاید حادثه اترار و حوادث دیگر سبب حمله مغول به خوارزمشاهیان و ایران شده است و امروز ساخت بمب اتم و پروژه &lt;a href="http://www.deedgah.org/irannews/84/04/irannews178.htm" target="_blank"&gt;استشهادیون&lt;/a&gt; آقای حسن عباسی معروف به حسن قزوینی که گفته است ایران نیاز به بمب اتم ندارد هر یک از مسلمانان انتحاری خود یک بمب اتم برای ایران محسوب می شوند&lt;br /&gt;و بسیار دلایل و بهانه های دیگر که میتواند عاملی باشد برای حمله نظامی به ایران مثلا سندی مانند همین حمله به سفارتخانه ها&lt;br /&gt;خوب می دانی و میدانم که از دست مردم این کشور کاری بر نمی آید و این تاریخ است که بار دیگر تکرار خواهد شد. حتّی طرحهائی مانند &lt;a href="http://www.irany.net/_vti_bin/shtml.exe/f_vote.html" target="_blank"&gt;این&lt;/a&gt; نیز نمی تواند از مردم این آب و خاک دردی را دوا کند و چنین طرحهائی بیشتر اسبابی است جهت خرید وقت برای حکومت فاشیست آخوندی تا هر چه بیشتر پایه هایش را با دستیابی به سلاح اتمی استوارتر کند&lt;br /&gt;چندین بار حضور رضا پهلوی فرزند شاه درگذشته ایران محمد رضا شاه پهلوی در چند شبکه خارجی و ایرانی بخصوص شبکه بی بی سی در همین دو هفته اخیر اگرنشانگر جنگ نباشد می تواند زنگ خطری باشد برای رژیم که سبب ایجاد جنگ روانی نیز می شود&lt;br /&gt;در زمان کودتای بیست و هشت مرداد و سقوط مصدّقیون یکبار آمریکائیها قصد سقوط دولت مصدّق را به کمک حمله نظامی از طریق عراق و تصرّف بخشهای نفت خیز جنوبی داشتند که این طرح عملی نشد و ساده تر از آنچه که فکرش می رفت دولت سقوط کرد&lt;br /&gt;اما به خوبی میدانیم هر چند دموکراسی مصدق دارای اشکال بود اما حاکمیّت اسلامی بوئی از دموکراسی نبرده است و تنها جنگ و کشتار را می شناسد و با کوچکترین خطری فرمان جهاد صادر می کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سالهاست صدای جنگ افزارها و پوتین سربازان آمریکائی در گوشهایم طنین می اندازد از آن روز سخت بیمناکم&lt;br /&gt;شاید جنگ جهانی سوّم درگرفت و اینبار کشتار مسلمانان هالوکاست دیگری آفرید&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-114134329877833585?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/114134329877833585/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=114134329877833585&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114134329877833585'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114134329877833585'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/03/blog-post.html' title='شرحی دیگر'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-114077731634377215</id><published>2006-02-24T02:00:00.000-08:00</published><updated>2006-02-24T05:48:17.330-08:00</updated><title type='text'>سقوط فاشیست اسلام ...آری؟...نه؟</title><content type='html'>دوستان چاره ای بیاندیشیم, مدّتیست که ایران و خاورمیانه بیش از همیشه مهم شده اند و ما در خوابی به سر میبریم که انگلیسیها به وسیله مشتی به اصطلاح نویسنده مدّتهاست لالائی اش را میخوانند. الآن مردم ایران در یکی از مهمترین دوره های تاریخ این کشور قرار گرفته اند و سرنوشتشان به دست تصمیمات مشتی ملّای دیوانه افتاده است و هر عملی که از رژیم فاشیستی اسلامی سر بزند مستلزم عکس العملی از سوی دول غرب خواهد بود&lt;br /&gt;اما چرا و به چه علت غربیها به این نتیجه رسیده اند که هدف حکومت از دستیابی به تکنولوژی اتمی تنها ساخت کلاهکهای هسته ای است. البته این جای تامّل فراوانی دارد اما با یک نگاه کوچک میتوان پی برد دولتی که بخش اعظم بنزین مورد نیازش را از خارج وارد میکند و همچنین از بزرگترین منابع نفت و گاز نیز برخوردار است میتواند آن هزینه های آنچنانی را صرف ساخت تکنولوژی تولید بنزین بکند. و از دلایل دیگر میتوان به قائم باشک بازی که با آژانس انرژی اتمی به راه انداخته است اشاره کرد و همچنین ایجاد و حمایت از گروههای تروریستی و تندروی شیعه مانند حماس و سپاه بدر و دیگر اینکه ایجاد اغتشاش در منتطقه بخصوص در عراق که بارها از سوی سرویسهای امنیتی کشورهای غربی این موضوع فاش شد&lt;br /&gt;وجود بخش عظیمی از نفت و گاز جهان در ایران وهمچنین معادن بزرگ مس و دیگر فلزات و منجمله موقعیّت سوق الجیشی ایران در منطقه و بسیاری دلائل دیگر سبب شده است تا آلرژی غربیها نسبت به ایران بیشتر شود&lt;br /&gt;اکنون ما در برهه مهمی از کشمکشهای ایران و غرب به سر میبریم و هرگونه تصمیمی تائین کننده آینده ایران و مردمش است همانطور که بر همه معرض است و از سخنان رهبران مذهبی رژیم فاشیستی بر می آید تمامی هدفشان از این بازیها و سیاست کجدار مریضی که در قبال غرب در پیش گرفته اند تنها خرید وقت است تا بتوانند به نیّت شوم خودشان یعنی دستیابی به تکنولوژی ساخت سلاحهای اتمی دست یابند تا سندی باشد برای پایداریشان برای همیشه و همچنین به گفته آن رئیس جمهور خوش چهره دیدن بیرق اسلام بر قلل مرتفع دنیا منظور همان نشر اندیشه های ضد بشری اسلام است&lt;br /&gt;حال حضور روس در این آشفته بازار میتواند ضمانتی باشد برای طولانی تر کردن عمر آزمایشات هسته ای حکومت آخوندهای دجّال تا با به کار گرفتن همان نیرنگ و سیاست یک بام و دوهوا فرجه بیشتری بدست آورند, برای روسیه و هیچ کشوری مهم نیست که چه بر سر مردم ایران می آید و هیچ زمانی آنها به خاطر مسئله حقوق بشر و یا حقوق زنان ایران را تحت فشار قرار نمی دهند&lt;br /&gt;دولتهای غربی نیز بیکار نخواهند نشست و با تمام وجود سعی می کنند تا با کمترین هزینه تا آنجا که میتوانند به سقوط رژیم کمک کنند تا هرچه بیشتر آرامش را به مهمترین نقطه جهان یعنی خاورمیانه بازگردانند و زمینه را برای چپاول آرام و بی دردسر این مردم فراهم کنند و بهترین راه بکارگیری تحریمهای اقتصادی و حمایتهای خشک و خالی از اعتراضات مردمی است حضور وزیر امور خارجه آمریکا در منتطقه یکی از همین تدابیر است تا با دیدن دولتمردان عربستان و لبنان زمینه را برای تحریم ایران و تحت فشار قرار دادنش فراهم کنند و چین را که یکی از وابستگان اقتصادی از لحاظ واردات نفت و گاز و همچنین صادرات کالاهای غیر استاندارد چینی است از این وابستگی خارج کنند تا زمینه را برای هرچه بیشتر منزوی کردن رژیم فراهم کنند که این تنها دودش به چشم مردم ضعیف و طبقه متوسط ایران میرود&lt;br /&gt;از جمله کارهای دیگر آمریکا برای پیشبرد این طرح پروژه بسیار ضعیف هفتاد و پنج میلیون دلاری است که برای تقویت تریبون رسانه های مخالف خارج از کشور که اکثریتشان از و ابستگان خودشان هستند و سالهاست در حال فعالیتند در نظر گرفته است به قول گوینده بی بی سی با این پول حتّی نمی توان یک فیلم معمولی در هالیوود ساخت&lt;br /&gt;حال باید دانست که چرا رئیس سندیکاهای آمریکائی به خاطر رانندگان شرکت واحد در آمریکا کمپین و تجمع اعتراض آمیز بر قرار&lt;br /&gt;می کند&lt;br /&gt;با همه این تفاسیر همه ما به خوبی میدانیم که هر گونه حرکت انقلابی در ایران توسط چماقداران رژیم در نطفه خفه میشود و نه تنها مبارزین مرگ را به جان خود خریده اند بلکه از آن پس دیگر حتّی خانواده هایشان در آرامش نخواهند بود و از سوئی مشکلات اقتصادی بسیار زیادی که رژیم برای مردم ایجاد کرده است چنین فرصتی را از مردم گرفته است تا زمانی برای اعتراض داشته باشند&lt;br /&gt;پس همگی به خوبی میدانیم چنین طرحی به این راحتیها عملی نخواهد شد و آمریکا باید با این خیال خام خودش را سرگرم نکند و امیدی به انقلاب نارنجی یا خاکستری و یا هر انقلاب دیگری که باعث کاهش هزینه سقوط رژیم بشود نداشته باشد و این آرزو را فعلا به گور ببرد که بر موج حرکتهای مردم سوار شود و بار دیگر حکومت را به دست گیرد, مطمئن باشید هم اکنون نیز مشکلشان تنها دستیابی رژیم به سلاح اتمی است که توانمندی خارج شدن از زیر یوغ اربابانش را فراهم می کند و هیچ وقت این مردم ایران نیستند که هدف قرار بگیرند تا از دست مشتی دیوانه آدمکش نجات یابند&lt;br /&gt;با منتفی شدن حرکتها مردمی تنها چند راه دیگر برای دولتهای غربی بخصوص آمریکا باقی می ماند مطمئنا ایران برزیل و یا آفریقای جنوبی نیست که در مقابل تحریمها تسلیم شود در نتیجه تنها چند راه حل باقی میماند که تمامی آنها به حمله نظامی ختم میشود&lt;br /&gt;امّا نوع حمله بسیار مهم است و تنها به دو شکل میتوان حمله آمریکا به ایران را تصوّر کرد ابتدا حمله ای با کمترین هزینه که ممکن است منجر به سقوط و بی ثباتی رژیم نیز بشود و دوّم حمله ای نظامی با صرف هزینه های جسمی و مالی فراوان&lt;br /&gt;اگر مورد اول را بررسی کنیم بهترین راه حمله هوائی به تاسیسات اتمی رژیم است و ممکن است سبب بر انگیخته شدن مردم برای سقوط حکومت نیز بشود اما این حرکت به این راحتیها نمیتواند صورت بپذیرد حکومت فاشیست اسلامی از آنجائی که همه چیز را از قبل پیش بینی کرده است نیروگاههای اتمی را درست در نزدیکی شهرها ساخته و از طرفی نیرو گاهائی نیز در دل زمین ایجاد کرده است که انهدام آنها به این راحتیها صورت نمی گیرد و آمریکا و دولتهای غرب برای این منظور نوعی بمب خاص را که تا عمق زمین پیش میرود پیش بینی کرده اند&lt;br /&gt;امّا با انفجار این نیروگاهها صدمات زیادی از نظر سلامت جسمی و روانی برای مردم مناطق اطراف نیروگاهها به همراه خواهد داشت و در این میان بسیاری از انجمنهای حافظ صلح و حذبهای سبز بیکار نخواهند نشست و دست به اعتراضات گسترده ای میزنند, هر چند به خوبی میدانیم که حتّی حقّ وتو کشورهای اروپائی در حمله به عراق تاثیری نداشت چه برسد به اعتراض مشتی انجمن که بیشتر وابسته اند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما راه حلّ دوّم یعنی حمله نظامی به ایران درست مانند عراق و افغانستان , برای انجام این مهم دول غربی بالاخص آمریکا باید هزینه گزافی را بپردازند که مطمئنا این هزینه را بعد از تصرّف از سرمایه های این سرزمین به حساب خودشان بر می دارند و برای سالهای طولانی کشورشان را بیمه نفت و گاز ایران می کنند&lt;br /&gt;خوب میدانیم که این تنها نیروی نظامی آمریکا است که میتواند چنین مهمّی را برای غرب برآورده کند اما به خاطر کمبودی که از نظر تعداد تفنگداران مورد نیاز برای حمله به ایران دارد و همچنین مشکل برقراری نظم و آرامش در عراق و افغانستان به این سادگیها نمی تواند سقوط ویروس تروریست اسلامی را میسّر کند و آرامش در منطقه را برای چپاولی آرام فراهم کند&lt;br /&gt;از طرفی حکومت آخوندی تروریست بی تفاوت نخواهد بود و با و ایجاد خطوط تولید موشکهای مختلف خودش را بیش از همیشه مجهز می کند اما به نظر نمی رسد که از لحاظ جمع آوری نیروی نظامی بتواند موفق باشد بسیاری از نیروهای نظامی از سران رژیم رضایتی ندارند و از پیشتر در کنج خانه ها گفته اند که از جنگ خواهند گریخت&lt;br /&gt;مدّتیست که بسیاری از رسانه های غربی ول وله ای در مورد حمله نظامی به ایران به راه انداخته اند تا با ایجاد جنگ روانی رژیم را از خر شیطان پائین بیاورند و رام خودشان کنند و اصلا مهم نیست که چه بر سر مردم ایران آورده میشود امّا خوشبختانه و یا شوربختانه رژیم هنوز بر سر موضع قبلی خودش است و تنها دنیا را به بازی گرفته است&lt;br /&gt;مطمئن باشید اقدام یک حمله نظامی مستلزم شرایط خاصی است و به این راحتیها نمی تواند صورت بگیرد و با استراتژیهای آقایان ایکس و ایگرگ در آمریکا و یا اروپا به این زودیها حمله نظامی صورت نخواهد گرفت&lt;br /&gt;آمریکا برای اینکه به ایران حمله کند ابتدا نیاز به برقراری امنیت در عراق دارد که ممکن است بخشی از آن با سرنگونی حکومت ایران بوجود آید اما در شریط فعلی چنین نظمی وجود ندارد و از سوی دیگر برای عملی کردن هر یک از طرحهای فوق حال یا تحریم یا حمله نظامی نیازمند جلب آراء عمومی دولتهای بزرگ و صنعتی جهان است و همچنین نیاز دارد تا رضایت مردم و سنای آمریکا را بدست آورد تا از کشته شدن سربازان آمریکائی در جنگ خود دچار معضلات داخلی نشوند&lt;br /&gt;خوب به موضوع کاریکاتورهای پیامبر اسلام توجه کنید شاید موضوع از ابتدا سیاسی نبوده باشد اما حکومت ایران که از موضوع اطلاع کافی داشته است و از این کاریکاتورها که تنها مربوط به این چند هفته اخیر نبوده است سعی میکند در زمان بحران اتمی با به وجود آوردن جوّ نا آرام در منطقه چهره غرب را خراب کند و زیر سئوال ببرد و از این مسئله به نفع خودش بهره برداری کند درست نقشه ای از پیش طرح شده, جمع آوری تعداد زیادی پرچم از پیش و حمله به کنسولگریهای چند کشور اروپائی در کشورهای شیعه نشین&lt;br /&gt;که این نه تنها به ضرر کشورهای اروپائی تمام نشد بلکه سندی شد برای مردم غرب تا هر چه بیشتر با چهره اسلام آشنا شوند و غرب از این موضوع به نفع خودش سود جوید و بار دیگر رضایت مردم و نمایندگانش را برای حمله نظامی جلب کند&lt;br /&gt;حکومت فاشیستی اسلامی حاکم بر ایران نیز مدّتهاست با ایجاد اخلال در عراق سعی بر ایجاد یک حکومت شیعه دیگر دارد و سر گرم کردن غربیها در این منطقه تا فرصتی برای حمله به ایران نداشته باشند&lt;br /&gt;ایجاد اختلاف میان شیعیان و سنّیهای عراق بهترین شکل اخلال است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صدای پای پوتینهای سربازان آمریکائی را بر این سرزمین میشنوم, آن روز زیاد دور نیست روزهای سختی را در پیش خواهیم داشت مرگ همین نزدیکیهاست&lt;br /&gt;مردم ایران بیش از همه چیز نیاز به یک انقلاب بزرگ فرهنگی دارند که با حضور این حکومت این هدف به سختی امکان پذیر است&lt;br /&gt;می دانی آنروز نیز که انقلاب کردند روشنفکران ما فقط مدعی روشنفکری بودند هیچ وقت نفهمیدند یک رهبر مذهبی هرگز نمیتواند دموکراسی را برای ایران به ارمغان بیاورد و او که آنچنان از سران حکومت پیشین اعدام می کند روزی از ایشان به دار خواهد آویخت&lt;br /&gt;حال امروز هم همان واقعه در حال تکرار شدن است اما مردمی که درک کاملی از هدفشان برای ایجاد حکومت آینده ندارند باز فاجعه خواهند آفرید&lt;br /&gt;هیچ ذهنیّتی درستی از خواسته هایشان ندارند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-114077731634377215?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/114077731634377215/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=114077731634377215&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114077731634377215'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114077731634377215'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/02/blog-post_24.html' title='سقوط فاشیست اسلام ...آری؟...نه؟'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-114013097633210376</id><published>2006-02-17T02:26:00.000-08:00</published><updated>2006-04-20T16:44:10.736-07:00</updated><title type='text'>هالوکاست</title><content type='html'>یکسال دیگر به عمر ننگین ناجمهوری اسلامی خونخوار, و به تاریخ سیاه مردم ایران اضافه شد و اپوزیسیون مبارزین خارج و داخل کشور هنوز راه به جائی نبرده اند&lt;br /&gt;در روز سیاه سالگرد انقلاب استحماری سخنرانی پرزیدنت برگزیده امّت* اسلامی که به صورت مستقیم از طریق شبکه سی ان ان پخش میشد و همانطور که به انگلیسی بر گردانش می کردند و بر روی جملات مهم ذرّه بین می شدند شگفت انگیز بود. و نکته مهم این سخنرانی بارها افسانه خواندن کشتار یهودیان یا همان هالوکاست بود&lt;br /&gt;هیچ شخصیّت باهوشی نفهمید که مرد کوتوله تیر خلاص زن اوین, او که آن روز از دیوار سفارت امپریالیسم بالا رفت و امروز طرفدارانش این عمل را تکرار می کنند, منظورش از افسانه خواندن هالوکاست چیست؟&lt;br /&gt;پرزیدنت محبوب و تیر خلاص زن, شخصیت زشت منظری که حتّی از زحمت هنرمندان کاریکاتوریست كاسته در تمام مدّت قصدش تنها دفاع از آرمانها و دستاوردهای انقلاب اسلامی و آن رهبر مهربان بوده است.تنها خواست به جهانیان بگوید هالوکاست واقعی اینجاست .اینجا هر روز در حال تکرار شدن است امّا دنیا چشمانش را بسته . چه کسی میتواند منکر نسل کشی رژیم خونخواران زالو صفت اسلامی باشد به جزء امپریالیسم جهانی .از روز شروع حکومت ضحّاکان و جلّادان هالوکاست شروع شد درست از پشت بام مدرسه علوی, از آن زمان ما هر روز در این کشور هالوکاست داریم. هالوکاست همین دیروز با اعدام &lt;a href="http://www.zarezadeh.blogfa.com/post-23.aspx" target="_blank"&gt;حجّت زمانی&lt;/a&gt;,حمله به ساختمان دراویش گنابادی, بازداشت وشکنجه الهام افروتن, دستگیری و شکنجه اعضای سندیکای اتوبوسرانی و بسیار هالوکاستهای پنهان رخ داد. تابستان شصت و هفت از دیگر افتخارات کارنامه انقلاب شکوهمند است که شایسته جایزه نوبل هالوکاست بوده و باید این مدال افتخار از هیتلر پس گرفته شده و به امت اسلام تعلّق گیرد.کشتار سال شصت, مرگهای خاموش, کارتون خوابی, اعتیاد, فقر, خودکشی, انواع بیماری جسمی و روانی, اعدامهای خیابانی, اعدام همجنسگرایان, ایجاد جنگهای ساختگی و کمک به کشتار امت اسلام ,اعدام بسیاری از قاچاقچیان مواد مخدر در سالهای قضاوت حضرت جنایتکار کبیر مصباح یزدی به خاطر دخالت این افراد در ترانزیت مواد مخدر و بسیار دیگر موارد که از حد و حدود این مقاله خارج است از دیگر نبوغ و افتخارات حکومت مهرورزی در زمینه هالوکاست است&lt;br /&gt;هالوکاست امروز در دل خاکهای خاوران خفته است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امّت*=پیروان- به معنی جدید مردمان امی و نادان&lt;br /&gt;_-----------------------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو نفر از کسانی را که ساعت هشت صبح به بازجوئی برده بودند ساعت یازده و نیم برگرداندند. دورشان را گرفتیم تا بگویند که با آنها چه کرده اند. آنها را صبح یک راست همراه با نود و شش نفر زندانی دختر و پسر دیگر به دادگاه گیلانی برده بودند.گیلانی حکم اعدام دسته جمعی شان را داده بود.و بعد گفته بود که اگر کسی حاضر به مصاحبه شد ممکن است در حکمش تاثیری داشته باشد.آنها در دادگاه بدون کیفر خواست و با چشم بسته به اعدام محکوم شده بودند و فقط وقتی که می- خواستند زیر ورقه حکم اعدام را امضاء کنند چشم بندشان را بالا زده بودند. می خندیدند پر از نیرو و شور بودند.هنوز اثر شکنجه در پاهایشان به اندازه ای بود که راه رفتن برایشان دشوار کند.منتظر اعدام بودند.ناهار را با هم خوردیم و کمی شوخی کردیم&lt;br /&gt;یکیشان آزاده هیجده ساله و دیگری فریبا شانزده ساله بود.فریبا دختری بود از یک خانواده بسیارفقیر که در جنوب شهر بزرگ شده بود. بیست و دو روز بود که دستگیر شده بود. نه او از خانواده اش خبر داشت و نه آنها از او. ساعت یک و نیم بعد از ظهر بود که هر دو نفرشان را صدا زدند.آنها از بچه ها خداحافظی کردند و از بند خارج شدند.شب بعد اسمشان جزء لیست نودو هشت زندانی محارب که در اوین اعدام شده بودند در روزنامه خواندیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر گرفته از کتاب خوب نگاه کنید راستکی است&lt;br /&gt;نوشته پروانه علیزاده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امير عبّاس فخرآور دانشجويی که به اتّهام اقدام عليه امنيت ملی به 8 سال زندان محکوم شده ، وضعيّت زندانها و شکنجه هايی را که هنگام بازجويی در مورد وی اعمال شده بود تشريح کرد و گفت : مدت 8 ماه را در سلولهای انفرادی 59 سپاه عشرت آباد گذراندم، وقتی از آنجا بيرون آمدم دست چپم توی گچ بود . مچ دستم را زير شديدترين شکنجه ها شکسته بودند ، صدای شکسته شدن استخوانهای دستم را هيچوقت فراموش نمی کنم و هنوز توی گوشم هست ، بعد بينی ام شکست ، سرم بارها شکست ، تمام استخوانهای بدنم در واقع آسيب ديده بود و به بيماريهای شديد پوستی دچار شده بودم . از نمايندگان سازمانهای حقوق بشری که به ايران سفر می کنند می خواهم از زندانهای مخوف رجائی شهر و قزل حصار بازديد کنند . (راديو فردا 8/4/83&lt;br /&gt;&lt;&lt;منبع سایت روشنگری&gt;&gt;&lt;br /&gt;____________________________________________________________&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;Important &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;دختر جوان و بیست یکساله ای به نام &lt;a href="http://www.harra.blogsky.com/?Date=1384-11-10" target="_blank"&gt;الهام افروتن&lt;/a&gt; که تا مدتی پیش در بخش کامپیوتر هفته نامه تمدن بندرعباس فعّالیّت می کرده است امروز به خاطر کپی برداری از یک مقاله طنز اینترنتی که مربوط به یک طنز نویس ایرانی خارج از کشور میشود در حبس عمّال جنایتکار و فاحشه رژیم بسر میبرد&lt;br /&gt;طنز مورد نظر درباره خمینی ملئون و دارو دسته اش است که ورود او به ایران را به ورود ویروس ایدز و تکثیر آن تشبیه کرده است&lt;br /&gt;به هرحال یک جوان ایرانی امروز به خاطر این نوشته در وضعیت بسیار بدی قرار گرفته است در حالیکه مادرش سکته کرده و خودش به نوشته سایت مانیها در زندان به حال اغماء در آمده و برخی خبر از مرگ او میدهند&lt;br /&gt;به امید زنده بودن این هموطن و برای کمک کوچکی به جهت نجاتش از مرگی خاموش این خبر را گسترش دهید و پتیشن زیر را امضاء کنید&lt;br /&gt;&lt;a href="http://new.petitiononline.com/zaqwsxcd/petition.html" target="_blank"&gt;برای آزادی الهام افروتن پتیشن را امضاء کنید&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1384.g00ya.com/politics/archives/040405.php" target="_blank"&gt;اصل نوشته&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://h1.ripway.com/ashae/mobarezehidzelham.zip" target="_blank"&gt;اصل نوشته برای دانلود&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;---------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;سايت مانيها: همان‌طور که انتظار مي‌رفت، خبرها حاکی از خودکشی الهام افروتن در زندان و اغماء اوست&lt;br /&gt;به سياق هميشه اين‌بار هم گويا داروی نظافتی در دسترس او قرار رفته و يا سرش به جسم سختی اصابت کرده است&lt;br /&gt;اينک خبرهای ما حاکی از آن است که الهام افروتن باوجود آن که همه‌ی اعترافات مورد نظر اداره‌ی اطلاعات را پذيرفته است، نتوانسته فشارهای وارده را تاب آورد و به اغماء فرو رفته و برخی منابع از مرگ او خبر می دهند. اين منابع علت عدم انتشار خبر مرگ افروتن را، آماده‌سازی فضا برای اين امر ذکر مي‌کنند که با انتشار خبرهای خودکشی و اغماء صورت گرفته است&lt;br /&gt;همين تلاش برای سرپوش گذاردن بر شکنجه و اعمال فشار بر الهام افروتن- و مرگ احتمالی او- باعث شد که در نهايت استاندار هرمزگان عبدالرضا شيخ الاسلامي، از "دوبار تلاش برای خودکشی توسط او" خبر دهد&lt;br /&gt;روز جمعه 21 بهمن 1384 اعلام کرده بوديم که : "منابع نزديک به جناح راست در رايزنى هاى خود خواستار يک دادگاه نمايشى براى خانم افروتن و ساير دستگير شدگان هستند، اما برخى از منابع از امکان مرگ يا احتمال به اغما رفتن خانم افروتن پيش از موعد برگزارى دادگاه، بر اثر فشارهاى افراطى پاره اى مسئولان زندان بر ايشان خبر داده اند." 21بهمن خبرنامه‌ی گويا&lt;br /&gt;اظهارات شهريار مشيرى ديگر نماينده بندرعباس در مجلس هفتم، درباره اينکه دست‌هايى در كار بوده تا چهره دير باز را مخدوش كند، در ادامه‌ی به وقوع پيوستن بقيه‌ی پيش‌بيني‌هايی که تا کنون صورت گرفته بود، و شايعاتی که زمزمه مي‌شد، اعتراف به اين نکته است که الهام افروتن قرار است قربانی بازسازی چهره‌ی علی ديرباز راهيافته‌ی مجلس هفتم شود&lt;br /&gt;طبق اظهارات او، که گفته است: "اين خانم اقرار كرده است كه در فاصله اتمام كار صفحه بندى و تا چاپ روزنامه بدون اطلاع عوامل، مطلب رابين مطالب روزنامه قرار داده است." او الهام افروتن را به سياق هميشگی رژيم جمهوری اسلامی به " دست‌هايی که قصد مخدوش کردن چهره‌ی او را دارند" متصل مي‌کند و به اين ترتيب به جای اينکه به اشتباه حرفه‌ای و البته هميشگی نشريه‌ی خود‌ , که پر‌کردن صفحات، از مطالب ديگران، آن هم بدون ذکر مأخذ است , اعتراف کند، به سياق هميشه اين ماجرا را به دشمنان رژيم مربوط می کند و به اين ترتيب اشتباه صورت گرفته را تلاشی عمدی جلوه مي‌دهد و دخترکی را به کام مرگ مي‌فرستد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منبع سايت روشنگري&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-114013097633210376?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/114013097633210376/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=114013097633210376&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114013097633210376'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/114013097633210376'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/02/blog-post_17.html' title='هالوکاست'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113951443753230704</id><published>2006-02-09T11:36:00.000-08:00</published><updated>2006-02-10T00:45:19.270-08:00</updated><title type='text'>مازوخیسم مذهبی</title><content type='html'>چند روزی بود که با خانه تماس میگرفت امّا هر بار من نبودم.با خودم گفتم حتما کار مهمّی داره! تصمیم گرفتم شب خودم تماس بگیرم&lt;br /&gt;یکی از حدسهائی که میزدم درست از آب درآمد. خواست که با هم شب بیرون برویم . این از عادات دیرینه من است که بعضی شبها برای قدم زدن بیرون میروم .امّا این دفعه با دفعه های پیش فرق میکرد گفت میخواهیم جای خاصّی برویم سئوال کردم کجا؟ تا نام برد من درجا زدم و کمی عقب نشینی کردم اوّلین بار بود که چنین خواسته ای داشت تا به حال از روحیّات واقعی من چیزی نمیدانست کمی سست شدم منّ من کنان خواستم قانعش کنم که اونجا جای من نیست,من نمیتوانم اما مدام اصرار داشت که نه خوش میگذره!حتما باید همراه من باشی&lt;br /&gt;مدّت کوتاهی بود که با همدیگر آشنا شده بودیم ,چند سالی سنّش از من کمتر بود نمیخواستم خاطرش از من رنجیده شود در هر صورت قبول کردم.لباسی سفید پوشیدم تا بیشتر متوجّه افکارم بشود&lt;br /&gt;بعد از یک ترافیک طولانی و پرداخت هزینه گزاف در حالیکه گوشه خیابان منتظر ایستاده بود پیدایش کردم تا میتوانست از محیط آنجا تعریف کرد تا هر چه بیشتر از آمدنم پشیمان شوم.آنقدر گفت تا به یکی از محلّه های قدیمی شهر رسیدیم هنگام قدم زدن متوجه موضوع بسیار جالبی شدم جلوی درب اکثر خانه ها جعبه های چوبی را گذاشته بودند که تعداد زیادی شمع در حال سوختن بود در حال کنجکاوی بود که تعدادی دختر جوان با آن تیپ و قیافه های اروپائی جلو آمدند و شروع کردند به بوسیدن جعبه و روشن کردن شمع .بیش از حد تعجّب آور بود آمیزش میان فرهنگ غرب و خرافه پرستی در میان جوانان این سرزمین ِ به تاراج رفته&lt;br /&gt;کمی آن طرفتر تعدادی دیگ روی شعله های آتش در حال جوشیدن بود به اصرار رفتیم آنجا جمعیّتی ایستاده بودند و این نمایش مسخره آشپزی را تماشا میکردند کمی نگذشت که رفت جلو و ملاغه بزرگی را در دستش گرفت شروع کرد به هم زدن بعد هر چه خواست که من هم این کار انجام بدهم ,انجام ندادم&lt;br /&gt;گفتم: چه فایده ؟ گفت:موقع هم زدن آرزو کن ,آرزوت برآورده میشه&lt;br /&gt;مگه چیه که آرزو برآورده میکنه ؟حتما یا غول چراغه یا یک چیزی مثل کیمیا گری&lt;br /&gt;خندید گفت: نه حلیمه&lt;br /&gt;گفتم:عجیبه پس مردم از فردا همه جلوی حلیم پزی جمع بشن یا صبح تا شب حلیم طبخ کنن&lt;br /&gt;گفتم: حتما آرزو کردی امسال کنکور قبول بشی؟&lt;br /&gt;اینبار یک لبخند ژوکند زد&lt;br /&gt;گفتم :خوب ورودی صنعتی شریف حتما از توی این دیگ رد میشه.عجب کشفی کردم&lt;br /&gt;کمی پائین تر ایستادیم تا با هم صحبت کنیم امّا سر و صدای بلندگوها که پر بود از صدای ناله و فریاد این فرصت را از ما گرفت,ساختمانی را نشان داد پیشنهاد کرد که برویم آنجا&lt;br /&gt;از درب کوچکی وارد شدیم رفتیم طبقه دوّم ساختمان آنجا چند مرد مسن جلوی در یک اتاق ایستاده بودند,به سرعت خواست وارد شود تا در را باز کرد از صدای فریاد و ناله رنگ از روی من رفت&lt;br /&gt;گفت: بیا داخل چرا ایستادی ؟&lt;br /&gt;قبلا اولتیماتوم داده بودم جائی که مراسم عزاداری باشد جای من نیست چون آنقدر غم و غصّه دارم که کافیست ,مطمئنا با دیدن این مراسم دچار افسردگی شدید میشوم&lt;br /&gt;اما گوشش بدهکار این حرفها نبود و مدام تکرار میکرد بیا داخل خبری نیست&lt;br /&gt;گفتم:همین بیرون خوبه اینجا منتظرت می مانم&lt;br /&gt;آنقدر گفت تا مردان مسنّی که آنجا ایستاده بودند به حرف آمدند&lt;br /&gt;آقا بفرمائید داخل,بیرون زشته, گناه داره&lt;br /&gt;گفتم:گناه ! گناه چیه؟&lt;br /&gt;گفت:بیرون بایستی امام حسین ناراحت میشه&lt;br /&gt;من که دیگه از آمدنم بیش از حد پشیمان شده بودم گفتم اشکال نداره بزار ناراحت بشه&lt;br /&gt;مرد با تعجب نگاه میکرد&lt;br /&gt;با اصراری که میکرد آخر مجبور شدم بروم داخل&lt;br /&gt;موقع در آوردن کفشها دوباره همون مرد آمد جلو گفت:نترس کسی کفش شما رو نمیبره&lt;br /&gt;گفتم:اگه بردن منم جبران میکنم&lt;br /&gt;داخل شدم یک اتاق تاریک با دیوارهائی که با پارچه سیاه پو شیده شده بود همراه تعدادی آدم سیاه پوش و یک دیوانه که مدام در حال ناله و فریاد بود&lt;br /&gt;وارد که شدم دختر کوچولوئی با یک تعداد کتابجه آمد جلو گفتم نمیخوام, بلد نیستم بخونم .چند نفر با تعجّب نگاه میکردند&lt;br /&gt;افرادی با ژستهای مغموم که معلوم نبود برای چی اونجا نشستن,داشتن یک سری ورد عربی را تکرار می کردن&lt;br /&gt;داخل یک اتاق نه چندان بزرگ یک باند بزرگ با آمپلی فایر گذاشته بودند و دیوانه ای مدام در حال فریاد زدن و ناله کردن بود آنچنان ناله میکرد مثل اینکه تمام خانواده اش را یکباره از دست داده باشد&lt;br /&gt;از شدّت سرو صدا سردرد گرفته بودم, شدّت صدا به قدری بود که کف اتاق می لرزید اگر جماعتی کر درون اتاق بودند صدای این دیوانه را می شنیدند (هرچند بیشتر شبیه گروهی احمق بودند)مدّتی نگذشته بود که ناگاه همه به سمت جلو نیم خیز شدند و سجده رفتند خیلی جالب بود درست در مقابلشان کنج اتاق عکسی از یک مرد ریش بلند دستاربند بود که از دیدنش یاد طالبان افتادم و از دیدن این جماعت یاد دوران بت پرستی و عهد حجر&lt;br /&gt;برای مدّتی مشخص نبود که کدام بیچاره ای را تف لعن و نفرین میکنند در دل گفتم عجب جماعت منفی&lt;br /&gt;بیست دقیقه ای گذشت که لامپها روشن شد وناله کردن تمام شد, خوشحال شدم&lt;br /&gt;پیدایش کردم گفتم بریم! گفت کجا؟ صبر کن&lt;br /&gt;متوجّه هجوم و یورش عدّه ای از سمتی به سمت دیگر شدم, بله همه چیز روشن شد&lt;br /&gt;تمام این ناله و فغانها تنها به خاطر مقداری شام بود&lt;br /&gt;از بخت خوب وقتی که اتاق روشن شد یکی از دوستانش را پیدا کرد فرصت را غنیمت شمردم و به سرعت خودم را از معرکه نجات دادم&lt;br /&gt;موقع خارج شدن باز همان مرد مسن آمد: ناراحت شدین؟ تازه شام آوردن&lt;br /&gt;در دل گفتم واقعا که از بوی جوراب داخل اتاق به جزء حالت تهوع هیچ حال دیگری به آدم دست نمیدهد&lt;br /&gt;حالا چه شام خوردنی&lt;br /&gt;یاد جمهور افلاطون افتادم قسمتی که یک ظالم پس از به دست آوردن ثروت فراوان برای گریز از عذاب وجدان از تبصره ای به نام نذر و قربانی و جدیدا خمس و زکات و غیره استفاده می کند&lt;br /&gt;سعی کردم تا خانه پیاده روی کنم اما در بین راه صدای شیپور و نقاره و دیدن جماعتی در حال خودزنی با زنجیر,مجبورم کرد تا از خیر پیاده روی بگذرم&lt;br /&gt;حادثه جالبی هنگام پیاده روی برایم رخ داد, وقتی که به یکی از میدانها رسیدم متوجّه ترافیک ماشینهای اطراف میدان شدم کمی که جلو رفتم جوانی را دیدم که اتومبیلش خاموش شده و وسط خیابان مانده, احتیاج به کمک داشت, مو-ضوع بسیار جالب اینکه هیچ کس حاضر نبود تا از اتومبیلش پیاده شده و کمکش کند&lt;br /&gt;تا من را دید خوشحال شد با دست برای کمک اشاره کرد, او نشست و من شروع کردم به هل دادن بعد از تحمّل یک فشار و اقعی بر تمامی اعضاء بدنم ماشین روشن شد, امّا باید ننگ گفت بر این مردم بی هیچ تشکّری گازش را گرفت و رفت درحالیکه خودم هم به همان مسیر میرفتم&lt;br /&gt;نمیدانم حق با چه کسی است اما این مردم شکمباره به اندازه سر سوزنی هم ارزش ندارند تنها در فرهنگ و آدابشان چیزی به جزء شکم و زیر شکم نمیشناسند آیا واقعا زیستن در این سرزمین از عقل است&lt;br /&gt;واقعا باید غم مردمی را خورد که خود عامل بدبختیشان هستند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قرار بود در مورد خود زنیهائی که در این چند روز دیدم یا در کل خودآزاری که در این ماه رواج دارد مطلبی بنویسم اما میدانم که از حوصله خواننده عزیز خارج است&lt;br /&gt;بدترین نوع خودآزاری که دیدم تصاویری بود از مردان و جوانان و حتی پسران خردسال دشنه به دست در عراق که با کاردهای بسیار بزرگ بر سرشان میکشیدند و بعضی از سرخی خونی که بر سر و رویشان پاشیده بود قابل شناسائی نبودند, این تصاویر را بارها شبکه های خبری سی ان ان و یورو نیوز به نمایش گذاشتند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دردهای این مردم را هر روز زیاد کردند تا درد خودشان را فراموش کنند, از دیدن این مردم به یاد شخصی می افتم که از شدّت درد بی هوش شده و به حال کما درآمده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شعر زیر از ایرج میرزای بزرگ است بارها این شعر را در مکانهای مختلف خواندم اما تمام آنها سانسور شده بود مظمون شعر در مورد همین مازوخیستهای مذهبی شیعه است که مدتهاست به خاطر شخصیت ناشناس عرب خودآزاری می کنند و دست از این دیوانگی بر نمیدارند&lt;br /&gt;در جامعه ای انقلاب میشود که مردمش به پیشرفت فرهنگی و اقتصادی دست یابند&lt;br /&gt;شخصی که به خودش رحم نمیکند هرگز به دیگران رحم نخواهد کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;این شعر پر است از الفاظ زشت اگر شایسته نمی بینید نخوانید&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن قحبه* چه می کشی خودت را دیگر نشود حسین زنده&lt;br /&gt;کشتند و گذشت و رفت و شد خاک خاکش علف و علف چرنده&lt;br /&gt;من هم گویم یزید بد کرد لعنت به یزید بد کننده&lt;br /&gt;امّا دگر این کتل متل چیست وین دسته خنده آورنده&lt;br /&gt;تخم چه کسی برید خواهی با این قمه های نابرنده&lt;br /&gt;آیا تو سکینه ای که گوئی سو ایستمیرم عمیم گلنده&lt;br /&gt;کو شمر و تو کیستی که گوئی گل قویما منی شمیرالنده&lt;br /&gt;تو زینب خواهر حسینی ای نرّه خر سبیل گنده&lt;br /&gt;خجلت نکشی میان مردم از این حرکات مثل جنده&lt;br /&gt;در جنگ دو سال قبل ندیدی شد چند کرور نفس رنده&lt;br /&gt;از این همه کشتگان نگردید یک مو ز زهار چرخ کنده&lt;br /&gt;در سیزده قرن پیش اگر شد هفتاد و دو سر ز تن فکنده&lt;br /&gt;امروز چرا تو می کنی ریش ای در خور صد هزار خنده&lt;br /&gt;کی کشته شود دوباره زنده با نفرین تو بر کشنده&lt;br /&gt;باور نکنی بیا ببندیم یک شرط به صرفه برنده&lt;br /&gt;صد روز دگر برو چو امروز بشکاف سر و بکوب دنده&lt;br /&gt;هی بر سر و ریش خود بزن گل هی بر تن خود بمال سنده&lt;br /&gt;هی با قمه زن به کلّه خویش کاری که تبر کند به کنده&lt;br /&gt;هی بر سر خود بزن دو دستی چون بال که می زند پرنده&lt;br /&gt;هی گو که حسین کفن ندارد هی پاره بکن قبای ژنده&lt;br /&gt;گر زنده نشد عنم به ریشت گر شد عن تو به ریش بنده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر گفته از دیوان ایرج میرزا&lt;br /&gt;باهتمام دکتر محمّد جعفر محجوب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قحبه* = گنده پیر,سرفه زده , زناکار ,فاحشه, زن بدکار&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113951443753230704?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113951443753230704/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113951443753230704&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113951443753230704'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113951443753230704'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/02/blog-post_09.html' title='مازوخیسم مذهبی'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113892101643047528</id><published>2006-02-02T14:52:00.000-08:00</published><updated>2006-02-07T09:04:43.310-08:00</updated><title type='text'>بگو به همه</title><content type='html'>آمدم تا دوباره از تو بنویسم از مرگ از سکوت از همه دردهائی که تمام وجودم را فرگرفته همانها که مرگ را برایم آرزو میکنند&lt;br /&gt;از کودکی که هر روز برای لقمه ای نان به جای نشستن پشت نیمکت مدرسه به دستفروشی میرود به گدائی به دریوزگی&lt;br /&gt;مردی که غرورش(چون شیری بی دندان) در میان مشکلات رنگ باخته و تنها برای مقداری پول گردن کج میکند,نامه اعمال پزشکیش را بدست میگیرد,از چند فرزند خردسالش میگوید,بغض را از میان ناله هایش احساس میکنم اشک در چشمانش حلقه میزند تا دل سنگ این جماعت غرق در کثافت و درد به رحم آید و روزی دیگر را به شب و شبی را به صبح برساند&lt;br /&gt;آسمان غبار آلود و پر از درد است به دردهای این جماعت آگاه,او هر روز شاهد این تصاویر دردناک است,این روزها آنقدر بر حال اینان گریسته که دیگر چشمه های اشک چشمانش خشکیده در خیال خود حس میکنم آسمان هم بغض کرده و چیزی نمانده تا اشکهایش سرازیر شود ساعتی از شب نگذشته هوا تاریک است پس از یک خستگی عمیق از کار و دیدن این مناظر تکراری که گاهی فکر میکنم به عادت تبدیل شده آهنگ رفتن  خانه سر میدهم&lt;br /&gt;این یکی را نمیدانم چه باید گفت شاید نمایشیست برای رفع خستگی بعد از کار,جوانی که در آن ساعات  شب در مقابل یک تیر چراغ برق واقع در جاده اصلی بیرون شهر چنان سر به زمین گذاشته و در حال سجده کردن است که اگر روبه شمال نبود گمان میبردم از آن مسلمانهای افراطی مجنون است در حال نماز خواندن&lt;br /&gt;بیچاره مدتی میشد که آنجا بود و کسی به او توجّهی نمیکرد ابتدا گمان کردم مرده اما هنوز زنده بود و به خاطر نرسیدن مواد به بدنش به این روز افتاده بود&lt;br /&gt;ماشین گشت پلیس بعد از تماسهای مکرّر پیدایش میشود و جوان را برای اوّلین بار در عمرش سوار آن ماشین چند میلیونی بنزمی کنند! امّا نه روی صندلی بلکه درون صندوق عقب ماشین ,به خوبی میدانم که از شدّت درد هرگز این اتومبیل سواری چند میلیونی را به یاد نمی آورد&lt;br /&gt;هر روز شاهد مرگ چنین جوانهائی در کوچه و خیابانهای این شهر هستیم (همه چشمها را بسته ایم و به زمین خیره شده ایم)شاید مهم نیست که انسانی به خاطر سیاست بازیهای عدّه ای جاه طلب جان دهد&lt;br /&gt;تنها در یک استان هر ماه درحدود 150 نفر دست به خودکشی میزنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امشب آمده بود سراغم تا دوباره خاطراتش را زنده کند و دل کوچکم را به درد آورد آخر خوب میداند که چه زود احساساتم به حال تحرّک در می آیند&lt;br /&gt;از کشتار رژیم آنقدر گفت از جوانهائی که همین نزدیکیها به خاک خفته اند و من و ما از ایشان بیخبریم از او که چگونه با شتر از بیابانها رفت تا جانش را نجات دهد&lt;br /&gt;امشب میخوام زار زار به حال خودم و خودت گریه کنم بزار تو حال خودم باشم&lt;br /&gt;دوست دارم تا صبح شعر&lt;a href="http://www.avayeazad.com/iraj_janati_ataii/zemzemehaye_30sale/61.htm" target="_blank"&gt;بگو به ایران&lt;/a&gt; از ایرج جنتی رو زمزمه کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی خواستم داستانت را باز نویسی کنم اشک امانم را برید&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113892101643047528?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113892101643047528/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113892101643047528&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113892101643047528'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113892101643047528'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/02/blog-post.html' title='بگو به همه'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113839900683793800</id><published>2006-01-27T13:50:00.000-08:00</published><updated>2006-01-29T06:25:27.036-08:00</updated><title type='text'>کمی آرامش</title><content type='html'>لحظه زیبائیست&lt;br /&gt;هوای سردو مه گرفته بامداد و تیرهای چراغ برق که هنوز در حال نورافشانی اند,سوز سرما &lt;br /&gt;را بر روی پوست صورتم حس میکنم و کرختی که بر اندامم افتاده&lt;br /&gt;آسمان ابریست,نمیخواهد بغضش را بشکند و زار زار بر زمین و زمینیان بگرید تا از هجوم &lt;br /&gt;سیل باران همه جا خیس و نمناک شود و اسباب شادی دهقانان&lt;br /&gt;شاید این هنگام همان شفق است,از خورشید خانوم که خبری نیست&lt;br /&gt;باز غم همه وجودم را فرا میگیرد,تصویری از زنان و دختران که در دل سرمای صبحگاهی گوشه&lt;br /&gt;خیابان در انتظار وانت بارهائی نشسته اند که هر روز برای بردنشان به محل کار در مزارع و باغهامی آیند&lt;br /&gt;چه بگویم که دردناک است,تنها سکوت است که در این لحظات حکمفرمائی میکند&lt;br /&gt;سوز سرما سبب شده تا جفت جفت کنار یکدیگر بنشینند و با چادرهایشان چنان روی بر گیرند که بیننده گمان میبرد اینان اسلام زده ترینها در جهانند &lt;br /&gt;تا این زمان حصار چادر را بسیار زشت میدیدم امّا دیدن این منظره کمی از بار منفی که نسبت به این موضوع داشتم کاست,این نتیجه حاصل شد در جامعه ای  که فقر اقتصادی بیداد میکند و اسباب کشیده شدن زنان به بازار سخت و زمخت کار میشود چنین حصاری ميتواند مفیدواقع شود&lt;br /&gt;امّا کمی تفکّر بد نیست که چگونه این مادران فرصتی برای محبّت و تربیت فرزندانشان پیدا&lt;br /&gt;میکنند,آیا خواهند توانست نسلی مفید تحویل جامعه دهند؟باور نمیکنم &lt;br /&gt;اگر چنین فرزندی روزگاری مرتکب قتل شد آیا باید بر اساس همان قوانین پست مذهبی بر دارش آویخت؟؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به راهم ادامه میدهم,آغاز یک روز سخت و پر مشقّت کاری,بر خلاف همه روز از شهر خارج میشویم &lt;br /&gt;تا به یکی از ارتفاعات جنگلی و روستاهای اطراف شهر برای کار برویم&lt;br /&gt;به راستی که آرامش بخش است زندگی به دور از هیاهو و سروصداهای شهری ,تنها صدائی که گوش را&lt;br /&gt;نوازش میدهد صدای پرندگان و خروسهای ده است&lt;br /&gt;هوای مه آلود و درّه ای که از وسطش رودخانه  پر آبی در جریان است ,با آبی خنک و زلال&lt;br /&gt;اینجا همه زندگیست&lt;br /&gt;تمامیه کوهها و تپّه های اطراف از چادر سپید برف پوشیده شده اند&lt;br /&gt;آنقدر شیفته شده ام که سرما را پاک از یاد برده ام و بر خلاف روزهای قبل اشتیاق بیشتری برای کار دارم &lt;br /&gt;هنگام ظهر با محبّت زن چارقد به سر روستائی غافلگیر شدیم او که برای اوّلین بار بود ما شهرنشینان غریبه را میدید با طغاری از آش داغ به سراغمان آمد تا دگربار محبّت و مهربانی روستانشینان را به ما شهرنشینان تمدّن زده اثبات کند&lt;br /&gt;شاید خوردن غذاهای پر کالری ایرانی برای برخی سخت باشد امّا نجات یافتن از آن خوراک مصنوعی و خوردن آش داغ کنار آتش در آن سرمای سوزناک بسیار دلچسب تر از این حرفها بود&lt;br /&gt;به یاد زندگی در شهر افتادم و اینکه همسایه ای از همسایه ای دیگر سالها بی خبر است در حالیکه این مردم اصلا ما را نمیشناسند&lt;br /&gt;اینهمه خلوص در رفتار بی نظیر است چه مردمان نیکو سرشتی گفتن از مهر و محبّت این مردم ساده زیست اینجا نمیگنجد&lt;br /&gt;دل کندن از آن هوای مطبوع و نغمه های زیبای پرندگان بسیار سخت بود شاید کمی کودکانه   باشدامّا زنده کردن کودک درون بسیار شیرین است&lt;br /&gt;آنجا همه زندگی بود&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113839900683793800?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113839900683793800/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113839900683793800&amp;isPopup=true' title='14 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113839900683793800'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113839900683793800'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/01/blog-post_27.html' title='کمی آرامش'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113762440301195969</id><published>2006-01-19T14:16:00.000-08:00</published><updated>2006-01-18T17:23:54.316-08:00</updated><title type='text'>شهرام مرد؟</title><content type='html'>تو عالم خودم نشسته بودم روی نیمکت کنار شوفاژ به گلدان شمعدانی کنار پنجره که روبروم بود نگاه میکردم&lt;br /&gt;منتظر یک دوست تو مطب دکتر نشسته بودم خوشبختانه دکترم هنوز نیومده بود &lt;br /&gt;دخترک منشی تمام اون مدت یا با خودکارش یه چیزایی مینوشت یا اینکه زیر چشمی زاغ من میزد&lt;br /&gt;مدت کوتاهی نگذشته بود که صدای جیغ در اتاق بلند شد صداش وحشتناک بود انگار به دلم چنگ میزد یکدفعه سکوت  داخل اتاق  شکست.گویا سالها میشد که روغنکاری نشده&lt;br /&gt;از پشت در پیرزن و پیرمردی خمیده وارد اتاق شدن. پیرزن چاق و نقلی در حالیکه کیف دستیش دور مچ دستش تلو تلو میخورد آروم آروم اومد نشست کنار من خودش رو ول کرد روی نیمکت مثل اینکه خستگی تمام عمرش با خودش آورده بود&lt;br /&gt;پیرمرد عصای قهوه ای رنگش رو به زمین میکوبید تا  خودش برسونه به میز منشی دکتر.در همین حال پیرزن نفسی از عمق وجودش کشید بعد دستش کرد توی کیف دستیش دو تا دفترچه درآورد داد به پیرمرد&lt;br /&gt;پیرمرد در حالیکه از شدت لرزش دستاش چیزی نمانده بود تا دفترچه ها از دستش پرتاب بشه دفترچه ها رو گذاشت روی میز منشی &lt;br /&gt;دخترک دفترچه ها رو گرفت کمی مکس کرد گفت:حاج آقا هر دوبا هم مریض شدین؟&lt;br /&gt;پیرمرد: چه میشه کرد دخترم پیری دیگه&lt;br /&gt;پیرزن  پرید تو حرفاشون گفت: ننه نمیدونی که همه استخونام درد میکنه دکتر گفته تپش قلب دارم یه عالم برام قرص و ضماد نسخه کرده .الهی گرفتار پیر نشی ننه .خیر ببینی دخترم&lt;br /&gt;کارش که تموم شد اومد نشست کنار پیرزن &lt;br /&gt;تلویزیون داخل اتاق روشن بود یه آقایی داشت اخبار نطق میکرد&lt;br /&gt;پیرمرد بد جوری نگاه میکرد. بعد از چند لحظه رو کرد به منشی گفت: ببخشید دخترم راست میگن شهرام مرده؟&lt;br /&gt;دخترک اینبار داشت با روز نامه ها بازی میکرد یه دفعه به خودش اومد&lt;br /&gt;شهرام؟ کدوم شهرام؟ شهرام دیگه کیه حاج آقا؟&lt;br /&gt;پیرمرد آب دهانش قورت داد &lt;br /&gt;شهرام دیگه همون رئیس جمهور اسرائیله &lt;br /&gt;دخترک سرخ شد یکدفعه مثل بمب منفجر شد رفت پشت روزنامه شروع کرد کر کر خندیدن&lt;br /&gt;من همینطوری مات مونده بودم &lt;br /&gt;در حالیکه دخترک منشی خندش تموم شده بود و داشت چشماش پاک میکرد &lt;br /&gt;پیرزن گفت: من از خدا هفتاد و چهار سال عمر گرفتم همه اینهااومدن و رفتن, شاه رفت, صدام رفت, خمینی ام اومد و رفت, شهرامم میره  چه فرقی به حال ما میکنه ما همیشه همین بودیم, تازه بدتر میشه که بهتر نمیشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت&lt;br /&gt;شخصی که به زور توانسته بود بعد یک عمر خوندن حقوق قضایی یک شغل قراردادی داخل یکی از بیدادگاههای رژیم پیدا کنه &lt;br /&gt;میگفت:صبح یکی از روزایی که نشسته بودیم پشت میز درحال رسیدگی به کارهای عقب مونده بودیم یکی از کارمندهای قدیمی و مسن با یک جعبه شیرینی وارد اتاق شد &lt;br /&gt;تعجب کردم پرسیدم فلانی چی شده؟خبریه؟حتما بازنشسته شدی؟یا کسی ازدواجی ....راست بگو چه خبره؟&lt;br /&gt;گفت مگه خبر نداری نمیدونی که آریل شارون رفته تو کما&lt;br /&gt;آه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!واقعا که&lt;br /&gt;اینجا چه خبره,این مردم از کجا اومدن&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113762440301195969?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113762440301195969/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113762440301195969&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113762440301195969'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113762440301195969'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/01/blog-post_19.html' title='شهرام مرد؟'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113701986322230358</id><published>2006-01-12T14:20:00.000-08:00</published><updated>2006-01-11T14:51:03.236-08:00</updated><title type='text'>درک آن معنا</title><content type='html'>قرار نبود این متن را اینجا بگذارم ,اما عذاب وجدان رهایم نکرد و حس کردم این همان درد مشترک است, میدانم که مدتیست از مسیر اصلی یعنی همان نیشتر زدن بر زخمهای اجتماعی دور شده ام و نمک پاشیدن روی زخمها را از یاد برده ام,اما واجب است این سیاه مشق را اینجا بیاورم,اگر موجب ممد حیات نشوداسباب ممد ممات را فراهم خواهد کرد&lt;br /&gt;خوب به زندگی خیره شو با خودت کمی تامل کن, بیاندیش چند سال و اندی از عمرت میگذرد تا به حال چه کارهایی انجام داده ای پس از ان چه خواهی کرد؟ آیا غیر از این است که تنها در مسیر گذشتگان گام برداشته ای, یعنی خلاصه کردن زندگی بر اساس سه اصل خوردن خوابیدن و تولید مثل یعنی تکرار تکرارها, شما به دنیا می آیید بزرگ میشوید ازدواج میکنید کارو تلاش میکنید برای زندگی مادی بهتر و در نهایت باقی گذاردن نسلی از خود و مرگ.آیا غیر از این به جزء استثناءهای بسیار قلیل سراغ دارید؟گمان نکنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب که فکر میکنم, نمیدانم در جمع انسانها با حیوانات چه فرقی دارند, یک گاو را در نظر بگیرید او هم میخورد میخوابدو تولید مثل میکند و جانداریست پر از منافع مادی گوناگون برای بشر در حالیکه انسانها بیش از منفعت تولید ضررو زیان میکنند و اگر هر کس شرایطش را داشته باشد به راحتی دست به جنایت میزند و ظاهر یک شخص عادل را نیز به خود میگیرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دومین مهمی که ذهنم را مشغول کرده این شخصیتهای متزلزلیست که هر روز در حال افزایش است اینکه چرا انسان هیچوقت اغناء نمیشود همه ما دارای خواسته های متفاوتی هستیم و تمامیه تلاشمان را برای رسیدن به آن خواسته ها میکنیم .اما اینجااز همه مهمتر این نکته است که پس از دست یافتن به آن هدف پس از مدتی خوشی و شادمانی زود گذر نسبت به آن بی رغبت &lt;br /&gt;میشویم.فرض کنید شما برای دست یافتن به یک کتاب چه کار ها انجام میدهید  یا هر خواسته دیگری, خوب که به آرشیو خودم نگاه میکنم میبینم پر شده از کتابها و مجلاتی که تنها چندین صفحه اول آنها را خوانده ام و حالا در حال خاک خوردن میباشند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا میفهمی چرا گفتم کاش عشقباز میبودیم, گفتم تا به خاطر بسپاریم که مانند یک گاو زندگی نکنیم یا خواسته هایمان را درست بفهمیم و خواسته های زود گذر نداشته باشیم و همواره خوشیهایمان را پس از رسیدن به یک هدف حفظ کنیم چه بسیار جوانهایی که به دانشگاه رفته اند اما دیگر آن حس و حال اولیه را ندارند, فکر میکنید بار علمی این دانش آموختگان چقدر باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گمان میکنم بر همین اساس است که بسیاری از ازدواجهایی که با آنهمه شور و شوق آغاز میشود سرانجام به راهروهای دادگاه های خانواده کشیده شده و منجر به طلاق میشوند,و وای بر کودکی که حاصل این زندگی باشد, مطمئنا لطمات روحی بزرگی را متحمل میشود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتم تا گمان نکنید منظور از عشقباز همان شبهای ارضاء جنسیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای درک بهتر موضوع سری به &lt;li&gt;&lt;a href="http://www.dreamlandblog.com/2006/01/08/" target="_blank"&gt;اینجا&lt;/a&gt;بزنید&lt;br /&gt;و ببینید جزء کدام دسته اید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت&lt;br /&gt;نمیدانم چرا فراموش کردم اصلا برای چی آمده بودم اینجا,از یاد برده ام که آمدنم تنها برای فریاد زدن دردها از دل کلکیست که هر شب سکوت  را میشکند تا و جدانها را بیدار کند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113701986322230358?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113701986322230358/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113701986322230358&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113701986322230358'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113701986322230358'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/01/blog-post_113701986322230358.html' title='درک آن معنا'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113633433896079685</id><published>2006-01-03T16:16:00.001-08:00</published><updated>2006-01-05T03:17:52.513-08:00</updated><title type='text'>عشقباز</title><content type='html'>امشب با تمام خستگی باقی مانده از مشغله روزانه در حالیکه چشمانم به اختیارم نیست.خاطرات کهنه  دوران کودکی در ذهن مخشوشم زنده شد&lt;br /&gt;یاد محله ای افتادم که سالها پیش آنجا زندگی میکردیم , محله ای پر از بچه های قد و نیم قد,از هر سن و سالی چهار پنج تا بچه بود, همه باهم به مدرسه میرفتند و باز میگشتند&lt;br /&gt;تعداد بچه ها از سال پنجاه و پنج زیادتر شده بود از آن سال به بعد تعداد پسران و دختران محل سیر صعودی پیدا کرده بود  بیشتر ازهمه تعداد بچه هایی بود که از سال شصت به بعد به متولد شده بودند گویی تمامی پدران و مادران به یکباره تصمیم گرفته بودند تا به فرمان امام دستار بندشان عمل کنند و به عملیات ضربتی زاد و ولد کمک کنند&lt;br /&gt;همیشه اون محله پر از هیاهوی بچه ها بود ,هر روز نمایش جنگ و دعوا انگار که فیلمهای هالیوودی در دوران تلخ ممنوعه یا غرب ممنوع گامی در میان جوانان و بچه های این محل گذاشته بودند تا فیلمنا مه های زنده اکشن توی این محل اجرا بشه&lt;br /&gt;به قول یکی از پیرمردای محله مثل سگ و گربه با هم درگیر میشدند تا همدیگر را خونین مالین کنند&lt;br /&gt;خوب به یاد دارم توی یکی از همون روزها دو تا از جوونهای محل با هم گلاویز شده بودند و هی خط و نشان میکشیدند, در این بین مرد بالغی بسان جوانهای قدیمی با آن سبیلهای آنچنانی در حال جدا کردن اونها از هم بود که همان سبب شده بود بیشتر به سمت  یکدیگر حمله کنند و هی ژست بگیرند&lt;br /&gt;مرد یکی را محکم گرفته بود و مدام میگفت : من میشناسمش اونم عشقبازه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین حرفهای مرد برام یه سئوال بزرگ شد.عشقباز یعنی چی؟&lt;br /&gt;کمی جلوتر رفتم از یکی از بزرگترها که اونجا ایستاده بود سئوال کردم&lt;br /&gt;عشقباز یعنی چی؟&lt;br /&gt;باسه چی دعوا میکنن؟ برا ناموسه؟&lt;br /&gt;در حالیکه می خندید گفت : ناموس؟ دعوا به خاطر کبوتره&lt;br /&gt;اینا همشون کفتربازن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تازه یه کم دوزاریم افتاد که عشقباز یعنی چی &lt;br /&gt;به واقع که عشقباز بودند نمیدانید به خاطر کبوتر چه ها که نمیکردند&lt;br /&gt;ناهار خورده یا نخورده وقتی از سر کار می آمدند بالای بامها در حال عشقبازی بودند&lt;br /&gt;از این خاطره به یاد فیلم  گوست داگ  افتادم و بیشتر از آن به یاد آن حکایت تذکرةالاولیاء از ابوسعید&lt;br /&gt;آنجا که از پاک بازی و راست بازی امیر مقامران سخن به میان می آید&lt;br /&gt;کاش میتوانستیم عشقباز باشیم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق &lt;br /&gt;روال عادی زندگی را برهم مزن&lt;br /&gt;دست شستن از روزمرگی ها در اختیار توست&lt;br /&gt;ذهن یعنی گذشته, گذشته مرده &lt;br /&gt;آدم باید جایی این را بشکند و بیرون از آن بجهد &lt;br /&gt;ذهن زندان است, بردگی ست&lt;br /&gt;خود را از آن آزاد کن&lt;br /&gt;و وقت آن رسیده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته که میدانم هنوز به طور روشن از آن آگاه نیستی&lt;br /&gt;اما بیخبر هم نیستی&lt;br /&gt;شجاعت خود را جمع کن و خود را به ناشناخته ها پرتاب کن&lt;br /&gt;تنها یک گام کافی است&lt;br /&gt;زیرا گام بعدی خود به خود برداشته میشود&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;اما به فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن ادامه نده&lt;br /&gt;فکر کردن وعده میدهد که تورا به جایی ببرد&lt;br /&gt;اما این وعده همواره وعده می ماند&lt;br /&gt;زیرا فکر کردن تا جایی که به زندگی مربوط است&lt;br /&gt;پدیده ای ست ناتوان &lt;br /&gt;پس لطف کن و وجودی باش &lt;br /&gt;تردید نکن &lt;br /&gt;چیزی نداری که از دست بدهی &lt;br /&gt;زیرا چیزی نداری&lt;br /&gt;این را بفهم و هیچ چیز و هیچ کس باش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگرفته از کتاب یک فنجان چای &lt;br /&gt;آشو&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113633433896079685?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113633433896079685/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113633433896079685&amp;isPopup=true' title='20 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113633433896079685'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113633433896079685'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2006/01/blog-post_03.html' title='عشقباز'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>20</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113596512923084758</id><published>2005-12-30T09:47:00.000-08:00</published><updated>2005-12-30T10:19:38.010-08:00</updated><title type='text'>ایستگاه آخر &amp; ته خط</title><content type='html'>خط سفید, سیاه, قرمز, آبی, سبز, بنفش.........همینطور خط روی خط&lt;br /&gt;این خطوط چیه؟خط زندگی کجاست؟کجاست خطی که من فکر میکنم رسیدم به آخرش؟&lt;br /&gt;انگار یکی هی تو گوشم زمزمه میکنه پیاده شو رسیدیم ته خط&lt;br /&gt;راستی ته خط کجاست؟&lt;br /&gt;آخر بدشانسی آخر ناامیدی ته بدبختی و فلاکت آخر تنهایی و بی کسی .....واقعا آخر این خط کجاست؟&lt;br /&gt;شاید همون سیم آخره که من زدم بهش&lt;br /&gt;فکر کنم دیگه رسیدم به همونجا .یاد اونروزی افتادم که از خستگی تو اتوبوس واحد خوابم برد و اتوبوس رسید ته خط اما من هنوز تو خواب بودم چه قدر کیف داشت خواب بعد از اونهمه خستگی اصلا حاضر نبودم دیگه از خواب بیدار بشم&lt;br /&gt;یه دفعه متوجه شدم یه نفر داره من تکان میده فکر کردم مادرمه صبح شده میخواد از خواب بیدارم کنه &lt;br /&gt;یه نفر هی میگفت سرکار بلند شو رسیدیم ته خط ایستگاه آخره&lt;br /&gt;یه خانوم جوون بالای سرم ایستاده بود باز صدا زد&lt;br /&gt;با تعجب بلند شدم دیدم رسیدم ایستگاه آخر.......این موضوع برا خیلی وقت پیشه&lt;br /&gt;اما امروز رسیدم به ایستگاه آخره زندگی ...اینجاه ته خط همون خاطره در حال تکرار شدنه&lt;br /&gt;سکه دورو داره اما زندگیه من یک رو بیشتر نداره همش با تلخی پیوند خورده &lt;br /&gt;ایهنمه امید کجا بگم ؟&lt;br /&gt;به خودم فکر کنم به مشکلات خودم برسم به اونا فکرکنم به اونایی که دیگه حتی به خاطرشون از خونه ام حتی خارج نمیشم دیگه دل دیدنتون رو ندارم چه کنم که تو سرما قدم به قدم نشستین اما من به تار مویی بندم و هیچ کاری از دستم بر نمیاد&lt;br /&gt;این یه کوله بار نیست از یک کشتی هم بزرگتره یک عالم غم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داشتم این متن رو مینوشتم که یکدفعه یه دوست خیلی قدیمی زنگ زد بعد از کلی چرت و پرت گفتن من که میدونستم سلام گرگ بی طمع نیست و من همیشه همونیم که باید یکه تاز باشم وتنها &lt;br /&gt;یه دفعه گفت آقا کانالام رفته..........&amp;اه کدوم کانال ؟&lt;br /&gt;مولتی ویژن و........خوب بیا برام درست کن, بعد از کلی چاخان میدونستم چی میخواد &lt;br /&gt;آدمی که هر روز به من و حرکاتم انتقاد میکرد یه دفعه زبونش برگشته بود حالا من شده بودم بهتر از گل&lt;br /&gt;رفتم اونجا دیدم اقا شبکه اسپایسشو خراب کرد ه  &lt;br /&gt;خندم گرفت خوب بابا چقدر سکس نگاه میکنی؟&lt;br /&gt;بعد از درست کردنش اومدم این ناامید مشق رو کامل کردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سالها فکر من اینست و همه شب سخنم &lt;br /&gt;که چرا غافل از احوال دل خویشتنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت&lt;br /&gt;چه چیزی تورو بیش از همه خوشحال میکنه؟&lt;br /&gt;آخرین باری که خندیدی کی بود؟&lt;br /&gt;آخرین باری که گریه کردی کی بود؟&lt;br /&gt;آخرین باری که از ته دل تونستی به یه نفر بگی دوست دارم کی بود؟&lt;br /&gt;آخرین بار که خشمگین شدی را بگو؟&lt;br /&gt;هدف برای زندگی تو چه بوده و هست؟&lt;br /&gt;بزرگترین آرزویی که از ته دل داری و همیشه داری بهش فکرمیکنی چیه؟&lt;br /&gt;آخرین باری که یه ژاپنی مو فرفری دیدی کی بود؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113596512923084758?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113596512923084758/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113596512923084758&amp;isPopup=true' title='22 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113596512923084758'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113596512923084758'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2005/12/blog-post_30.html' title='ایستگاه آخر &amp; ته خط'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>22</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113567170881834721</id><published>2005-12-27T00:20:00.000-08:00</published><updated>2005-12-27T04:02:35.373-08:00</updated><title type='text'>درآمدی بر مرد سالاری علمی</title><content type='html'>تو عالم مردی و مردسالاری و غیرت وناموس پرستی و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه &lt;br /&gt;یه دفعه یه کشفیاتی تو این مخی که نداریم جرقه زد و اولین دلیل علمی برتری اقایون به خانوما رو کشف کردیم &lt;br /&gt;به خاطر کشف این موضوع که هنوز سالهاست خیلی از دانشمندان متوجش نشدن قرار به این حقیر از طرف تمامی انجمنهای مذهبی و دیکتاتور مردسالار جایزه بدن&lt;br /&gt;بعد از اون قرار شد جایزه حقوق بشر رو تقدیم حقیر کنن .حتی نوبل سال آینده از همین حالا به نام حقیر شده &lt;br /&gt;وقرار شده یه جایزه بزرگ از دست دولتمردان جنگ طلب دیکتاتوریسم بگیرم &lt;br /&gt;اما مسئله ای که کشف شد&lt;br /&gt;مدتها بود که اشتها آقایون تو مسایل جنسی برام یه مسئله شده بود و هی به خودم فشار میاوردم تا از موضوع سر در بیارم تو همین گیر و دار رسیدم به  مسئله ژنتیک و کروموزومها ی مرد و زن &lt;br /&gt;از مقایسه کروموزومها به یه نتیجه بزرگ رسیدم &lt;br /&gt;از اونجایی که برای تعیین جنسیت زن به 2 کروموزوم ایکس احتیاجه و برای مردان به یک کروموزوم ایگرگ یا وای &lt;br /&gt;x.y&lt;br /&gt;نتیجه این شد که یک کروموزوم مردانگی برابر است با دو کروموزوم زنانگی . از این مسیله معادله بدون عدالت زیر حاصل شد &lt;br /&gt;Y=2x&lt;br /&gt;پس طبق معادله فوق مردان بر زنان برتری دارن و جوامع فیمینیستی باید برن خونه داری وغیره&lt;br /&gt;با کشف این موضوع و افزایش قدرت جوامع مرد سالار, آامریکا مصمم تر شده تا هرچه زودتر به ایران حمله کنه و از حقوق زنان ایرانی دفاع کنه و دموکراسی همراه با بمب رو بفرسته به آشپزخونه ها &lt;br /&gt;مثل همون دموکراسی که برای زنان افغان و عراقی آورد!قانونی که هنوز بر اساس مذهب است و دین در آن دخیل چه قوانین زن سالارانه ای برقرار میکند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت &lt;br /&gt;برای تعیین جنسیت نر در انسان کروموزوم ایگرگ نیازمند کروموزوم ایکس است.در نتیجه معادله فوق ناقصه نتیجه اینکه همواره مردان بدون زنان فانی اند&lt;br /&gt;y.x=x.x&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113567170881834721?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113567170881834721/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113567170881834721&amp;isPopup=true' title='14 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113567170881834721'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113567170881834721'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2005/12/blog-post_27.html' title='درآمدی بر مرد سالاری علمی'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113519937792340527</id><published>2005-12-21T13:02:00.000-08:00</published><updated>2005-12-22T02:36:11.510-08:00</updated><title type='text'>شبی برای همه</title><content type='html'>تیک تاک عقربه های ساعت مثل پتک آهنگری تو مخش صدا میکنه,بی حوصله شده ,دلشوره داره &lt;br /&gt;مدتیه که رفته تو فکر ,اصلا حواسش نیست اطرافش چه خبره ,از قابلمه روی گازم یادش رفته&lt;br /&gt;تلویزیون روشنه فقط تصویر یه اقایی که داره همینطور پشت سر هم صحبت میکنه جلوشه  اما &lt;br /&gt;متوجه صحبتاش نیست&lt;br /&gt;بچه ها جلوی تلویزیون نشستن مشقاشونو مینویسن یک کلمه مینویسن دوباره به حرفای مجری &lt;br /&gt;تلویزیون گوش میکنند بد جوری خیره شدن.تند تند داره صحبت میکنه . &lt;br /&gt;به ساعت نگاه میکنه از ده گذشته . متوجه بچه هاش میشه مشقاشونو ول کردن دارن تلویزیون نگاه &lt;br /&gt;میکنن متوجه نگاه بچه هاش شده دختر کوچولوش همینطور که دستش زیر چونشه بر میگرده عقب  احساس میکنه مادرش این دفعه مثل دفعه های قبل نگاه نمیکنه &lt;br /&gt;بدو بدو می پره تو بغلش &lt;br /&gt;مامان جون امشب ما هم شیرینی اجیل میخوریم دیگه . ببین اون اقاهه چی میگه ,امشب شب یلدا&lt;br /&gt;میگه همه امشب هندوونه میخورن با اجیل , شیرینی &lt;br /&gt;بابای مرضیه ام کلی شرینی اجیل خریده بود با یه هندوونه بزرگ&lt;br /&gt;در حالیکه چشماش داشت برق برق میزد اشک تو چشماش حلقه زد , سریع سر دختر کوچولوش  گذاشت رو سینش شروع کرد به چنگ زدن و نوازش موهاش &lt;br /&gt;.الان بابات میاد دختر گلم , همه چی با خودش میاره&lt;br /&gt;پسر ریزه میزشم ذوق میکنه می پره توبغلش  دستشو حلقه میکنه دور گردنش پیشونیشو میبوسه .دوباره فکر و خیال میاد سراغش &lt;br /&gt; تو فکرو خیالای خودش بود که یه دفعه متوجه صدای در میشه &lt;br /&gt;بچه ها بلند شین باباتون اومد .سریع  با گو شه چارقدش اشکاشو پاک میکنه میره به طرف در&lt;br /&gt; بچه ها با ذوق تو اتاق نشستن !اما وقتی در باز شد یه دفعه خشکشون زد&lt;br /&gt;رفت یه گوشه اتاق نشست پشتش زد به دیوار چشماش بست بعد یه سیگار در اورد گذاشت گوشه لبش روشن کرد ,اولین کام که گرفت داد زد, فاطی یه چایی بیار مردم از خستگی  اونجا اگه بمیری هیچ کس یه استکان چایی نمیده دستت&lt;br /&gt;سریع یه چایی گذاشت رو سینی اومد گذاشت جلوش .رفت کنارش نشست &lt;br /&gt;آروم در گوشش گفت :امشب شب یلدا بود شام درست درمون که نداریم حداقل یه کم شیرینی اجیل برا&lt;br /&gt;بچه ها میگرفتی خوشحالشون میکردی&lt;br /&gt;از کوره در رفت بلند داد زد چار روز دیگه پوله اجاره خونه رو از کجا بیارم زن ؟&lt;br /&gt;هزارتا بدبختی دارم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به کجا چنین شتابان گون از نسیم پرسید &lt;br /&gt;دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری زغبار این بیابان &lt;br /&gt;همه ارزویم اما چه کنم که بسته پایم &lt;br /&gt;به کجا چنین شتابان؟ &lt;br /&gt;به هر ان کجا که باشد به جز این سرا سرایم&lt;br /&gt;سفرت به خیر اما تو دوستی خدا را &lt;br /&gt;چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی &lt;br /&gt;به شکوفه ها, به باران برسان سلام مارا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113519937792340527?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113519937792340527/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113519937792340527&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113519937792340527'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113519937792340527'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2005/12/blog-post_21.html' title='شبی برای همه'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113468605440821139</id><published>2005-12-15T14:28:00.000-08:00</published><updated>2005-12-15T16:26:18.216-08:00</updated><title type='text'>سهمش از زندگی</title><content type='html'>بلند شو دیگه.چقدر میخوابی؟اهه خسته نشدی از خواب؟&lt;br /&gt;پاشو برو بیرون دنبال کار&lt;br /&gt;مردبزرگ:بلند شو پسرهر روز که نمیشه ساعت یازده بیدار بشی؟&lt;br /&gt;مهربان: برو یه کاری پیدا کن.امشب شام خبری نیست ها؟بابات امروز بیکار شده .اصلی خانمم دیگه بهم نسیه نمیده میگه چوب خطت پره &lt;br /&gt;او بلندمیشود کمی چشمهایش را میمالد هنوز خواب آلود است. بلند بلند داد میزند برم بیرون پیش کی بگم کار میخوام؟کدوم گوری برم؟&lt;br /&gt;پس امشب شام بی شام .من فقط تونستم ناهارتون درست کنم .اگه شام میخوای حرکت کن.یالا&lt;br /&gt;دیگه حتی پول نونم ندارم .باید نون بیات چند روز پیش بخورین.یا از همسایه غرض کنیم &lt;br /&gt;بابات امروز حالش خوب نیست نمیتونه کار کنه باید بره دکتر از کجا بیارم خرج دوا درمونش کنم&lt;br /&gt;او:مادر من  شما بگو چکار کنم ؟خودت که میدونی هر جا که میری یه جاش میلنگه یا پارتی یا پولش کمه یا اندازه ده نفر میخوان ازت کار بکشن .تا حالا چند بار پولمو درست دادن؟&lt;br /&gt;مرد بزرگ:ای به گور پدر این مملکت, پدرسوخته های بی همه چیز چه اوضاعی درست کردن هیچ قانونی نداره از جنگل بدتره, ای به گور بابای همتون.پسر برو سر همون کار قبلیت &lt;br /&gt;او :باشه......... رفتم &lt;br /&gt;بدون صبحانه مثل هر روز به امید کار ازخانه زد بیرون .بین راه هی قر قر میکرد :هی میگه شام, اخه کدوم شام مگه شبای قبل چی خوردیم.....اه تف به این زندگی,آخرش خودمو میکشم....,یاد باباش افتاد که دفعه قبل در جوابش گفته بود به درک یه نونخور کمتر&lt;br /&gt;مرد بزرگ:زن چایی بیار&lt;br /&gt;مهربان:تو هم یا چایی میخوری یا سیگار میکشی .از کجابیارم هرچی قند و کبریت بود تموم کردی .هر جای دفتر اصلی خانمو باز میکنی اسم نحست هست&lt;br /&gt;________________________________________________________________--&lt;br /&gt;فکر میکنی نمیدونم چه هزینه هایی برای خودت میکنی اونوقت هی میای ژست میگیری که مدافع حقوق بشری و مخالف تبعیض و فقر &lt;br /&gt;یه نگاهی به خودت بکن ببین اول کجایی .با شمام شمایی که همش داری به رخ این و اون میکشی بعد خوب شعار میدی تو که از این دیکتاتورا بدتری بس کنین دیگه &lt;br /&gt;همه فکرت و جمع کنی فقط میخوای یه مدل به ماشین یاگوشی موبایلت اضافه کنی .با اون هزینه تحصیلی حضرتعالی دنیای یه بدبخت زیرو رو میشه باور نداری  نه؟ حتما چشمات نمیبینه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113468605440821139?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113468605440821139/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113468605440821139&amp;isPopup=true' title='28 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113468605440821139'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113468605440821139'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2005/12/blog-post_15.html' title='سهمش از زندگی'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>28</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113433884188387088</id><published>2005-12-11T13:51:00.000-08:00</published><updated>2005-12-15T15:54:29.086-08:00</updated><title type='text'>گربه من</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6479/1801/1600/pooz_chat.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://photos1.blogger.com/blogger/6479/1801/200/pooz_chat.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;همین چند روز پیش وقتی رفتم تو حیاط یکدفعه چشمم افتاد بهش .بعد از یک ماه غیبت دوباره پیداش شده بود تا من و دید سریع دوید اومد روی پله ها ایستاد دمش رو جمع کرد کنارش بعد مثل همیشه سرش فرو کرد تو تنش تا یک کمی پف کنه.بچه گربه سفید و خال خالی من هروقت که خودش رو اینطوری میکنه میخواد ناز کنه حتما گرسنشه.یه ضرب المثلی میگه گربه برای رضای خدا موش نمیگیره .تا گرسنش نشه از این اداها در نمیاره&lt;br /&gt;رفتم براش یه مقدار شیر اوردم اما برعکس همیشه انگار گرسنش نبود اصلا لب به شیر نزد&lt;br /&gt;نمیدونم ولی مثل اینکه چشای خوشکلش پر از غم بود خیلی افسرده به نظر می اومد. شاید دیگه بزرگ شده عاشق شده (نه بابا بازم چرت میگفتم).نمیدونم چش شده بود مثل همیشه وقتی براش شیر یا یه چیز دیگه میاوردم میو میو نمیکرد. گفتم دیگه حتما مثل خودم شده یه کوله بارپر از غمه هرچی بدبختی اومده خورده تو سرش.نمیدونم شاید مثل من یادش رفته اصلا برای چی زندگی میکنه یا گاهی فکر میکنه هدفش خدمته به انسان برا من که خدمتی نیست برای او شاید مثلا همین&lt;br /&gt;گرفتن موشا یا گشتن تو زباله ها و کمک به حضرات شهرداری به حل مشکل دفع زباله&lt;br /&gt;شایدم به خاطر بسته بندی سفت و محکم زباله ها و افزایش تعداد گربه ها بازار کاری خراب شده اونوقت عین خودم دچار معضل بیکاری شده بودحیوونی دیگه موشا زرنگ شدن یا اونقدر وسایل کشتار جمعی ادمیزاد ساخته که دیگه موشی باقی نمونده &lt;br /&gt;حداقل تو بعضی محله های بالای شهر)&lt;br /&gt;میدونم یه ذره وجدان داره که با خیلی از ادما فرق داشته باشه تا یه وقت نره جون گنجشکای قشنگ و بگیره&lt;br /&gt;باز ایستاده بود بروبر و من نگاه میکرد .کاش میتونست حرف بزنه بگه نه من که زنده ام مثل تو نمردم من اسیر هوسبازی تو شدم یادته اونروزی که من اوردی پیش خودت همون روز همه چیزم از من گرفتی دیگه عادت کردم به خوردن و خوابیدن یادم رفت باید پلنگ میشدم اما حالا شدم ملوس &lt;br /&gt;فکر کردم که خودم جواب بدم گفتم حتما تو هم اسیر زندگیه ماشینی شدی همه زندگیت شده پول یا اینکه فکر کردی که باید  رفت دانشگاه پرفسور بی مغز شد ....فهمیدم حتما قصه موش و گربه عبید خوندی دیگه دلت نمیخواد هیچ خونی بریزی حتی خون یه موش موذی دیگه حتمااحساساتت زده بالا شدی ازادیخواه صلح طلب و.......دیگه سازمان ملل بدون ملل&lt;br /&gt;تو همین خیالات بودم که یه دفعه متوجه شدم سرش و انداخته داره میره اونم طاقت شنیدن درد و&lt;br /&gt;دلای من نداشت از اونهمه اسمون ریسمون بافی من خسته شده بود داشت میرفت که متوجه موضوعی شدم .علت اون همه غم معلوم شد, اره زخم زمانه, ظلم و نامردی روزگار کمر حیوون شکسته بود برای همین بعد از اونهمه مدت برگشته بود اماغمگین و افسرده .نمیدونم کدوم بی رحمی زده بود پشته حیوون زخمی کرده بود به اندازه یه سکه مفقودالاثر پنج تومنی .خیلی ناراحت شده بودم .دلم براش میسوخت .چقدر چرندیات براش گفته بودم هیچ فکر نکردم برا چی غمگینه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی که داشت میرفت پیش خودم گفتم دیدی مثل خودمی روزگار نامرد به تو هم رحم نمیکنه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113433884188387088?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113433884188387088/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113433884188387088&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113433884188387088'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113433884188387088'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2005/12/blog-post_11.html' title='گربه من'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113398371708594314</id><published>2005-12-07T11:17:00.002-08:00</published><updated>2005-12-12T07:30:00.513-08:00</updated><title type='text'>پوچ اما واقعی</title><content type='html'>همیشه سایه شومت همرامه فکر نمیکنی دیگه ازت خسته شدم دیگه باید از من فاصله بگیری&lt;br /&gt;برا چی دست از سرم بر نمیداری بسه دیگه چقدر باید تحملت کنم همیشه نوبت من که با تو باشم &lt;br /&gt;اخه از این بدتر دیگه چی میخوای میبینی دیگه حتی سردمم نمیشه اونقدر من گرفتار و مشغول &lt;br /&gt;خودم کردی که تو سرمای زمستون وقتی همه چارتا چارتا لباس میپوشن من با یه پیرهن اومدم بیرون فکر میکنم مردم نازک نارنجی شدن, خیلی احمقانست نه؟&lt;br /&gt;میبینی چقدر گرفتار شدم انگار فراموشی گرفتم یادم نمیاد اصلا من کی هستم و الان کجای این &lt;br /&gt;دنیا نشستم گمان کنم دارم تایپ میکنم یا نه دارم با خودکار باز خزعبلات می نویسم هی برگای سفیددفتر زندگی رو سیاه میکنم .شنیدم تو جمجمه ادم مغز قرار داره اما مال من پکیده مثل یه انار خشک شده&lt;br /&gt;یادت از صبح تا شب نخوابیدم دنبال اون میگشتم میخواستم از دستت راحت بشم اما باز تو اومدی, همیشه رو این سینه سنگینی تو رو حس می کنم همه چیز برام سیاه شده اما گاهی یه دوستی باخودش زمزمه میکنه مشکی رنگ نمیدونم چیه یادم رفت گفتم که تهی مغز شدم همه چیز از هاردم پاک شده مثل یه سیستم ویروسی شدم همش هنگ میکنم &lt;br /&gt;بهم میگه تازه اول جوونیته شاد باش یه کم فعالیت کن نمیدونه به اندازه یه هشتاد ساله فعال بودم اونقدر فکر کردم تا جسمم خستگی چند سال دیگه رو داره همین الان احساس میکنه خودت که میدونی فعالیت جسمیم کمتراز این نیست .هر جا میرم بوی تو میاد چرا نمیخوای از اینجا بری &lt;br /&gt;مثل اینکه من باید برم .اما نه! این دفعه دیگه نوبته من که تو رو بندازم بیرون صبر نمیکنم از اینجا برو بگذار خورشید از لابلای شاخه های درختای حیات به من بتابه تا زندگی رو از نو شروع کنم جان دوباره بگیرم و به صدای خوب گنجشکهای تو ی حیاط گوش کنم این همون سرود زندگیه که جای شعارهای پوچ و خالی تو رو میگیره &lt;br /&gt;افسوس که همه اینها خیالی بیش نبود باز روز از نو شروع شد ومن سرگردان مانده ام که چه کار کنم این همه برابری را کجا بگویم که  به زندانم نیافکنند و یا شکنجه نشوم و صبحگاهی از طناب زمختی اویزان نشومببین با من چه کرده اند چه بر سرم اوردند انقدر اطرافم را پر از درد و غصه کردند که دردها خودم را از یاد بردم حتی دیگر نمیدانم به چه چیزی میگویند شادی و سرور.هر جا که پا میگذاری تنها بوی نفرت و کینه فضا را الوده کرده .میزان الودگیه هوا صد در صد&lt;br /&gt;دیدن پسرک برایم عجیب نبود هیچ تازگی نداشت او به جای اینکه با دوستانش مشغول بازی و یا درس خواندن باشد امده درون جماعت گرگ صفت بزرگسالان .اینجا همه مانند یک تانک جنگی عمل میکنند هر کس که سر راهشان قرار بگیره له و لورده میشه, یادت به زشتی و کثافت  ای زندگی من نیز به امید روزهای بهتر این دوران نکبت را گذراندم اما هرگز ان روی سکه هویدا نشد گو اینکه هویدا سالها پیش به جوخه اعدام سپرده شد&lt;br /&gt;امروز شانزده اذر روز دانشجو بود روز لغو اپارتاید جنسی روز برابری و تساوی&lt;br /&gt; &lt;li&gt;&lt;a href="http://www.azadizan.selfip.com/farsi/archive/2005/11/1130_2_apartayd.htm" target="_blank"&gt;شانزده اذر روز لغو اپارتاید جنسی و  برابری و تساوی &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;ما همیشه خوب شعار میدیم و به بدترین شکل عمل میکنیم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113398371708594314?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113398371708594314/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113398371708594314&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113398371708594314'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113398371708594314'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2005/12/blog-post_07.html' title='پوچ اما واقعی'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113372834135002756</id><published>2005-12-04T12:28:00.000-08:00</published><updated>2005-12-06T17:03:37.923-08:00</updated><title type='text'>توطیه ورود یک سگ به حرم اقا رضا 2</title><content type='html'>&lt;li&gt;&lt;a href="http://baztab.com/news/31033.php" target="_blank"&gt;ورود سگ به حرم امام رضا، توطئه بود&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;من که عرض کردم حتما دسیسه ای در کار انان که عاقل بودند فهمیدند و توی نادان از صبح تا به شب از چنین و چنانش گفتی انقدر اب و تابش دادی که گویی تو و هم کیشانت خوشبخت ترین هستید که جانوری به یک مرکز مرده پرستی رفته و گفتند گریه کرده ما که گفتیم اما تو نمیخواستی بفهمی خودت را عقل کل میدانستی &lt;br /&gt;اخر من نمیدانم ورود یک سگ به محل چپاول مردم ساده لوح چه دلیلی میشود برای  اعدام و سنگسار و هزاران جنایت اسلامی دیگر واقعا در قرن بیست و یکم جای تعجب دارد .فرق شما بااون مرد قبیله نشین تو افریقا چیه که هنوز لباس نمیدونه چیه. با این چیزا میخواستی بگی ادمی &lt;br /&gt;ولی من بهت میگم خیلی بدبختی میخواستی با این حربه به همه زور بگی به زنت به بچت به زنت بگی تو خفه شو حضرت علی گفته زن کم عقله یا ناقص العقله یا با هزارتا قانون عقب مونده اسلامی بازم هی راه بری دستور بدی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113372834135002756?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113372834135002756/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113372834135002756&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113372834135002756'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113372834135002756'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2005/12/2.html' title='توطیه ورود یک سگ به حرم اقا رضا 2'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113345724164646381</id><published>2005-12-01T09:09:00.000-08:00</published><updated>2005-12-04T00:25:25.670-08:00</updated><title type='text'>خود ارضایی</title><content type='html'>مثل روزای قبل صبح ازخواب که بیدار شد صبحانش خورد سریع رفت بیرون اپارتمان زیر پله ها&lt;br /&gt; قایم شداونقدر منتظر موند تا مهدیه  با مامانش برای خرید برن بیرون.تو کله تابستون این شده کارهر روزشکه بشینه اونجا زیر پله ها تا وقتی که مهدیه مامانش میرن بیرون از لای پله ها شرت مهدیه رو نگاه کنه .اونقدر این کاروتکرار کرده که دیگه میدونه مهدیه چند تا شرت داره اونم از چه رنگی ازاونشبی که خوابش نبرد و کنجکاو شد تا از سوراخ در ببینه مامان باباش برا چی بیدارن یه حال خاصی داره همش میخواد سر در بیاره که این کارا چیه و خودش رو بیشتر به مهدیه نزدیک میکنه.هر چی  خودش رو میچسبونه به مهدیه یه حالی میشه براش تازگی داره دیگه شده کار هر شبش بیدار بمونه با اون بازی کنه هی اون بگیره تو دستاش فشارش بده خیلی از اینکار خوشش میاد.بعضی از همون شبا باید بره سراغ اتاق مامان بابا و سوراخ در .یه جورایی دیگه اصرار داره تنها بره حموم اونجا خودش رو تو ایینه هی نگاه کنه بعدم اون بگیره تو دستش باهاش بازی کنه.وقتی فشارش میده یه حسی میشه براش تازگی داره یاد باباش میفته و سوراخ در یه روز که با مهدیه تنها بود انو نشون مهدیه داد اما مهدیه چون چند سال از ش بزرگتره به حساب بچگیش گذاشت ولی از همون وقت همش دست به اونجاش میکشه که چرامال او اونطوری نیست.&lt;br /&gt;اما بالخره تو همون سالها وقتی با هم تنها بودن داشتن نقش یه زن و شوهر بازی میکردن دو تایی لخت شدن شروع کردن مثل مامان باباش با هم همون کارارو انجام بدن.اولین بارش بود اما تجربه خیلی خوبی بود هر دوتا از اون به بعد نسبت به یه حس خاصی داشتن.همش دوست داشتن با هم تنها باشن&lt;br /&gt;اما تو یکی از روزای کودکی وقتی از مدرسه اومد متوجه شد که مهدیه با مامان باباش قرار از اونجا برن یه جای دیگهانگار دیگه همه چیز تموم شده اونقدر ناراحته که اونشب بدون شام میخوابه.خاطرات اون روزا هیچوقت از یادش نرفته اونا هیچوقت  با هم سکس واقعی نداشتن تنها مثل دو تا لوزبین بودن&lt;br /&gt;مصطفی دیگه از اون روز هیچوقت انسان موفقی نبود و تعادل عصبی نداشت.این روزا دیگه چیزی به پایان زندگی ناموفقش نمونده طبق نظر قاضی دادگاه قراره به جرم داشتن تماس جنسی با خواهرش و باردار شدن اون تا چند وقت دیگه اعدامش کنن&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113345724164646381?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113345724164646381/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113345724164646381&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113345724164646381'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113345724164646381'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2005/12/blog-post.html' title='خود ارضایی'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113320688904026366</id><published>2005-11-28T11:39:00.000-08:00</published><updated>2005-11-30T06:05:33.650-08:00</updated><title type='text'>دین تجربه ای شخصی</title><content type='html'>عشق &lt;br /&gt;دین تجربه ای شخصی ست&lt;br /&gt;ونمیتوان ان را از کسی به کسی انتقال داد &lt;br /&gt;اما سنتهای تجربه دینی نیز وجود دارد &lt;br /&gt;که به طور حتم باطلند&lt;br /&gt;به دلیل ماهیت تجربه دینی&lt;br /&gt;ادمی در این راه باید تنها سفر کند&lt;br /&gt;بی ردپایی از مسافران دیگر تا راهنمای او باشد&lt;br /&gt;از حسن بصری پرسیدند اسلام چیست؟&lt;br /&gt;و مسلمان کیست؟&lt;br /&gt;میگویند جواب داده است &lt;br /&gt;اسلام در کتابهاست&lt;br /&gt;ومسلمان؟انها در گور خفته اند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر گرفته از کتاب یک فنجان چای &lt;br /&gt;نوشته اشو &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک روز صبح حاجی به طرف سلول بچه های چپ آمد و گفت لاجوردی گفته هر&lt;br /&gt;کس نماز نخواند به جای هر وعده نماز پنج ضربه شلاق جیره خواهد داشت و یکی از پاسدارهای&lt;br /&gt;زن را مسئول اجرای این حکم کرد. روزانه پنج وعده شلاق داشتیم.صبح ظهر عصر مغرب و&lt;br /&gt;عشا تحمل بیست و پنج ضربه شلاق روز اول امکان داشت ولی روز دوم شلاق روی پاهای ورم &lt;br /&gt;کرده به راستی طاقت فرسا بود.دیدیم که صرف نمی کند و شروع به خواندن نماز کردیم.&lt;br /&gt;دختر هیجده نوزده ساله ای بود که دو برادرش را اعدام کرده بودند و برادر دیگرش نیز در&lt;br /&gt;زندان وضع خوبی نداشت.او در حکمش ابد زیر اعدام بود روزی بیست و پنج ضربه شلاق نیز &lt;br /&gt;جیره داشت.به خاطر اینکه وقتی بازجو از او پرسیده بود که ایدئولوژیت چیست پاسخ داده بود&lt;br /&gt;که کمونیست هستم.حاجی به او گفت که لاجوردی به من ابلاغ کرده که تا وقتی مسلمان نشوی&lt;br /&gt;باید روزی بیست و پنج ضربه شلاق بخوری.او گفت نماز میخواند و دیگر کمونیست نیست&lt;br /&gt;ولی حاجی که بدون شلاق امرش نمیگذشت گفت باید مسلمان .روزی بیست و پنج ضربه شلاق&lt;br /&gt;به او میزدند.پاهایش زخم شده بود و نمیتوانست حتی راه برود یا درست بنشیند و حرکتی کند.&lt;br /&gt;..................................&lt;br /&gt;منبع &lt;br /&gt;کتا ب خوب نگاه کنید راستکی است نوشته پروانه علیزاده&lt;br /&gt;گزارش زندان سال شصت&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113320688904026366?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113320688904026366/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113320688904026366&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113320688904026366'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113320688904026366'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2005/11/blog-post_28.html' title='دین تجربه ای شخصی'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113294733931386696</id><published>2005-11-25T11:33:00.000-08:00</published><updated>2005-12-08T16:20:21.853-08:00</updated><title type='text'>عاقلان دانند</title><content type='html'>طبق معمول هر سال تو اذرماه همه وبلاگ نویسای مخالف یا مبارز سعی دارن تا قتل داریوش و پروانه فروهر را هرچه بیشتر زشت و دردناک جلوه بدن و این همونه که میون این اجتماع مجازی مد شده تا یکی شروع کنه و اونای دیگه ولکن قضیه نشن و شروع کنن به نوشتن تا اونجا که از مسیر اصلی خارج شده و بیشتر حاشیه نویسی کنن.طی یک وبگردی یا ولگردی اینترنتی به چند موضوع جالب برخورد کردم مثل همین&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.gangineh.com/sirabi/tanavol.htm" target="_blank"&gt;تصاویر&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;اونم تو اوج پیشرفت بشر که واقعا نمیدونم این دیگه چه نوعشه دیدن این تصاویر را به هیچ عنوان به شما توصیه نمیکنم.&lt;br /&gt;هر چند بیشتر به یک شوخی شبیه&lt;br /&gt;انچه که تو این گشت و گذار باز نظرم رو به خودش جلب کرد گروه&lt;br /&gt;&lt;a href="http://terrorest.persianblog.com/" target="_blank"&gt;تروریستی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;اونم میون جوونای ایرونی که واقعا باعث تاسفه, این همون منجلابیه که مذهب اسلام و استعمار به این سرزمین ارمغان اوردن.شاید فکر کنید که ایرانی هر گز به چنین حماقتی دست نمیزنه ذهی خیال باطل هنوز تریبونهای شستشوی مغزی زنده اند تا ایران و ایرانی را به لجن بکشند و ازش یک ادمکش بسازند.همه این موضوعات را برای اینده بگذاریم اما انی که من میخ کوب کرد و سرانجام یک شکم سیر خنده رو با گریه توام کرد&lt;br /&gt;&lt;a href="http://sharifnews.com/?11323" target="_blank" &gt;این&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;بود به این نمیدونم چی باید گفت بیچاره فلک زده مزدور اجنبی اخوند برای&lt;br /&gt;انکه محبوبیتش رو بیشتر کنه دست به چه کارهایی که نمیزنه گویا فهمیده که نه تنها عمر حکومت بلکه عمر خود جانورش هم به پایان رسیده برای همین اخرین تیرهاش در میکنه تا شاید به عمر چپاولهاش اضافه کنه و برای اینده جایگاهی حتی کوچک فراهم بکنه.امان از مکر و حیله اخوند که پایان نداره به قول خودشان الله از همه حیله گرتره که این هم از ایات اسمانیشونه.طبق خبری که تو این سایت اومده هفته گذشته در مشهد سگی به حرم رضا پیشوای هشتم شیعیان رفته و زار زارگریه کرده که علتش هم نامعلومه که چرا یک سگ باید به این مکان بره و گریه کنه.من در این بین موندم که این حیوون چگونه از اون حفاظ امنیتی و حضور جمعیت عبور کرده و خودش رو به وانجا رسونده به طوری که هیچ کس تا اون لحظه متوجه حضورش نشده .تصور کنید اگربه جای این سگ شخصی حامل بمب می بود اونوقت چی میشد .جالبه تو این خبر اومده تنها دوربینهای امنیتی متوجه حضور سگ شد ن.بنده شخصا بارها و بارها به این مکان رفتم و دور تا دور اونجا رو بخوبی میشناسم محاله کسی بتونه بدون اجازه نگهبانها وارد محوطه بشه.حالا تصور کنید اگر این سگ تعلیم دیده یا به مواد خاصی معتاد شده باشه با این تعاریف ایا سگ با اون شامه بویایی قوی نمیتونست به این مکان راهنمایی بشه .در حالیکه عبور از ان سد امنیتی محال است و طبق این خبر هیچ شخصی ورود سگ رو به داخل محوطه مشاهده نکرده.این موضوع من یاد اون فیلمها و تصاویر ساختگی میندازه که توسط خود رژیم دروغ و کلاهبرداری اعلام شد . مثل فیلمی از اقای ابولفضل در یکی از مکانهای زیارتی شیعه در عراق.در این بین تحلیلی از جناب&lt;br /&gt;&lt;a href="http://z8unak.blogspot.com/2005/11/blog-post_22.html" target="_blank"&gt;زیتون&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;خواندنیست&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113294733931386696?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113294733931386696/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113294733931386696&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113294733931386696'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113294733931386696'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2005/11/blog-post_25.html' title='عاقلان دانند'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113261259062552996</id><published>2005-11-21T14:07:00.001-08:00</published><updated>2005-11-26T00:37:28.396-08:00</updated><title type='text'>سگ را بجنبان</title><content type='html'>اون شب وقتی از سر خیابان پیچیدم تا وارد کوچه بشم ناگاه چشمم به او افتاد وقتی متوجه حضور من شد مات و حیران مانده بود&lt;br /&gt;نمیدانست چکار کند از خجالت سرش را پایین انداخته بود و من حیرانتر خیره او شده بودم حتی تو چشمای من به سختی نگاه میکرد از زیر گاهی نگاهم میکرد و باز احساس شرمساری را در تمام وجودش حس میکردم تمام وجودم گرم شده بود و برای لحظاتی سرمارو&lt;br /&gt;فراموش کرده بودم به شدت ترسیده بود. بیچاره از شدت رنجهای زندگی انچنان پشتش خمیده بود گمان میکردی هشتاد سالش است و سالها بیل و کلنگ تنها همدش بوده. گویا خلوتش رو بهم ریختم داشت میان اشغالها شام شبش رو جستجو میکرد از گرسنگی استخوانهای بدنش بدون نیاز به رادیولوژی دیده میشد نمیدانید چه صحنه ای بود واقعا از تمام وجود خودم بدم امده بود از اینکه چرا&lt;br /&gt;زندگی اینهمه بی رحمه و انسانها سازندگان این پایه های بیرحمیند, کاش بودی و میدیدی اون توله سگی روکه همه عمرش به هفت هشت ماه نمیرسید انقدر از هیبتش شرمسار بود که حتی نگاهی هم به من نمی کرد تنها سرش را مانند مجرمی پایین انداخته بود تمام بدنش بدون مو و پشم از کف دست هم صافتر بود اونم تو سرمای پاییز .مثل اینکه روزگار اینجا هم با او یار نبود اصلا هیبتش شده بود شبیه یه موش اب کشیده اونقدر با شرمندگی نگاه میکرد که من یاد ادمای سرخورده جامعه انداخت یاد اون ادمایی که شبشون میاد اما شامشون نمیاد اونایی که از صبح تا بوق سگ برای یه لقمه نون جون میکنن ادمایی که همیشه لباسای ژولیده به تن دارن و ماهی یکبار هم رنگ حموم نمیبینن ادمایی که وقتی مریض میشن درد رو تحمل میکنن اما هیچ طبیبی نمیرن. یاد پیرزنی افتادم که تو یه سوراخ تو یه تپه زندگی میکنه یاد اون کودک واکسی تو پارک و....هر چی بگم کمه اما دیدن این حیوون به اصطلاح زبون بسته که با اون حرکاتش گویای خیلی از واقعیتها بود فاصله طبقاتی داخل جامعه رو به ذهنم یاداوری کردواقعا اگه اون ازیه نژاد خوب بود الان تو یه جای خوب روی دو تا دستاش لمیده بود و شکمش سیر شده بود از گوشت و استخوان فراوون و حتما الان شناسنامه داشت و کلی قیمت, دیدن اون اقایی رو به یادم اورد که وقتی سگ نژاد اصیلش مریض شد بردش به دکتر و دوا درمونش کرد حالا همین وضعیت رو تو زندگی همین انسانها تصور کنیم حتما افراد بالا شهرها و ثروتمندا از نژاد خوبن مٍثل شیانلو .بولداگ و....اما اونایی که تو محله های پایین شهرن ازنژاد معمولین, حقیقتا که ایجاد نظام طبقاتی تو زندگی ادما تا چه حد جلو رفته که تو سرنوشت حیوانات هم تاثیر گذاشته و بیچاره سگ به جای انکه ازدیدن من شروع به پارس کردن کنه تنها احساس شرمساری میکنه, پس از لحظاتی حیوان ارام ارام از کنارم رد شد و تو تاریکیه شب گم شد اما این من بودم که مات و مبهوت برای مدتها به اونجا خیره شده بودم ومبهوت نگاه میکردم .ساعتها فکر این موضوع من رها نکرد و واقعا زندگی را انسان نه تنها به خودش بلکه به همه موجودات تلخ و تنگ کرده&lt;br /&gt;به قول سهراب گل شب بو چه کم از لاله قرمز دارد&lt;br /&gt;این همان فاشیسم است به حیوانات هم رحم نمیکند&lt;br /&gt;همه ما خود را برتر میدانیم و این همان ریشه فاشیسم است&lt;br /&gt;تبعیض در رنگ .نژاد.مذهب و غیره&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113261259062552996?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113261259062552996/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113261259062552996&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113261259062552996'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113261259062552996'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2005/11/blog-post_113261259062552996.html' title='سگ را بجنبان'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113243316101249214</id><published>2005-11-19T12:40:00.000-08:00</published><updated>2005-11-26T03:15:04.396-08:00</updated><title type='text'>باش تا صبح دولتت بدمد</title><content type='html'>وقتی که خیلی کوچیکتر بودم فکر میکردم این تنها تازی بوده که هزار و چهارصد سال پیش به این&lt;br /&gt;مرزو بوم هجوم اورده و علاوه بر تمام جنایات و تجاوزهایی که کرده فقر فرهنگی خیلی بزرگی به جای گذاشته&lt;br /&gt;اونم سالها گریبانگیر این مردم ساده هست و تا رفتنش نسلهای زیادی قربانی این فرهنگ میشن&lt;br /&gt;اما فکر نمیکنم هیچوقت ننگ این تفکر از جامعه ایرانی بیرون بره&lt;br /&gt;سالها بعد وقتی عمیق تر به فکر رفتم و برگهایی از تاریخ ورق زدم متوجه موضوعات تازه ای شدم&lt;br /&gt;و اینکه سالهاست نبض اصلی حکومتها به دست همین ملاهای شپشوشه ریش درازه و الان قرنهاست که&lt;br /&gt;اموال و ثروتهای این مردم یا به قول اقا امت به غارت میره و این تنها شامل حکومت اقا نمیشه مثلا همون خاندان بی لیاقت قاجاریه&lt;br /&gt;چطور سرمایه های عظیم این اب و خاک رو به این انگلیسیها به بهای ناچیزی میدادن و یا در مقابل سفری به جهت عیش و نوش و شب زنده داریهای اقایون چه&lt;br /&gt;قراردادهای پنهانی بسته شده نکته های کوچکتر برای پیدا کردن ردپای انگلیس یا همون روباه پیر وجود داره مثل همین حکومت رضا خان&lt;br /&gt;اگر خوب توجه کنید متوجه میشید چگونه شاه یک سرزمین به راحتی توسط انگلیسیا برکنار میشه وبه جای او پسرش را بر سر کار میگمارند&lt;br /&gt;موضوع مهم در اینجاست که رضاخان فلک زده پس از ان همه خدمت به جزیره ای دور از وطن, موریس تبعید میشود اما خمینیه&lt;br /&gt;ملئون را به نوفلنوشاتو میفرستند&lt;br /&gt;تا در انجا به خوشگذرانی بپردازد&lt;br /&gt;از همه بدتر محمد رضا شاه به جای پدر بر تخت مینشیند ایا او لیاقت داشت ایا او به پدر خیانت نکرد با این وجود او چگونه میتوانست پادشاه خوبی برای این مردم باشد&lt;br /&gt;نمیدانم قضاوت به عهده خودتان اما شاید این تصور که او از سر دلسوزی این مسئولیت را قبول کرده نیز در ذهن خطور کند&lt;br /&gt;شاید هم نوعی رقابت بین پسران خانواده باعث قبول این مقام توسط او شده...به هرحال دیدگاهها متفاوت است&lt;br /&gt;اما مسیله انقلاب هفتاد و نه و ایجاد حکومت اسلامی , چطور حکومتی با ان همه نظم و پیشرفت ناگهان سقوط کرد&lt;br /&gt;ایا این همان دستان نامریی انگلیس و فرزندش امریکا نبود که زمینه را برای ایجاد حکومتی فرمانبردار فراهم کرد تا هر چه راحتتر سرمایه های&lt;br /&gt;این سرزمین را چپاول کند دسیسه هایی که حتی به فکر هیچ کس نمیرسید از جمله تربیت نیروهایی در خارج از کشور انهم در کشورهای استعمار زده دیگر مانند مصر و سوریه&lt;br /&gt;برای ایجاد یک حکومت جدید شخصیتهایی مانند بهشتی .قطب زاده .ملای شیاد خاتمی و.......بسیاری از افراد دیگر که همچنان ناشناسند و البته چهره هایی مانند علیرضا نوری زاده و اقای ذاکری را از یاد نبریم تمامی اینها از و طن فروشان و ادم کشان همان انگلیس هستند و نقش رادیو بی بی سی را درست در خاطر بسپاریم که چگونه و عکس خمینی را در ماه نشان همین مردم ساده لوح داد&lt;br /&gt;تولید توطیه بر علیه حکومت در زمانهای خاص از دیگر تدابیر این مادر و فرزند بود توطئه هایی مانند کشتار مردم توسط ارتش ویا ساواک&lt;br /&gt;توطیه قتل غلامرضا تختی ویا شخصیتهای مهم دیگر.توطیه غارت اموال ملی مانند غارت موزه ها و یا صادرات پنهانی نفت به انگلیس وامریکا&lt;br /&gt;از این نمونه توطئه ها فراوان استفاده شد تا حکومت محمد رضا شاه به زانو در امد&lt;br /&gt;اما تو گمان نکن که اگر حکومت ایران صبح و شام شعار ضد امریکایی میدهد واقعا با امریکا دشمنی دارد انها همه بخشی از سیاست است تا&lt;br /&gt;همچنان سرت را به جای برف زیر اب کنند بی شک شبهایی که تودر خواب ناز به سر میبری ویا روزت را صرف گرفتاریهایت میکنی&lt;br /&gt;نفت و بخشی از ثروتهای این سرزمین در حال حرکت به سوی اربابان بزرگترشان هستند در حالی که پول سرزمینت با انهمه درامد سالانه نفتی هزار واحد&lt;br /&gt;کمتر از یک پوند انگلیسیست&lt;br /&gt;و تو ای ملا این را بدان عمر تو نیز کوتاست وقتی که نوکری در مقابل اربابش سرکشی کند مطمین باش که پای اوراق مرگ را انگشت&lt;br /&gt;زده&lt;br /&gt;دیری نخواهد بود که مهره های جدید پرورش یافته در فرنگ بر جایگاه شما خواهند نشست و محاکمه تان میکنند&lt;br /&gt;باش تا صبح دولتت بدمد&lt;br /&gt;برای اگاهی بیشتر از این موضوع کتاب زیر را حتما بخوانید تا دستهای پنهانی در این کشور را بیشتر و بهتر بشناسید&lt;br /&gt;&lt;a href="http://phrskqu.daemon.sh/books/Shafi%20Zadeh/Shafizadeh.pdf" target="_blank"&gt;خاطرات جعفر شفیع زاده&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113243316101249214?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113243316101249214/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113243316101249214&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113243316101249214'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113243316101249214'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2005/11/blog-post_19.html' title='باش تا صبح دولتت بدمد'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113199369398436463</id><published>2005-11-14T10:38:00.000-08:00</published><updated>2005-11-26T03:17:50.050-08:00</updated><title type='text'>ترمیناتور سه و نیم</title><content type='html'>ترميناتور سه و نيم محصولي جديد از اقا البته اين فيلم به نامهاي ديگري تحت عنوان مرد ميمون نما نيز شناخته شده شخصيت اصلي فيلم اينبار ارنولد شوارتزنگر همان فرماندار کاليفورنيا نيست بلکه اينبار مردي نصفه و نيمه است او بيش از يک فرماندار مقام دارد ميدانيد اين شخصيت همان پرزديدنت آی ار خودمان است .او چند وقت پيش اولين سکانس فيلم هيجاني نادبودگر سه و نيم را بازي کرد انچه که فيلم را بيش ازمجموعه هاي قبلي نادبودگر جالب کرده اکران فيلم به صورت زنده است.در يکي از سکانسهاي فيلم پرزيدنت اعلام به نابودي اسراييل و محو ان از روي زمين ميکند. همانطور که معلوم است در اين فيلم مرد جيوه اي جاي خودش را به اسراييل داده و&lt;br /&gt;&lt;a href="http://roozonline.com/01newsstory/011486.shtml" target="_blank"&gt;ارتش انتحاريون &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;به ياري پرزيدنت مي ايد اين همان سناريوي جديد سر کار گذاري امت و جهان است که توسط اغا مهدي حيرون نوشته شده اين فيلم جديد از تکنولوژي روز هم جلو زده و از تکنيکهاي حوزوي بهره ميبره تازه از نيروهاي جديدتري هم به نام دوپا يا نه سه پا هم استفاده ميکنه اما اين بار جاي نيروي ايزد و اهريمن عوض شده&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.aftabnews.ir/vdcjxxeuqyet8.html"&gt;يکي از ياران &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.ansarnews.com/?usr=news/detail&amp;nid=376" target="_blank"&gt;اغاي به درک شده &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;به او کمک &lt;br /&gt; ميکنه مثل عمليات کشتار سال شصت و هفت و يا کشتار جوانان در چند سال اول انقلاب و امروز قرار گرفتن در مناطق ثروتمندان و بازي در سناريوي جديد ترميناتور.ميدونيد که تو اين جنگل ملا نابوديه اسراييل و صرف سرمايه هاي هنگفت در اين راه و فراهم کردن زمينه هاي ظهور اغا منظورم همون مهدي در به دره که فکر کنم اخرش از ماتحته الاغ ظهور کنه واجبتر از مرگ انسانهاي کارتون خوابه و&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2005/03/050314_mj-iran-youth-employment.shtml" target="_blank"&gt;ده ميليون بيکار&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;يا به گفته خود اغا&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.ansarnews.com/?usr=news/detail&amp;amp;nid=262" target="_blank"&gt;چهار ميليون بيکار &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;اونقدر مهم نيستند که نابودي يه تعداد يهودي اونم معلوم نيست خصومت اين دو گروه يهودي و مسلمون مال چه زمانيه با اون کشتارها و قتلهاي دسته جمعي که اغا و دارودستش انجام دادن واجبه که اغايون يه حمله انتحاري اول به خودشون بکنن يا به قولي يه جوالدوز به خودت يه سوزن به ......&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113199369398436463?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113199369398436463/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113199369398436463&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113199369398436463'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113199369398436463'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2005/11/blog-post_14.html' title='ترمیناتور سه و نیم'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113148025634670128</id><published>2005-11-08T12:03:00.000-08:00</published><updated>2005-11-26T03:18:27.666-08:00</updated><title type='text'>عدالت اسلامی</title><content type='html'>امروز کشور ایران مهد عدالت است و دقیقا همان اسلام ناب محمد و قبیله اش. میبینید این عدالت است که از در و دیوار دادگستریهای حکومت اسلام بالا میرود مردم ایران بیش از همیشه تاریخ احساس رضایت میکنند.هیچ کس دیگر نمینالد دیگر کسی به ناحق کشته نمیشود و امت اسلام از عدل اسلام احساس رضایت دارندکسی حتی شکوه نامه ای هم به خاندان ولایت نمینویسد دیگر هیچ حقی ناحق نمیشود گویا همه مرده اند این همه عدل و برابری کجای دنیا سراغ دارید زنان تو سری میخورند اما باز راضی اند و خوشحالند که مردشان غیرتی است و دست بزن دارد و ضربهن را خوب به جای میاورد.دست به خودفروشی میزند و احساس لذت از تمام وجودش فوران میکند. مردان اسلام و ال علی به نماز جمعه میروند و خوشحالتر برمیگردندمردان این مملکت بیشتر از زنان خودفروشی میکننداما باز افتخار میکنند و سکوت را بر میگزینند همان نشانه رضایت باستانی .او و خانواده اش را به دار میکشند اطرافیانش همه خوشحال میشوند گویی عازم سفر فرنگ شده واقعا این همه عدالت که این تنها گوشه چشمی از ان بود کجا یافت میشودو قانون تو بمیر تا من زنده بمانم که اولین قانون عدالت اسلامیست در کدام ایین ومسلک این همه تذکر داده شده .عدالت اینجاست که همین دیروز در یکی از شهرهای شمالی دو جوان بیگناه را که تنها به خاطر شرایط اجتماعی و محیط بی سوادی که در ان قرار داشتند دست به اعمال شرورانه ای میزدند در ملا&lt;br /&gt;عموم و در میان چشمان مردم یا همان امت اسلام به دار اویختند&lt;br /&gt;&lt;a href="http://isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-609403" target="_blank"&gt;علی خرطوم &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;یا همان علی اصغر جوانیست که تازگی&lt;br /&gt;دوباره دستگیر شده این فرد نیز دست به همان اعمال در منطقه بازار تهران میزند اما هر بار به دلیل داشتن وضع مالی مناسب از زندان ازاد میشودمن خواهان اعدام این شخص نیستم اصلا به طور کل با قانون اعدام مخالفم اما عدالت اجتماعی را ببینید دو جوان به خاطر همین جرایم محکوم به مرگ میشوند تنها به دلیل اینکه پدر انها سرمایه دار نیست واز طبقه ضعیف اجتماعی ا ندو توان پرداخت چنین پولهایی را ندارند این همان عدالت است که مردم از رضایت دران غوطه میخورند و پر پر میزنند این همان اسلام شماست .برای روح ان دو جوان که قربانی مردم و این حکومت شدند ارامشی از تمام وجود ارزو میکنم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113148025634670128?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113148025634670128/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113148025634670128&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113148025634670128'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113148025634670128'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2005/11/blog-post_08.html' title='عدالت اسلامی'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113139584288695382</id><published>2005-11-07T12:24:00.000-08:00</published><updated>2005-11-25T15:44:07.246-08:00</updated><title type='text'>خودکشی</title><content type='html'>به سختي چشمهايش را باز ميکند همه جا را تار ميبيند مات و مبهوت است از طرفي احساس خاصي دارد گويي سبک شده است ارامش عميقي همه وجودش را فرا گرفته و احساس خوبي دارد به هيچ عنوان خسته نيست حس نشاط و شادماني دارد اما حيران اين وضعيتش است.سعي ميکند تا بلند شود و حرکت کند سرش را که بلند مي کند ناگهان احساس دردي در دو طرف سرش او راگيج ميکند به سرعت چشمهايش را ميبندد بعد کمي صبر سرش ارام ميگيرد سپس چشمهايش را ميمالد وقتي که خوب چشمانش را باز ميکند از صحنه اي که ديده انقدر ناراحت است که دوباره در دل شروع به بد و بيراه گفتن به بخت و اقبال بدش ميکند که حتي براي کشتن خودش هم شانس با او يار نيست گويي نميخواهد از اين همه رنج و عذاب راحت شود( بله او در بيمارستان است .متاسفانه در جامعه اي زندگي ميکنيم که خودکشي هر روز در حال افزايش است علاوه بر انهايي که توسط رژيم به قتل ميرسند عده اي به دليل شرايط موجود دست به خودکشي ميزنند در اين شرايط هم مسئوليت مرگ اين افراد به گردن حکومت است (اون همه مسئوليت پذيري که تو حکومت وجود داره .جامعه اي خشک و بي احساس عدم وجود زمينه هاي شادي و جشن و سرورهاي اجتماعي براي مردم وبه وجود اوردن روزهايي براي عذاداري در تاريخ کشور که تعدادشان هم به لطف اقا کم نيست سبب افزايش بيماري افسردگي در بين تمامي مردم در هر قشروجايگاهي شده است وديگري به وجود اوردن مشکلات اقتصادي که حاصل اقتصاد مريضيست که او خود محصول هجوم روابط وباندبازيهاي اقا است مثلا به غير از چپاولهاي پنهاني اقا ميتوان به بودجه هايي اشاره کرد که اقا و انصارش براي ظهور مهدي دربه در تو جمکران تصويب کردن و يا هزينه هاي هنگفت مسجدسازي مثل همين مسجد کنار تياترشهريا همين مسجد جمکران يا حرم اقا و بر وبچ .از سويي وجود رسانه هايي بي احساستر که فقط چرنديات مذهبي سياسي اقايون رو به نمايش ميزارن و هيچ خبري از مردم نيست. اوقات فراقتم که قوربونش برم پيوسته به ساعات اضافه کاري براي اربابان وام دار به رژيم ,حضور مواد مخدر از تمام انواعش ونبود زمينه هاي ارضاي جنسي که اصليترين بخش اين زنجيره رو تشکيل ميده باعث کاملتر شدن يک جامعه بيمار و رواني پر از جنايت ميشه.بعلاوه بيکاري و کنکور کذایی .کاش ميتونستيم در مورد ارضائ جنسي بيشتر فکر کنيم و با چرت و پرتاي مذهبي ازش جلوگيري نکنيم اين مسئله موضوع کوچيکي نيست اين همونه که فرويد فهميد اما اون پيامبراي يه لا قبا نفهميدن .خلاصه تمام عوامل فوق به همرا علتهاي ديگه اي که به فضاي بيشتري احتياج داره دست به دست هم دادن تا امروز مردم اين اب و خاک دست به خودکشي بزنن راستي تا يادم نرفته بگم که يکي از بزرگترين عوامل خودکشي زنان و دختران در ايران وجود تفکرات پست و ناچيز مذهبي و سنتيه که توسط مردان بر اين حکمرانان خيالي احمال ميشه خلاصه اگر جايي مثل روزنامه شرق خوندي که روزانه يازده نفر در ايران دست به خودکشي ميزنن و امار خودکشي ازدويست و يک مورد در سال شصت به سه هزارودويست و هفتادو پنج نفر تو سال هشتاد رسيده تعجب نکن و شروع کن به تاسف خوردن که داري از چه تفکري حمايت ميکني و ساکت نشستي تو خونت صدات در نميادهفته پيش يک دانشجوي رشته کارشناسي ارشد صنايع غذايي دانشگاه شهيد بهشتي بيست و نه ساله از طبقه ششم خوابگاه دست به خودکشي زده و خودش و انداخته پايين (اينطور گفته شده. از اين دست خودکشي فراوونه, براي اگاهي بيشتر کافيه سري به بخش مسموميت و يا سوختگي بعضي بيمارستانا بزنين .وارد بخش مسموميت ميشم به بخش زنان ما را راهي نيست اينطور که معلومه بخش زنان پره و تخت خالي فعلا ديده نميشه خوب به قسمت مردا ميرم يه سرباز که به دليل مصرف قرص خواب اينجاست اينو خودش ميگه معلوم نيست چقدر راست ميگه.اونطرفتر يه پيرمرد که تو کماست و پيرزني که براش زار زار گريه ميکنه ميگه شوهرشه وبه دليل خوردن تریاک حالش بد شده اوردنش اينجا الان چند روز تو کماست و هنوز به هوش نيومده.معلومه کس و کاري نداره از اين ادما فراون داريم پيرمردا و پيرزنايي که جوونيشون رو براي يه لقمه نون و ثروتمندتر شدن ارباب نابود کردن و براي تمام عمر کار سخت انجام دادن و حالا که پير شدن ديگه به درد ارباب نميخورن و بيکار شدن از همه مهمتر علاوه بر بيکاري هيچ بيمه و پس اندازي هم ندارن و براي درداي حاصل از کار پولي براي دکتر ندارن براي همين از مسکن هميشگي ترياک بهره ميبرن به قول خودشون ديگه لازم نيست براي هر دردي يه دکتر برن ترياک خودش دواي همه درداست اين پيرمرد بيگناه قرباني همين استثماره. اونطرفتر روي تخت ديگه يه مرد ميانسال تو فکره اون نميتونه صحبت کنه از پرستار در موردش ميپرسم ميگه مايه دار بوده اما يه شير پاک خورده اي سرش کلاه گذاشته همه مالشو برده اونم نميدونم چي خورده تا خودکشي کنه. يه جوون اونجاست که تک فرزنده سيگار ميکشه اونم تو بيمارستان .سني نداره ميگه مادر پدرش هر دو کارمندن از نظر مالي هم مشکلي نداره اما به خاطر زندگي يکنواختش کلي قرص خورده تا زندگيش تنوع پيدا کنه اخر اتاق يه پيرمرد روتختش نشسته ميرم سراغش از علت اومدنش به اونجا سوال ميکنم ميگه به خاطر دخترش دست به خودکشي ميخواسته بزنه کلي سم خورده .ميگه دخترش ميخواسته با يه پسر ازدواج کنه اما او راضي نبوده, چندتا تخت ديگه هم يه جوون کم سن وسال خوابيده که يک کم از نظر رواني معلومه مشکل داره ازدواج کرده و نامزدشم اونجاست خيلي دوستش داره دختره به خاطر اين پسر رواني رفته النگوهاشو فروخته تا خرج بيمارستانش رو بده ,تخت اخري هم مال يه پسريه که عاشق شده سني نداره سال اخر دبيرستانه اينارو دوستش که اونجانشسته ميگه, اون ميگه الان سه روز دوستش تو کماست و هنوز به هوش نيومده .از علتش ميپرسم ميگه يه دختر ي رو ميخواد بهش نميدن .اين براي بار سومه که خودکشي ميکنه.&lt;br /&gt;اينم يه روز با ايرانيان از جان گذشته بود اما تماميه اينها ريشه در فرهنگ و قوانين اجتماعي دارد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113139584288695382?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113139584288695382/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113139584288695382&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113139584288695382'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113139584288695382'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2005/11/blog-post_07.html' title='خودکشی'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113106114721145220</id><published>2005-11-03T15:30:00.001-08:00</published><updated>2005-11-25T15:44:50.480-08:00</updated><title type='text'>ماه خزان</title><content type='html'>این ماه خزان قمری ام تموم شد دیگه خسته شدم از این همه دردسر گرسنگی اونم به خاطر هیچ و پوچ فقط به خاطر اینکه یه عده کم عقل میخوان به خدای احمق تر از خودشون وفادار باشن از طرف دیگه یه عده زرنگم میخوان از طریق همین عوام به بقیه ام حکومت کنن این ماه بربریاست که به غیر از ضرر هیچی دیگه برا من نداشت نمیدونم شما میخواید گرسنگی بکشید اخه ماروسنه نه خلاصه تو این مدت یه عده پولدار زرنگ از فرصت سوءاستفاده میکنن و از دادن صبحانه و ناهار کارگرا خودداری می کنن اخه اون کارگر چه گناهی کرده که باید با شکم گرسنه کار کنه&lt;br /&gt;فکر میکنم تو قانون نا ا سا سی این مملکت برای روزه خواری در ملا عام هم یه تنبیهی در نظر گرفتن طبق معمول کوچکترین مجازات شلاق&lt;br /&gt;نمی فهمم اخه چه فایده ای تو این روزه که خودشون رو گرسنه نگه میدارن اونوقت شب که شد یه دفعه به اندازه یه اسب استرالیایی هرچی که تو روز نخوردن و یه دفعه می بلعن اینم یه نوع لجنخواریه .اونوقت یه دکتر احمق میاد تو تلویزیون شروع میکنه به قصه بافتن از فوایدی که تا اطلاع ثانوی در دسترس نیست اخه این فکل کرواتیارو از وقتی که فهمیدن چرت و پرتای یه ملای شپشو اثر نداره اوردن خلاصه چارتا بیسواد اگه روزه بگیرن و از اسلام تعریف کنن براشون کلی تبلیغات&lt;br /&gt;خودتون قضاوت کنید تا کجا افسار یه مشت احمق به دستشون گرفتن که این بدبختا باید تا روزی که اون علی تک دست شیره ای معروف به علی گالیله نگفته مثل حیوونای دست پرورده حرف گوش کنن و روزه بگیرن واقعا که مردم لایق حکومتهاشونن (چاک حمق رفو ناپذیره مگر با مرگ )&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113106114721145220?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113106114721145220/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113106114721145220&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113106114721145220'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113106114721145220'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2005/11/blog-post_03.html' title='ماه خزان'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113062485764124647</id><published>2005-10-29T15:02:00.000-07:00</published><updated>2005-11-25T15:45:44.186-08:00</updated><title type='text'>روز جهانی کوروش</title><content type='html'>7ابان&lt;br /&gt;روز جهانی کوروش پادشه هخامنشی نیک و شاد باد&lt;br /&gt;قانون بزرگ کوروش در مورد حقوق بشر انچه که هیچ مذهبی نفهمید&lt;br /&gt;همان که تو مدعی مذهبی اصلا به ذهنت نمیرسد و فقط میگویی من برترم بخصوص تو مسلمان شیعه&lt;br /&gt;بخوانید و بدانید که کوروش چگونه اولین خشت قوانین انسانی را بنا مینهد&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;"من به همه کس ازادی دین دادم که هر خدایی را میخواهند بپرستند و هیچکس حق &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مزاحمت و منع دیگری را در این کار ندادم. من اجازه ندادم هیچ خانه ای خراب شود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و دارایی هیچ کس از او گرفته شود . خدای بزرگ همه این توفیقات را به من داد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از بابل گرفته تا اسور.شوش . اکاد و فراز فرات.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خواست من این بود که همه پرستشگاه های ادیان مختلف از نو رونق گیرد و به &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;انها که خانه هاشان خراب شده بود کمک کردم که خانه هاشان را از نو بسازند .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من اشتی و ارامش را به همه ارمغان دادم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هر چند که من یک سرسخت مخالف مذهبم اما این قانون را اولین گام دموکراسی میدانم&lt;br /&gt;فقط در عجبم چرا اینچنین قانونی به فکر این مذهبهای احمقانه نرسیده انهم با کوله باری از ادعا&lt;br /&gt;که ما چنینیم و چنانیم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113062485764124647?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113062485764124647/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113062485764124647&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113062485764124647'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113062485764124647'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2005/10/blog-post_29.html' title='روز جهانی کوروش'/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18413369.post-113062233907270034</id><published>2005-10-29T14:38:00.000-07:00</published><updated>2005-10-29T14:47:00.506-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هر کجا که فضایی برای وبلاگ گرفتم از نوشتن حقایق ناتوان ماندم هر چند باز هم نوشته هایی خطرافرین دارم&lt;br /&gt;فکر میکنم اینجا بهترین مکان از لحاظ امنیت باشد جایی که راحتتتر انچه که در دل دارم وحقیقت من است بیرون بریزم&lt;br /&gt;امیدوارم تو دیگر بوی خیانت ندهی..........&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18413369-113062233907270034?l=sokoot-n.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sokoot-n.blogspot.com/feeds/113062233907270034/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18413369&amp;postID=113062233907270034&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113062233907270034'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18413369/posts/default/113062233907270034'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sokoot-n.blogspot.com/2005/10/blog-post.html' title=''/><author><name>Infdle</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03139392697546475253</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='27' src='http://bp2.blogger.com/_-y4sKv8-rAw/R9vFSn-DemI/AAAAAAAAAAs/nrpgQdu64Yc/S220/p.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
